پخش و پلا از همه جا :))

سلام و صد سلام به خوشگلای مهربون و عزیزای دل همراهم ماچقلب صبح دل انگیز بهاریتون به خیر و شادی.

من که دیشب انقدر کار داشتم ساعت دوازده خوابیدم و امروز یکمی خوابالو ام و چشمام میسوزه نیشخند ولی هی به خودم میگم نه خوبم نه سرحالم بلکه این تلقینه جواب بده نیشخند

هفته پیش یکم با دوست مذکور صحبت کردم و اعصابم ازین بابت به فنا رفت بهله. ابرو چهارشنبه ام رئیس روئسا اومده بودن شرکت و شروع کردن دونه دونه سوال پیچ کردن و به من که رسید یه مرتبه شروع کرد تعریف کردن و آفرین مرحبا گفتن تعجب حالا من از شدت تعجب دو تا شاخ داشتم چهار تا هم از بغلش زد بیرون (اون دو تا شاخ و وقتی فهمیدم دوستم حامله اس دراوردم نیشخند) آخه هفته پیش من هییییییییچ کار خاصی تو شرکت نکرده بودم و تعریف های ایشون بلای آسمونی بود که سر من نازل شد... اگر براتون سواله که چرا؟ عرض میکنم خدمتتون...

پنج شنبه صبح از خواب بیدار شدم و فکر کردم که جامو خیس کردم..... اما وقتی رفتم دستشوویی با یه صحنه ی وحشتناکی مواجه شدم گریه تعریف نمیکنم چی شده بود که حالتون بد نشه همون حال خودمون بد شد کافی بود نیشخند شوووری رو با گریه و زاری و جییییییییغ صدا کردم که بیا ببین من دارم میمیرم بیا ببین چی شده و داد و فغان و گریه.

بعدم رفتم دوش گرفتم و زیر دوش نشستم زمین و یکم گریه کردم و هرچی لباس تنم بود و روونه زباله دونی کردم و رفتیم دکتر.

دکتر معاینه کرد و گفت علائم مسمومیت شدید داری و غذا چی خوردی؟؟؟؟

در صورتی که من چهارشنبه شب بشقاب سوخاری درست کرده بودم ماهی تیلاپیلا سوخاری و شنیسل درست کردم و اصلا غذای آلوده نخوردیم.

خلاصه سرم ها و داروها رو نوش جان نمودم و تلو تلو خوران رفتم خونه مامانم ... دوباره همون بلا سرم اومد و این بار گریه میکردم میگفتم  من و ببرید خونممممممممم من میخوام برم خونمممممممم ولی خب شووری سر کار بود و نمیشد برم خونه دیگه کارش و ول کرد بنده خدا و اومد خونه مامانم و برام لباسم خریده بود که بتونم لباسام رو عوض کنم دوباره.

خیلی حال بدی داشتم .... اصلا یه ذره ام بهبود پیدا نکرده بودم مدام گلاب به روتون بالا میاوردم.  و اصولا چون چیزی ام نخورده بودم و فقط عذابش رو میکشیدم همین!!

شووری اومد و گفت هیلا چشم خوردی باز مریضی عجیب و غریب و بی دلیل گرفتی تخم مرغ آورد و بههههههلهههههه زد شکوند آقا به اسم رئیسمون شکستخنده وای خدا باورم نمیشد خوب شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به چشم بهم زدنی خوب شدم در حالی که دکترم گفته بود هیچ علاجی نداره جز طی کردن طول درمانش که یک هفته اس... ولی من سه سوت خوب شدم و به حال عادی بازگشتم جل الخاااااااااااالقتعجبهیپنوتیزم پنجج شنبه رو رفتیم خونه خودمون و جمعه از خواب پاشدیم نهار رو کباب برگ شوور پز خوردیم و رفت سر کار و من و خواهرم هم رفتیم تی تی واسه خرید شال که من هیچی نخریدم واویلا انقدر قیمت هاش تخیلی بود واقعا حیف بود پول بدم بالاشمنتظر لذا من هیچی نخریدم و فقط رفتم واسه شووری جایزه خریدمنیشخند

بعدم که رفتم خونه گوشت و میت تندرایزر برداشتم و رفتیم خونه خواهرم اینا دوباره به صرف کباب برگنیشخند باورم نمیشد که سالم شدم و حالم دیگه بد نیست.... واویلا چه میکنه این نظرررررررررررررررررررررررررر.

شنبه ام که اومدم پست بذارم دیدم یکم سرم تو شرکت شلوغ شده و گفتم یه پرسش و پاسخ بذاریم و منم به کارام برسم. پست اون روز همونطوری نصفه ول شده به امون خدا.

قشنگی ماجرا این جاست که شنبه خیلی خوابالود بودم و از شنبه هی گفتم امروز رفتم خونه استراحت میکنم ولی نشد که نشد!!! یعنی تا همین الان بنده کماکان خسته و خوابالودم.

شنبه عصر بود که دوستم رو تو مسیر نزدیک شرکت دیدم و میخواستم برم آرایشگاه واسه ابروهام که اومد بهم گفت منم باهات میام یکم باهم حرف بزنیم....

آقا چشمتون روز بد نبینه از شرکت تا خونه ما رو پیاده رفتیمگریه یعنی رسمااااااااااا پاهام نابود شد. بهله من میگم شرکت به خونه نزدیکه ولی نه پیاده کههههه. درست یک ساعت تو راه بودیم اونم پیاده دیگه آخراش گریه ی انگشتای پام درومده بود. بعدشم رفتم آرایشگاه و ابروهام و مرتب کردم  و رنگشون کردم و رفتم خونه گفتم خدایا پی بپزم چی نپزم که واویشکا پختم.

دیگه تا شووری بیاد و شام بخوریم و بخوابیم 11 شد. البته که خونه رو هم مرتب نکردم و کماکان خونه بمب ترکیده است.

البته ظاهرش مرتبه ها ولی اساسی تمیز نیست. چون به علت مشغله ی زیاد نرسیدم این هفته طبق برنامه نظافتم پیش برم . یک شنبه ام دوستم اومد پیشم که قرصا رو بگیره و رفتیم تا ایکیا من لیوان بخرم واسه محل کارم ولی هیچی خوشم نیومد و دوباره دست از پا درازتر رفتیم یه آب میوه گرفتیم و نشستیم تو پارک به فک زدن و لذا باز من ساعت 7 رسیدم خونه و گفتم چی بپزم چی نپزم که پوره سیب زمینی و تخم مرغ پختم و فردا ظهرش معده ام فنا شد. تا اطلاع ثانوی سیب زمینی تحریم شد از جانب من از بسسسس که سنگینه لامصبنیشخند دو شنبه ام طبق معمول جلسه تو جلسه بود تو شرکت و یه جووووو سنگینننننننننن و افتضاح. دونه دونه کارمندار و میبردن تو جلسه و به صُلابه میکشیدن همه خندون میرفتن تو و نالون میومدن بیرون در این حد که همکارا رو نمیشد با یه من عسل خورد!!!!!!!!! بعد جالبیش اینجاس که همه رو بردن تو جز من و یکی از همکارا که نیومده بود اصلا.

همین که من رو نبردن تو یه حس بدی بهم دست داد انگار که اهمیت ندارم که چه میکنم یا چه کردم یا یه حس بدی که انگار اصلا من رو حساب نکردن نیشخند خلاصه اخلاقم سگی شد و محل هیچ کی ندادم منم بهله پس چی ی ی ی ی.

نهارمونم ساعت یک و نیم خوردیم چون ساعت یک و نیم رضایت دادن دست از سر کچلمون بر دارن.

البته قبلشم حوالی ساعت ده و نیم همه رو احضار کردن تو جلسه واسه میتینگ هفتگی و دادن گزارش های کلی.

بعدم یه عکس دسته جمعی گرفتیم و شیرینی خوردیم و اومدیم سرکارامون.

ساعت دو و نیم دوباره جلسه مدیران بود و بنده با اجازه اتون رفتم تو جلسه تف به ریانیشخندزبان

البته که به قول همکارم میگه همه کاره هستیم و هیچ کاره دقیقا همچین چیزیه.

یه پروژه صنعتی عظیم پیش رو هست که جلسه مربوط به اون بود و تقسیم وظایفش.

بعدشم که پاشدم رفتم پیش خواهرم و باز ساعت هشت رسیدم خونه و ماکارونی مرغ درست کردم و ساعت ده اینا بود شووری اومد با یه پرس جوجه و کوبیده و گفتم عزیزممممم خب میگفتی من خودم رو هلاک آشپزی نمیکردممممممنیشخند ولی خیلی حاااااال داد خداییییییییییییییش. ماکارونی رو دستم ورم کرد نیشخند ذیگه نهار فردامون رو کشیدم و یه سری کارای شرکت رو کردم و ساعت دوازده خوابیدیمزبان

البته دیروز یه عدد لباس خاک بر سری هم خریدم که اصلا روم نمیشه عکسش رو بذارمخنده شما تصور کن یه کمر با دو تا لنگ که از بق وصلن به هم یعنی واویلااااااا :))))) باور کنید از شدت خاک بر سری بودنش خودم تا خونه خندیدم :))))))))))))))))) هی هم دلم میخواد عکسش رو واستون بذارم ولی خب نمیشه خیلی زشته .

کلی ام عکس از غذاها و چیزایی که خریدم و اینا دارم که باید بذارم. عکسا رو باید از خونه آپلود کنم که اونم اصلا وقت نمیشه لامصببببب.

راستی ضد افتابم رو عوض کردم و مارک بیودرم گرفتم معرکههههه اس. درسته قیمتش بالاس ولی واقعاااااااااااااا ارزشش رو داره.

 فردا و پس فردا هم باید بریم ماموریت درون شهری به نمایشگاه. البته نه نمایشگاه کتابنیشخند خدارو چه دیدی بزنم برم نمایشگاه کتاب بگم شما گفتید نمایشگاه نگفتید که کدوم نمایشگاهنیشخند

یه کوچولوام فیلم شناسی داشته باشیم بدک نیست...

her: فیلمش رو دیدم مربوط به آینده ای هست که هر آدمی میتونه یه سیستم عامل هوشمند داشته باشه که باهاش در ارتباط باشه که اون ایمیل هات رو چک کنه و خبرت کنه و وووو ماجرای مردی هست که عاشق سیستم عاملش میشه و باهاش ارتباط عاطفی برقرار میکنه.... من دوسش نداشتم. کلا فیلم های تا این حد تخیلی جذبم نمیکنه.

note book: اسمش به خاطر اینکه شبیه آدرس وبلاگم بود جذبم کرد ماجرای زندگی عشقی یه زوجی هست که تو یه تابستون عاشق هم شدن و از نظر خانوادگی تناسبی نداشتن و به اجبار خانواده دختره از هم جدا میشن و هر کی میره دنبال زندگی خودش..... من خیلییییییییییییییییییییییییی دوسش داشتم اما دلم گرفت.

کلا دوست ندارم فیلم هایی رو ببینم که دلم میگیره.... دوست دارم فیلم هایی ببینم که بهم انرژی بدن... این دو تا فیلما رو هم هفته پیش دو روزی که زود رفتم خونه نشستم نگاه کردم.....

کلییییییییییییییی ام عکس سیو کردم از چیزای مختلف و ریختم تو یه فولدر به اسم آپلود کی قسمت شه واسه شما عزیزان آپلودش کنم خدا میدونههههه

راستی همون روز که مریض بودم خواهرم با یه خرگوش اومد خونه مامانم اینا عیاااادت :)))) یه خرگوش مینیاتوری واقعی ی ی ی ی. اولین باری بود که به یه موجود زنده غیر از ادمیزاد دست زدم نیشخند خیلی ناز بودش وقتی اوردش داشت میلرزید از ترس... من اصلا دوست ندارم حیوون تو خونه نگهدارم و اینکه یه بچه حیوونی از مامانش جدا شه به خاطر ما ادما هم خیلییییییییییییی رنجم میده. حالا بچه خرگوش که ازل نامیده شدنیشخند دست بچه داداشمه و قراره یکم که بزرگ شد ببره پردیسان اهداش کنهنیشخند دیگه همینا عزیزای دلم....

من برم یه چیزی بخورم گشنم شد نیشخند کلوچه فومن داغ خریدم صبح شرکت اومدنی الان برم با چایی بخورم که انرژی از دست رفته ام برگرده به کارام برسم هه ههزبانماچ 

یادتون نره که.....

.::دوستتتون دارمممممممممممممممممممم::.

/ 65 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من او

من قبل ازدواج پریودام دقیق و منظم بود نمیدونم چمه که دکتر گیج نشخیص نمیده. پامم تو باشگاه که پیچید مثل اینکه درست جا نیفتاده هی میچرخه مسخره. نی نی داداشمم یه پسر جیگره یه ساله اس خونه مامان بزرگش بوده حواسشون نبوده فلاسک چای ریخته روش :((((( زن داداشمم که بخوام شرح بدم طومار میشه ولی واقعا دیوونمون کرده با اخلاقش تو این 24سال عمرم آدم به این مضخرفی ندیدم باید یه وب بزنم بنویسم راجبش تو کامنت نمیگنجه :))))

nazli

سلام عزیزم من نازلی هستم و تازه وبلاگتو پیدا کردم....خیلی‌ از خوندن نوشته‌هات لذت بردم دوست دارم بیشتر باهات آشنا بشم....[زبان]

من او

متخصص غدد رفتم فقط آز تیرویید نوشت گفت مشکلت از پرولاکتین نیست ! نی نی تازه سوخته بدم سوخته پوست دستش از بالای بازو تا مچ کنده شده :((( دکتر یه سری پماد و ... داده دارن استفاده میکنن حالا انشالا که جاش نمونه:((( والا یه وب روزانه نویسی زدم ولی چیزی ننوشتم هنوز پدیده ی گشادیسم نمیذاره[ابرو]

من او

باشه عریزم بهشون میگم پماده رو. چشم دوستم سعی میکنم امروز بر فراخیه ماتحت غلبه کنم و بنویسم[نیشخند]

setare

kamel bod hilaiiiiiiii az hame ja gofti dg nishkhand vay manam heyvanato badam miyad baraks eshgham dos dare onam az noe parandash vay hila jon behtariiiii khodaro shokr malom nabod chi bod marizit montazere aksatam golam on akse khak barasariam bezar hehehehehe

درنا

تو چرا اینقدر چشم می خوری آخه، برا خودت اسپند دود کن عزیز دل[ماچ] شاخ هات خعلیییییییییییی باحال بود[قهقهه]

۩۞۩پدرام۩۞۩

ابرهاي غارتگر ديرزماني پيروز نخواهند ماند، دير زماني صاحب آسمان نخواهند بود و اختران را تنها به ظاهر در كام خود فرو مي برند. والت ویتمن ... کشفشان کن سلام دوست خوب من روزمرگیهاتو زیبا و خوندنی نمی نویسی......... به روز کردم و منتظر حضور پرمهرت هستم

۩۞۩پدرام۩۞۩

سلام عذرخواهی منو بخاطر اشتباهی که سهوا رخ داد بپذیر...... اگر دقت کنی نون و میم کنار همه ظاهرا دستم روی نون اشتباهی خورده و نوشته شد... نمینویسی..... باز هم عذر میخوام

مهسان دختر مهربون

هیلا جان ممنون از اینکه جواب سوالم رو نوشتی [ماچ] نمایشگاهم فرهنگسرای سلامت هستش خیابون هنگام البته فقط بخاطر رزومه مجبور شدم اینجا بذارم چون دولتی بود وگرنه زیاد جای جالبی نیست ایشالا قراره یکی دو ماه دیگه یا هتل استقلال یا کاخ سعد اباد نمایشگاه بذارم [چشمک]

♥ فاطمـــــــه بانـــــو ♥

سلام [گل] قشنگ مینویسیاااااااا[نیشخند] ادمو جذب میکنه [دست] من در حد مرگ به نظر اعتقاد دارم [تعجب]من قبل عروسیه خواهرم زیاد ارایش نمیکردم و به صورتم دست نمیزدم چون دوست نداشتم ولی واسه عروسی خوهرم هم یه ذره ابرو هامو درست کردم هم صورتمو تمیز نمودم [نیشخند] توی روز حنا بندون ارایشمو گفته بودم ملیح باشه همه دیدن و پسندیدن و هرکی منو میدید ماشالا واینا میگفت روز عروسی ارایشمو غلیظ کردم یه لباس بازم پوشیدم هرکی منو دید ماشالا چقدر تغییر کردی و ریا نبشه گفتن چقدر خوشگل شدییی [خنده][نیشخند]انقد گفتن گفتن که من 2 ماه بعدش ینی ابان دچار بیماری نفس تنگی و آسم شدم و هنوزم خوب نشدم و نخواهم شد [نگران][ناراحت] و هر دفعه هم مجرای تنفسیم چرک میکنه و هزارتا مکافات دیگه از اون موقع هست که من به نظر اعتقاد قویییییییییییییییییییییی پیدا کردم شدیدااااینی تا حدی که اصن یه وضی شده[عینک] برام دعا کن بلکه خوب بشم [ناراحت] نا مرز خوب شدن پیش رفتم ولی سر یه دعوا با 2 تا از دوستام حالم بد شد و اسپری هم کارساز نشدو کارم به بیمارستان کشید و تا یه هفته هم صدام در نمیومد [گریه] همین کارمو خراب کرد ببخشید زیاد حرفیدم [خجالت][نیشخند][قلب]