بـــــــــــــــــــــــاز...

بـــــــــــــــاز یه بغضی گلوم و گرفته

بـــــــــــــــاز همون حس ِ تلخ ِ جدایی

من امروز کجام و تو امروز کجایی....

 

سلام به دوستای خوبم. امروز با یه عدد هیلای دپسرده روبرو هستید و خبری از خنده و شادی نیست....

این چند روزه خیلی سرم شلوغ بود. دنبال ترجمه ی مدارک و مهر کردن و اماده سازیشون بودیم برای اینکه امروز دیگه بفرستیم بره....حتی باشگاه هم نتونستم برم و همه اش درگیر بودم....

خودم تا 99 درصد احتمال میدم که اوکی رو میدن.... هم رزومه امون خیلی خوبه هم اینکه دیروز با یه مشاور صحبت میکردم درباره مهاجرت تحصیلی که در مورد رشته هامون و دانشگاه هامون و مقطعی که میخوایم اپلای کنیم پرسید و همچنین کشور ِ مقصد....

وقتی گفتم گفت میگیرید. مطمئن باش میدن.... گفت اصلا لازم نیست هزینه مشاور بدید و فقط استاد و پوزیشن رو پیدا کنید و مدارک ترجمه شده رو بفرستید (این و خودمون هم میدونستیم و همین کارا رو هم کرده بودیم) حالا منم نرفته بودم پیشش به قصد مشاوره. تو دفتر ِ مترجمی بود که مدارک و برده بودم رسمی ترجمه کنه.

بعد نمیدونم اینجا گفتم یا نه. شما الان بیاید بپرسید کدوم دانشگاه ها دارین میفرستین من اینطوری ام: جان؟ چی؟ نمیدونم!

بله چون شووری انجام همه کارا رو عهده دار شده و من فقط اگر لازم به دوندگی خاصی باشه که نتونه انجام میدم. چون اون اطلاعاتش رو داره و سرعت میده به کارا. البته نه اینکه اصلا هم ندونم ولی خب منظورم اینه که خیلی کمتر از اون میدونم.

دیروز شووری برای تولدم یه کادویی خرید... یعنی پولش و داد خودم رفتم خریدم.... با مامانم رفتیم بازار و خریدم.... حالا میمونه تا روز تولدم بهم اهدا شه.... بعد در همین راستا دیروز رفتم برای کادو جانم گوشم رو دو تا سوراخ دیگه کردم.

یارو معلوم نیست چش بود ، چشماش چپول بود چی بود .... گوش چپم رو دوتا سوراخ خوشگل زد.... گوش راستم و وای وای..... اصلا نگم.... دوتا سوراخ زد دیدم یکیش خیلی عقبه و یکی هم اصلا تو راستای این دوتای دیگه نیست.... مجبور شدیم دوتا رو بازور از تو گوشت ِ گوشم بکنیم... وای مردم و زنده شدم.... خیلی درد داشت.... گوشواره ها رو کندیم با زور و درد و اورد امپول بی حسی زد و دوباره دوا سوراخ دیگه زد.... باز یکیش رو پایین زدگریه وای گریه ام درومده بود....... اینطور وقتا هم اصلا نمیتونم داد و بیداد کنم سر طرف... نمیدونم چرا میترسم داد بزنم و بدتر مظلوم میشم.... مامانم انقدر سر آقاهه داد و بیداد کردا.......... گریه ام گرفته بود... دوباره دراورد و یه سوراخ دیگه زد و درست شد.... االان گوش راستم داره از درد میترکه.......... استامینوفن دارم میخورم براش اونقدر درد داره.....

دیشب داشتیم فرم های اپلیکیشن دانشگاه مقصد رو پر میکردیم. شامم برنج و تن ماهی و نون و پنیر و خیار و گوجه اورده بودم و خورده بودیم. گوشمم داشت از درد منفجر میشد و زده بود به سرم..... سمت راست سرم داشت میترکید به معنای واقعی.....

بعد نشسته بودیم یهو به شووری گفتم حالا اگر آخر تیر این دانشگاهه پروفایلمون رو سبز کنه و بگه اوکی هستید و بیاید کی باید بریم؟؟؟

انتظار داشتم مثلا بگه شهریور 93....

گفت: آبان باید اونجا باشیم.........

من و میگید؟؟؟؟ وا رفتم..... نه اینکه بگم ناراحت شدما.... نه از طرفی به شددت دلم میخواد بریم از طرفی ام خب سختمه... یهو چشمام پر شد. شووری گفت چی شد هیلا گریه نکنیا...

زود جمع و جور کردم خودم رو. رفتم بتادین ورداشتم گوشم رو ضدعفونی کنم و جلو آینه بودم اومد بوسم کنه یهو زدم زیر گریه..... بنده خدا کلی معذرت خواهی کرد و رفت مسواک اینا بزنه.... انقدر دلم گریه داشتا..... از طرفی گوش درد و سر درد.... از طرفی شوک ِ رفتن تو کمتر از چند ماه ِ آینده....

نمیگم دلم نمیخواد برم... چرا دوست دارم بریم.... به هر حال برام تنوعی هست و زندگی تو اروپا تجربه ی خوبیه برام و خب شغل خوبی خواهم داشت و همه اینا برام حُسنِ و حتی از نوشتنش هم قند تو دلم آب میشه ولی خب ..... چی بگم از این دل ِ بی صاحاب...........................

من که سپردم به خدا..... گفتم هر چی به صلاحمونه پس اگر بریم یعنی صلاحمون بوده.....

ولی من نمیدونم با دلم چه کنم...... چطوری طاقت بیارم دوری از عزیزانم رو........

 

ای بابا........ خدایا خودت کمکمون کن......:(((((((((((((

به شووری ام گفتم علاوه بر همه ی عذاب های جدایی از خانواده ام و نزدیکانم که به بدترین شکل ممکن داره عذابم میده.... چطوری از این خونه ی آرامشم بگذرم؟؟؟؟ چطوری ازین دیوارایی بگذرم که مرهم دل من هستن؟؟؟؟ چطوری از این خونه بگذرم که با پا گذاشتن توش خون توی رگ هام جریان پیدا میکنه...... ازن هال ِ دنج و اروم که پاتوقمه و میرم چایی میریزم و با کتاب میشینم و کتاب میخونم و لذت میبرم.... چطوری ازین دلبستگی هام بگذرم؟؟؟؟؟؟ برام سخته خدا جونم..........

نمیگم دلم نمیخواد برم.... چرا دلم میخواد و یه جورایی ذوق و شوق دارم براش..... ولی خب............ این خونه... این دیوارا..... :(((((((((((((((((((((( دیگه نمیتونم ادامه بدم.....

/ 44 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیکی

هیلا جان نتتون وصل نشده بود بیشتر میومدی نتا؟!![نیشخند][چشمک]

شیلا

یعنی تو کجایی دیر میای؟حالا که نتت وصل شد زود تر بیا دیه یعنی همش کدبانو گری میکنی؟[متفکر]

سایرا

سلام هیلای عزیزم چندوقته هرکار میکنم نمیشه برات کامنت بذارم الهی بگردم اصلا از رفتن تو من هم دپرس شدم حالا نمیدونم چرا اصلا از الان دلم برات تنگ شده انشاالله بهترین ها برات اتفاق بیوفته دوست من

لیمو

درکت میکنم خییلی سخته،ما هم رفتنمون در عرض 3ماه اتفاق افتاد،موقع جمع و جور کردن اثاث خونمون طفلک همسری جمع میکرد من گریه میکردم،اصلا انگار این اثاثا دیوارای خونه جزئی از تنم بودن داشتم درد میکشیدم. ولی وقتی که رفتیم دیگه همه چی از یادم رفت،وقتی مجبوری برگشتیم اصلا دلم نمیخواست ریخت اثاثامو ببینم. ایشالا صلاحتون در رفتن باشه..به آینده بچه هات فکر کن.به زندگی تو یه دنیای آزاد و مدرن...وااااای منم میخوام برم خارج[گریه][نیشخند]

غزاله

وای یعنی میخوای بری؟ایشاله که هر چی قسمت باشه همون میشه.دایی و زن دایی منم 8ساله که رفتن اون ور.بورسیه گرفته بودن.الان خدا رو شکر از همه چیز راضی هستن

ساراوامیرش

سلام عزیزم نمیخوام بهت امیدواری الکی بدم غربت بدترین چیز دنیاست. میگن عادت میکنی اما اصلا باور نکن هیچوقت عادت نمیکنی همیشه داره بوی تنهاییش خفه میکنه آدمو.

ساراوامیرش

سلام عزیزم نمیخوام بهت امیدواری الکی بدم غربت بدترین چیز دنیاست. میگن عادت میکنی اما اصلا باور نکن هیچوقت عادت نمیکنی همیشه داره بوی تنهاییش خفه میکنه آدمو.

ساقی

آیا نظرات من رو نمی خونی؟ یا میخونی و تایید نمی کنی یا اصلا به دستت نمی رسه؟ چه کار می کنی آیا؟؟؟؟[عصبانی]

طنین

غربت[ناراحت][نگران] تنم میلرزه ا شنیدنش[ناراحت]