شهربازی تلخ

دیروز رفتیم پیک نیک همه چی خوب بودا . نمیدونم یهو چی شد

خودمم نفهمیدم چی شد...

خیلی شب تلخ و گندی بود................................ خواهرم مثل بید می لرزید دست و پاش بی حس شده بود تو یه حالی بین بیهوشی و هوشیاری میگفت نمیخوام نمیخوام نمیخوام یه نفس همین رو میگفت..... خداوندا مددی.

میشه انقدر درباره جلوگیری کردن یا نکردن من سوال نکنید؟؟؟؟ واقعا متوجه حال روحی الان من نیستید؟؟؟؟؟؟ خسته شدم از بس چیزی رو توضیح دادم که به احد الناسی مربوط نیست. اصلا من دلم میخواد هر ماه حامله  شم هر ماه بندازم دوباره بیام اینجا ضرضر کنم که بچم و میخوام. خسته شدم دیگه بخدا از دست بعضی سوالا.

خداجونم التماست میکنم این آخر هفته خوب و خوش تموم شه.

به تمام اونایی که این مدت سعی کردن  درکم کنن مدیونم... قدرتون رو میدونم.... امیدوارم هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت برای عزیزانتون مشکلی به وجود نیاد....

 

/ 0 نظر / 2 بازدید