چرا ناراحتی هیلا؟!

سلام به دوستای خوشگلم و مهربونم

اول از همه از همکاری های شما مبنی بر ترکوندن کامنت دونی و اثبات حرف بنده سپاس گذارم و از شما میخوام به حمایت های بی دریغتون ادامه بدیدددددددد 

خب این که چرا هیلا این روزا ناراحته و کم میاد وبلاگش و اینا دلایل زیادی داره.

اولیش که خب مشغله ی کاری ه اما این همه اش نیست.

اگر بخوام کل ماجرا رو تعریف کنم شاید چند قسمت و پست طول بکشه اما سعی میکنم تا جایی که میشه بگم.

اول چند تا چیز رو اشاره کنم.

اول اینکه امشب تولد بچه ی داداشم هستش و من براش یه بازی فکری بن تن خریدم و بقیه ام چیزای مختلف که تقریبا در هر کدوم بن ِ عزیز هنر نمایی میکنه.

بنابراین الان خیلی فرصت نوشتن ندارم و هنوزم آماده نشدم و شووری هم هنوز نیومده و بنده دل و مماخ ندارم

در همین راستای خریدن اسباب بازی واسه نی نی داداشم ، من راز جنگل دار و فکر بکر دار شدم هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووراااااااااااااااااا

حالا قراره هر وقت فرصت شد هی بشینیم با شووری راز جنگل بزنیم بر بدن هی ی ی  ی ی ی ی ی ی ی هی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

 خیلی من از بچگی راز جنگل دوست داشتم ولی هیچ وقت واسم نخریدن.

هر چی فکر کنید خریدن ها.مثل راز غول چراغ جادو یا مثلا راز کشتی تایتانیک و امثالهم... اما این رو نه تا اینکه یافتم و خریدم.

فکر بکرم که داشتم و گم کرده بودم مهره هاش و صفحه اش هنوزم تو انباریه.

خب میگفتم یه خبر داغم دارم که بگم گوشاتون میسوزههههه

خبر اینه:

پسر مار غاشیه که 19 سالشه عاااااااااشق شده و در شرف نامزدیههههههههههههههههههههه

این که با شنیدن این خبر چقدر خوشحااااااااااااااااال و چقدرررررررررررر هم ناراحت شدمممم جای بحث داره که در این پست نمیگنجه

مورد بعدی اینکه دیشب خیلی دلم میخواست در بغل شووری باشم که باز این خاله پری بی شخصیت قدم نهاد و گند زد به همه چی ی ی ی

یادتون میاد راجع به وسواس داشتنم بهتون گفته بودم؟من در گذشته های دور وسواس داشتم یعنی چی ؟ یه جور وسواس تمیزی داشتم مثلا بعد از هر دبلیوسی بااااید میرفتم حموم. تو دستشویی سر تا پام و میشستم.هر 1 ساعت میرفتم دست و پام و ده بار میشستم.تو طول روز چند بار لباس عوض میکردم و.... البته خیلی سنم کم بود 7 یا 8 سالم بود. و یه جور وسواس فکری هم داشتم اونم اینکه مثلا می رفت رو مخم که دفتر مشقم کثیفه و بااااید هر طور شده پاکش میکردم و یهو میدیدی میشستمش!یا همه اش به این فکر میکردم که من هر چی داشته باشم از دست میدم و در این راستا همیشه یه آدم نگگران بودم.

بسیاری از این مشکلات تو همون دوران دبستان با سخت گیری های شدید و به موقع مامانم بر طرف شد و تقریبا دیگه بهبود یافته بود آما  هر بار که مشکلی برام پیش میاد یا اعصابم بهم میریزه بازم نشونه هایی از این وضعیت رو تو خودم میبینم.

این اواخر خیلی اخلاقم بد شده بود و یه جواریی تعدل نداشتم یعنی یهو خیلی خوشحال بودم و یهو خیلی عصبانی ... یهو میرفتم تیریپ غم و کلا این اواخر بگو مگو بین من و شووری زیاد شده بود

من دیشب دیگه سفره ی دلم رو باز کردم و به شووری گفتم که تو چه شرایط بدی گیر کردم و یه جورایی شدیم سنگ زیرین آسیاب...

داستان از این بابت هستش که برادر من و خانومش جزو عاشق و معشوق ترین های فامیل بودن...

یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید.

حالا من میگم این ها چشم خوردن... چشم خوردن که دیگه عقلشون کار نمیکنه

یعنی دارن گند میزنن به زندگیشون حالا این که چطور و چگونه رو باید به مرور بگم

فقط این رو بگم که چیزایی شنیدم که وقتی خواهرم داشت بهم میگفت من پشت تلفن یه ربع لال ِ لال شده بودم و زبونم توی دهنم نمی چرخید و خواهرم فکر کرده بود من خوابم برده!!!!

بعد روزها و ساعت ها گریه شد کارم...

ناراحتی و بد بینی و بغض و اشک و چی بگم؟؟؟ چی میتونم بگم؟؟؟

کسی اینجا هست که حس من رو بفهمه؟؟؟

دیروز دیگه انقدر بد شدم که حس کردم دارم دل شوهرم رو میشکونم.

نمیخواستم بگم که چه روزای بدی رو دارم میگذرونم

نمیخواستم شوهرم هم درگیر مشکلات من بشه و ذهنش در گیر شه اما دیشب دیگه قفل دهنم رو شکستم و همه چی و گفتم و شوهرم همه رو شنید یه جاهایی بهم راه کار داد

اما بهش گفتم که من دارم داغون میشم و خسته ام گفتم که بدونه چرا انقدر رفتارم نا متعادل شده و بد بین شدم و از هر رفتاری بدترین ها رو میگیرم.

اینکه عزیز ترین کسانت رو ببینی که از اوج عشق و عاشقی و چه و چه به چنین جایی رسیدن شما بد بین نمیشید؟؟؟؟ من به شوهرم بد بین نشدم!!من به تمام احساسات اطرافیان یه حسی پیدا کردم که گفتنی نیست

یعنی وقتی یکی بهم حرفی میزنه بد ترین رو میگیرم.

نمیدونم حرفم رو میفهمید یا نه...

یه مسافرت مشهد خانوادگی در راهه نمیدونم همسرم میاد باهم بریم یا نه اما بی اندازه به حرمش و بوی صحنش و اینکه خودم رو پیشش تخلیه کنم نیاز دارم.

من اعتقاد دارم مشهد رفتن که نه... در اصل پیش امام رضا رفتن طلبیده شدنیه نه رفتنی.

مثلا یه بار ما رفتیم مشهد.منم رفتم اما خاله پری نذاشت که برم تو.اینم یه جور قسمت نشدنه دیگه؟

اما این سری خاله پری تا اون روز تموم شده و اگر طلبیده شدیم میریم . نشدمم که دیگه چه میشه کرد؟؟

هیچی ...

دیگه اینکه من برم میخوام با نی نی داداشم راز جنگل بازی کنم ... هورااااااااااااااااااااااااا

راستیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دیشب مادر شووری اینا بهم عیدی دادن نمیدونین چقدررررررررررررررررررررررر خوشحال شدم و غیر منتظرهههههه بودددددد

خیلی ی ی ی ی ی ی ی خوشحاااال شدم

راستی دیروز واسه مادر شووری یه شال خریدیم تو دستمون بردیم براش خوشحال شد ولی نمیدونم شکلش و پسندید یا نه... من که خوشم اومددددد پاییناش طرح دار بود و روش به صورت پراکنده گل های ریز صورتی و آبی داشت و زمینه اشم زیتونی بود و خوشم اومد امیدوارم مادر شووری ام هم خوشش اومده باشه

بچه ها کلا محبت و مهربونی  خیلی ی ی ی خوبهههههه

به نظرم اصلااااااااااااا دریغ نکنید از هم دیگههه

راست گفتن که از محبت خارهاااااااا گل میشود

مواظب خودتون باششییییییییییید دوستای خووووووووووووووووووووووبم

من برم به امور تولد و راز جنگل رسیدگی کنم

/ 52 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هستی

نده , خودم دااااااااااااااااااااارم [مغرور]

حسن کچل

بابا ای ول دیدی گفتم تو وبت میترکونه بیخود نگفتم نیست اینجا کلا لختی هست بازدیدش زیاده ارجا دهنده هم زیاد داره[نیشخند] ببین هویج جون اسم منو نیار اینجا خوبیت نداره یهو دیدی دیوار اینجا رو سرت خراب شدا از من گفتن بود حالا تو هی حواله بده خدایی کله کدو باحال نیست ؟ این وبٍ اصلا حال میده اسمش خوبه برازنده خودمه کلا این یکی دیگه میمونه خونه بدوش نمیشم دیگه

تی تی جون.

عشقه حسن کچل.[ماچ]

شیدا

آها الان یادم اومد. انقدر ابهت آمار بالای وبلاگت و طرفدارات منو گرفته بود که هنگ بودم یادم نمیومد[چشمک]

نبات

[گل]

atefe

[تعجب] dooroogh nagam ta hala aslan dochare chenin vasvasi nashodam ama shode ke ye modat az hamechi badtarin bardashto konam

افسون(عروس شیرازی)

هیلا این حست رو درک میکنم...چون دقیقا همین حس رو داشتم وقتی در مورد یکی از آشناهای نزدیک چیزی رو شنیدم که شاخ رو سرم سبز شد....ادم یه جوری میشه....بی اعتماد....نگران.... اما ایشالا که دوباره به روزای عاشقیشون برمیگردن....

موشو خانوم

راستی منم موافقم با رمز متغیر...اما کمی سخته برات که بازدیدت زیاده و باید هر بار رمز بدی[لبخند] دیگه اینکه من چون با موبایل می خونمت نمی تونم کتمنت بذارم!!!! جدیدا اینطوری شده واسه پرشینبلاگ کامنتام ثبت نمیشه[ابرو]

طلا

آخی امیدوارم مشکل برادرت زودتر حل بشه

ممول

هیلا ببخش این مدت نبودم و خیلی مطالبتو از دست دادم هم به شدت مریض بودم و هم به شدت دلتنگ که هیچ حوصله ای برام نذاشته این بی اعتماد شدن نیست آدم نگران میشه وقتی میبینه آدمایی که دوسشون داه و عاشق هم بودن قدر همو ندونستن