میخوام یه دختر عادی باشم....

سلام و صد سلام.... من همچنان در مرخصی به سر میبرم راستش میخوام از دنیای وبلاگ نویسی بکشم بیرون! با اینکه خیلی سخته. راستش و بخواید نوشتن و ثبت کردن خاطراتم  و مشورت کردن با یه عامله دوست خوب همیشه بهم آرامش داده و کمکم کرده اما میخوام یه زندگی عادی رو تجربه کنم . هر اتفاقی که میافته بدو بدو نیام بنویسم... خصوصی هام خصوصی بمونه برام. خودم باشم و یه دنیای معمولی بدون ِ  هر گونه اتصال به دنیای سایبری. ولی خب از طرفی ام با خودم و علاقه ام در جدال ام. خب دوست دارم بنویسم.

یاد روزایی میافتم که بدترین روزای زندگی م بود و همین شیدا و اهالی و حسن کچل و مامک و ... چقدر هوام و داشتن ، اون وقت پشیمون میشم و میخوام بنویسم... بعد یاد چیزای دیگه میافتم و دلم میخواد معمولی باشم و دوباره دست و دلم نمیره به نوشتن. خلاصه که خود درگیری دارم!

بگذریم. چند تا موضوع ذهنم و درگیر کرده، که تو پست خصوصی میذارم و میپرسم.

دو تا موضوع ناراحت کننده در مورد جارو 1 شنیدم که اصلا از ذهنم بیرون نمیره.

طفلک مادرش مریضی های متعددی داشت که مهمترینش قند بود. بعد بچه داداش ِ جارو هم قند گرفت که خب چون بچه اس و 5 سالشه خیلی مشکلات ِ دیگه با خودش آورده و از زندگی ساقطشون کرده.مادر ِ جارو که این رو میشنوه زمین گیر میشه و دیگه نمیتونه تکون بخوره. اونقدری که دکتر بهش 21 روز استراحت مطلق میده و میگه باید حتی زیرت لگن بذارن تا خوب شی و عمل هم نمیشه بکنیمت چون قند داری... بعد درست روز 21 ام که دیگه باید میبردنش دکتر ، خواهر ِ جارو میره ام آر آی و میفهمه سرش تومور داره 

از روزی که شنیدم اعصابم داغونه داغونه. همه اش به فکرشم و هی میگم خدایا به جوونیش رحم کن. به دل پدرو مادرش رحم کن........ به بچه اش رحم کن....

براش دعا کنید..... واقعا هیچی اندازه سلامتی ارزش نداره. آدم وقتی سلامتیش از بین میره تازه میفهمه که ای داد بیداد اینهمه واسه مسائل دنیوی حرص خوردم و سلامتیم و از غصه بر باد دادم ولی هیچی قد سلامتی ارزش نداره. بیاید برای سلامتی خودمون و شوهرامون و خونواده هامون شکر و بعد  دعا کنیم.

پری شب رفتم منزل مادر شووری اینا واسش کفیر بردم.(میدونید کفیر چیه یا بگم؟؟؟) بعدم که حالم حسابی بد بود و خواستم بخوابم که برادر شوشو 1 اومد و همین ماجرای خواهر زنش و گفت و اعصابمون تیلیت شد. سعی در بهبود روابطشون دارم. واسه برادره آش گرم کردم و چایی دادم و حس کردم یخورده یخش وا شد من دارم به خاطر خدا اول و بعدم دل شوهرم این کارا رو میکنم و اصلا و ابدا هم ناراحت نیستم. (معامله با خدا رو که فراموش نکردید؟! ) دلم میخواد خدا و شوهرم ازم راضی باشن. من هرچه در توانم هست و انجام میدم اگر بارم روابط حسنه نشد دیگه وجدانمون راحته. 

فردا صبحشم بیدارم کرد مادر شووری و زانوش درد میکرد و مهمون داشت ، خونه رو واسش جارو کشیدم و داشتم با فامیل شووری اینا سبزی پاک میکردم که پدر شووری اومد. 

مادر شووری رو به پدر شووری گفت : بیا ببین فلانی (فامیلی ِپدر شوشو اینا) ، ببین چطوری عروست و به کار گرفتم!

پدر شووری: خوب کردی. عروس باید به کار گرفته بشه.

من هیچیییییی نگفتم... مادر شووری و فامیل شووری اینا چشاشون 6 تا ده بود. مادر شووری به پدر شووری گفت : واااااا.... من گفتم الان بهت بگم میگی عروسم و ول کن و ه کار نگیر.

پدر شووری: چرا بگم به کار نگیر اصلا عروس و باید به کار گرفت.

فامیل شووری اینا: قدیما ، پدر شوهرا طرف عروس بودن. دوره زمونه عوض شده!

منم برای اینکه بفهمن ناراحت شدم گفتم: اون قدیما بود!!!

بعد پدر شووری فهمید ناراحت شدمو خواست از دلم دراره. به فامیل شووری اینا گفت : خداییش من از هر سه عروس شانس آوردم ، کاش یه عروس اینطوری گیرت بیاد .اون وقت خوشبختی. بعدم که کارم تموم شد یه عالمه هی گفت هیلا خسته نباشی و دستت درد نکنه و خلاااااااصه از دلم درومد تقریبا...به رو خودم نیاوردم و رفتم خوابیدم تا شب که با صدای اذان پاشدمو دیدم مهمونای مادر شووری اومدن و رفتم یکم کمک کردم و عروس نمونه بازی دراوردم بعدم که برادر شوشو 2 و همسر تشریف آوردن... (ماجرای تولد که معرف حضورتون هست؟؟؟) بنده باز هم با خوشرویی تمام تا دم در رفتم استقبالشون. به محض اینکه نشستن واسشون چایی بردم و کلی از هر دری باهاشون حرف زدم. انقدرررر فک زدم و الکی خندیدم و سعی کردم جو و خوب کنم که خودم داشت حالم بد میشد اما بازم هر بار یاد شووری میافتادم و میگفتم اشکالی نداره. من به خاطر خدا این کار و میکنم سر ِ شووری سلامت بادا خلاصه یخ برادر شوشو 2 هم باز شد و بنده از هیلا خانوم به هیلای خالی تنزل رتبه داشتم اولا آخه هیلا خانوم بودم ، بعد دیشب صدام میکرد هیلا هیچی خلاصه بعدشم که مامانم اینا اومدن دنبالمون و یکم نشستن و صحبت کردن و پاشدیم اومدیم خونه. امروز هم یه دانشگاهی تقریبا بهم اوکی داد بعد کثافت ِ خر تو پرانتز نوشته بود: (آنفورچونتلی این ایتالین!!!) یعنی متاسفانه تدریسامون به زبان ایتالیاییه و خورد تو برجکم.... سپردم به خدا... هرچی خودش بخواد.

این آخر هفته ام که پرو لباس عروسم ِ ایشالا به سلامتی ولی تو بگو پشه تو جیبامون پر میزنه ، نمیزنه! یعنی حتی پول یوخ بریم من کفش عروسی رو بخرم! چون باید گن و کفش و اینا رو تکمیل واسه پرو ببرم.

واسه رنگ موهام و مدل موهام و موارد دیگه که قبلا مطمئن بودم ، الان شک کردم و به کمک شما نیاز دارم.. نیاز به همفکری های دوستانه اتون دارم که تو یه پست رمزی مینویسم و میپرسم....

این هفته اخیر که تومرخصی بودم آنفولانزا هم گرفتم و حسابی نابود شده بودم. الان یکم باز بهترم ولی صدام هنوز خروسیه. حضار دستاشون بالا که میخوام سوالات خصوصی بپرسمااااااااااااااااا

/ 55 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
✿nazi✿

دو روز آدم نباشه همه رمزاشونو عوض می کنن و می خوره به در بسته. هیلایی رمزتو بده بهم عزیزم.

tara

واقعا چه عروس نمونه ااااای.....هم کمک تو کار خونه... هم کمک به روابط حسنه....ماشالاااااا هیلا جون منم دستم بالاست هاااا ولی رمز ندارم

نازنین

هیلا جانم خیلی ممنونم از دعوتت . اما فکر نکنم بخوام انجامش بدم . به نظرم پستت رو ادیت کن و به جای اسم من اسم یک دوست دیگه رو بنویس . برای خراب نشدن کار خودت میگم عزیزدلم . ضمنا رمز ندارم !!!

مامان اميررضا

عزززززیزم قلبونت برم من که برای حسنه شدن روابط همه کاری میکنی از سبزی پاک کردن تا ..... ایشالله پول خریدای عروسی هم جور میشه . همیشه شاد باشی

اقا محمدم

آفرین آفرین آفرین. همی نطوری ادامه بده. http://aghamohammad1.persianblog.ir/

اقا محمدم

آفرین آفرین آفرین. همی نطوری ادامه بده. http://aghamohammad1.persianblog.ir/

نوشا

منم رفتم برا پرو لباسم...ایشالا لباست عالی میشه...[ماچ]