بشکن آقـــــــــــا بشکن!!

سلام به گوگوری مگوری ها با توجه به درک بالا و صد در صدی اکثریت قریب به اتفاقتون و کامنت های خصوصی و عمومی تون بنده فهمیدم که باورم دارید و باورم کردید و حس هامون متقابله و هر قدر من دوستتون دارم شما هم دوستم دارید و در نتیجه به روال قبلی کماکان ادامه میدیم تا ببینیم چی پیش میاد و ممنون از کامنت هاتون و خب حالا تعریف میکنم براتون چه ها گذشت و چه شد و اینم بگم که ببخشید کامنت ها رو اکثرا جواب ندادم چون دیدم زمانم میذاره یا اونارو جواب بدم و یا بنویسم که گفتم فعلا بنویسم چون نظر خواهی بود و این پست رو دوباره کامنت های مهربانانه و از سر سخاوتتون رو پاسخگو خواهم بودماچبغل

________________________________________________________________

خب از پنج شنبه براتون بگم. پنج شنبه آش مادر بزرگم بود که شووری صبح سرکار بود و گفته بود 10 و ربع میاد بریم ابرو به خواهرم سپرده بودم ساعت 9 و نیم صبح زنگ بزنه خونه تا دوش بگیرم و آماده شم. 9 و ربع زنگ زد آآآآآمااااااااااااااااااااااااااااااا لعنت بر دل سیاه شیطون من رفتم زیر پتو و گفتم شووریت که صبح دیر رفت سر کار و پس طبعا دیر میاد و بخواااااااااااااااااااااااااب نیشخند خوابیدم. آقااااا ساعت ده و ربع بیدار شدم و زنگیدم شووری و گفت یازده اینا میرسم و منم سه سوت پریدم حموم. آقا مو نبود که رو دستام! درخت چه درومده بود یعنی میتونستم تاب ببندم بین موهای دستم و تاب بازی کنیم قهقههنیشخند دیگه ژیلت جواب نمیداد و تبر برداشتم و با آهنگ ابی تو بزن تبر بزن آخرین ضربه رو محکم تر بزن... هلو شدم نیشخند بعله اومدم بیرون و یقه اسکی مشکیه و دامن مشکی رو که تو پست رمزی دیده بودید پوشیدم و موهامم درست کردم و شووری اومد و پرید حموم و خلاصه سرتون رو درد نیارم تا از خونه در بیایم دوازده شد!منتظر دیگه به سر دیگ نرسیدیم و به بخور بخور رسیدیم. رفتیم و نسبت به سالای قبل افراد کمتری اومده بودن و دختر خاله مامانم هم که همیشه رو مخ هست کلا بود و اومدن زوری من رو بردن که تو سالاد الویه درست کردن کمکشون کنم منم از اخلاقاشون بدم میاد و زبونمم درازه و نمیتونم جلوشو بگیرم و برای اینکه بی حرمتی نشه ترجیح میدم باهاشون نشست و برخاست نکنم تا احترامات بمونه سر جاش... رفتم الویه درست کردنی توش مو پیدا کردم میگم آقا بهداشت و رعایت کنید میگن تو صداش و در نیار سبز منم تو این چیزا بد دلم یکم.سبز اصلا از حرکت های دختر خاله های مامانم نگم بهتره یک سوژه هایی هستن .... رو مخ هستن اساسی...

هیچی دیگه با بدبختی پیچوندم و به بهونه اینکه شوهرم میخواد بره اومدم نشستم این ور.دیگه آشم خوردیم و پاشدیم رفتیم خونه عموم سر زدیم (نزدیک مادربزرگمن) 

بعدم که برگشتیم با خواهرم اینا و قرار شد به جای پنج شنبه شب جمعه ظهر بریم خونه بابام اینا. جمعه پاشدیم حاضر شدیم و شووری ام طبق معمول جمعه ها سر کار بود و سه تایی رفتیم اونجا آب گوشت خورون . موقع برگشت هم گیر دادم که من میرم خونه خودمون میخوام خونه رو تمیز کنم. (کلا استرس داشتنی وسواس پیدا میکنم کلا گیر میدم ول نمیکنم خنده مثلا الان گیر دادم به هیکلم که اله و بله در حالی که وزنم یه گرم هم تغییر نکرده)

خلاصه اش کنم اومدم داشتم کارا رو میکردم و ظرفای تو سینک مونده (سبز) رو شستم . آیییی من بدم میاد ظرف بمونه تو سینک! شووری جانم اومده بود خونه قابلمه سوپ و خالی کرده بود تو ظرف بیاره خونه خواهرم و قابلمه اش و فرت کرده بود تو سینک نیشخند تو ماشین لباس ریختم و خونه رو مرتب کردم و یهو دیدم زنگ در رو میزنن رفتم از چشمی نگاه کردم دیدم دیده نمیشه جواب نمیدادم آقا یه ربع وایساد همینطوری زنگ زد و منم دلهره گرفته بودم که کیه که ول نمیکنه و تو تاریکی ام وایساده چهره اش مشخص نیست . در باره ی کسایی که در خونه رو میزنن توهم توطئه هم دارم دیگه هیچی....

تا صدای پاشو شنیدم رفت در و سه قفله کردم و خواهرم اسمس داد که خیلی خری رفتی دلمون گرفته و فلان گفتم باشه الان میام دیگه کارامو کردم خیالم راحته.

رفتم دبلیوسی که بعدش زود آماده شم که دیدم دارن درو میکوبن و میخوان از جا بکنن آقا سکته زدممممم بعد دیدم صدای همسایه بغلیمون (معرف حضورتون هست که؟؟؟!) میاد که داره فحش ناموسی میده تعجب خلاصه ترسیدم و به خواهرم گفتم شوهرش اومد دنبالم و الفراااااااااااااارنیشخند بازم مرتیکه مست کرده بود .... دیگه رفتم ازونجا زنگ زدیم صد و ده و شامم سوسیس تخم مرغ خوردیم که زود حاضر شه. من و شووری معده هامون به شددددت حساسه و مخصوصا به سوسیس کالباس. شووری از منم خیلی بیشتر حساسه. دیگه شب گفت دلم داره میپیچه. 

خوابیدیم و صبح دیدم دولا دولا داره میره سر کار و گفت خوب میشم و رفت یه ساعت بعد زنگ زد که دفترچه بیمم رو پیک کن حالم بده برم دکتر گریه خواستم خودم ببرم گفت نه زود میام خونه و پیک کن. گفت زنگ میزنم بعد از دکتر دیدم دیر زنگ زد گفتم حتما سرم داده یهو همون لحظه زنگ زد که آره گفته مسموم شدی و واسم سرم زده سه سوت پریدم تو آژانس و رفتم درمانگاه نزدیک محل کارش وای میلرزیدااااا نگران طفلکی خیلی حالش بد بود. بعدم پاشدیم اومدیم خونه تبش شدیددددد بود براش کته ماست دادم و دوغ دادم خورد و قرصاشو دادم و مگه تبش کم میشد گریه صورتش عین کوره داغ بود....هی پاشویه میدادم و حوله خیس میذاشتم و استامینوفن میدادم بهش انگار نه انگار....  خواهرم و شوهرش اومدن عیادتش و پاشد نشست یکم بهتر بود ولی بازم بیحال بود منم استانبولی با ماست و خیار درست کردم و دور هم خوردیم و واسه شوری ام جوجه کباب کردم. دیگه خواهرم اینا که رفتن باز بیحال دراز کشید و تب داشت و هزیون میگفت گریه وای انقدرررر ناراحت بودما. دیگه با کلی اصرار بهش گفتم شیاف دیکلوفناک بذار تبت بیاد پایین چشمام داشت میرفت ولی از ترسم نمیتونستم بخوابم. شیاف گذاشت و حالا من رو میخندوند که عفتم رو لکه دار کردی و بهم تجاوز کردی خندهقهقهه بهش گفتم تا حالت بهتره بیا تخم مرغ بشکن تو رو چشمت زدن (خودم اعتقاد نداشتم اصلا و ابدا ولی شووری اینا اعتقاد دارن ) دیگه تخم مرغ رو آوردم و اسم اعضای توی آش مامان بزرگم رو گفتم و آقا رو اسم یکی که رفتیم تخم مرغ ترکیددددددددددددددددددددد. بوووووف! 

دیگه هیچی نمیدونم از دیکلوفناک بود یا از تخم مرغ! ولی حالش خوب شد و صبح هم زودتر از من بیدار شد و میز توالتم رو مرتب کرد و کته گذاشت دوتایی با ماست خوردیم و منم چایی خوردم و دوش گرفت و رفت سر کار تمام دیروز و امروز فقط و فقط و فقط از خدا سلامتی میخوام ... امیدوارم خدا اول از همه به هممون سلامتی بده که دنیایی پول و اموال داشته باشی و سلامتی نباشه یه قرون نمیارزه...

خدایا فقط سلامتی...

ولی در کل اگر شک داشتید که چشم خوردید بشکن آقا بشکن! شاید حالت خوب شد نیشخند

حالا صبح داشتم خواب میدیم تو خودم جیش کردم  نیشخند ولی وقتی پاشدم دیدم خوردم به لیوان آب و ریخته و لباسم خیسه هی واااای نیشخند حالا بیدار نمیشدم از بس خسته بودم شووری به بهونه پیتزا میخواست بیدارم کنه هی میگفت بیدار شی واست پیتزا میخرم :)))))))) منم گفتم دیگهههه چی تازه از مسمومیت نجات یافتی پیتزا بی پیتزا که در نتیجه نهار کته ماست خوردیم.

مادر شووری ظهر زنگ زد خونه نمیدونم از کجا میدونست شووری خونه اسمتفکر گفته بود که دایی و خاله ی شووری توی آی سی یو هستن و داییش دیروز رفته بنده ی خدا و دوباره احیاش کردن :(( تو بخش عفونی بستریه و مامانش گفت نرید عیادت که مریض نشید...

خاله اش هم برای آسمش بستریه بنده خدا.... امیدوارم خدا همه بیماران رو شفا بده و کار هیچ کدوممون به بیمارستان نکشهناراحت

اینم خواهرم بهم داده :

خیلی بهم انرژی مثبت میده من و یاد کلیپ شکیرا (دیس تایم فور افریکا) میندازه :))) فلش رو داشته باشید بچه ام پروتز کرده اسمش رو گذاشتم سکی.نه سه پست.ون نیشخند

دیگه همین ها من برم....

دارم دوباره یه عده از دوستان رو که جا موندن لینک میکنم. 

برام دعا کنید و ببخشید طولانی شد دوستتون دارم بابایماچ

/ 56 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میفا

سلام عزیزم هیلاجون نگران نباش . احتمالا پرولاکتین خونت بالارفته و چیز نگران کننده ای نیست. با دارو درمان میشه. حتما پیگیری کن تو خانمها پیش میاد اما این مشکل یبوست مغزی رو دیگه خودت یه جوری حلش کن[نیشخند]

میفا

سلام عزیزم هیلاجون نگران نباش . احتمالا پرولاکتین خونت بالارفته و چیز نگران کننده ای نیست. با دارو درمان میشه. حتما پیگیری کن تو خانمها پیش میاد اما این مشکل یبوست مغزی رو دیگه خودت یه جوری حلش کن[نیشخند]

setare

vay jaye ma khali bod asharo bokhorima vay manam badam miyad to ghaza ye chi bashe [سبز] ishala hame salem bashan golam manam doam hamishe hamine pol bashe ama che fayde salamati nabashe[ناراحت] mobarake arosaket vay hila a khande mordam akhe shir dari to alan yani chi[نیشخند][تعجب]

مهرک

در مورد اون شیر اومدنم ایشالا که چیز خاصی نیست نگران نباش عزیز دلم

فرح

عجب همسایه ای!![تعجب] چه عروسک بامزه ای عجب اسمی هم واسش گذاشتی[خنده]

سارا از ساری

عزیزم هیلا انشاالله که چیز خاصی نیست.کی ازمایش داری پشت گوش نندازی میکشمت[عصبانی] کلی به اس دوستت خندیدم[خنده]

ویس

عزیزدلم ایشالا که چیز خاصی نیس [ماچ][ماچ] [نیشخند] خدا رو شکر که حرف دوستت تونست کمی حالتو عوض کنه چیزی نیست ایشالا[بغل]

مریم

سلام هیلایی احتمالن مشکل هورمونی پیدا کردی چیکار کردی چی خوردی[سوال].مواظب خودت باش.[نگران]

خانوم سیب

خخخخخخخخخخخخخخخخخ....کلی خندیدم از نوع تعریف کردنت ...و عروسکت..دس ابجی درد نکنه... اتفاقا چشم زخم راسته...و به هرجهت خداروشکر که حالش خوب شده.... ایشاله که همه مریضا شفا پیدا کنن