صد دانه یاقوت... :)

سلام... خب من علت ناراحتیم رو نوشتم اونایی که رمز دارن برن بخونن.

دیروز دوباره موهام رو تلی بافت زدم. ریشه موهام خیلی درومده و نمیدونم چیکار کنم. از طرفی نمیخوام دوباره رنگ بذارم و میخوام به موهام استراحت بدم از طرفی ام دوست ندارم ریشه داشته باشه مثلا تازه عروسیم هاخجالت

صبح قرار بود شووری دیر تر بره سرکار پاشدم صبونه رو زودتر آماده کردم .. چایی گذاشتم و پنیر و گردو و خامه و عسل گذاشتم سر سفره و بیدارش کردم... جای همتون خالی.. هیچ وعده ای اندازه ی صبحانه شارژم نمیکنه.... اصلا من صبح ها به عشق صبحانه بیدار میشم از خواب و اگر روزی صبونه نخورم خیلی بد اخلاق میشم نیشخند

امروز رفتم یوگا رو دوباره ثبت نام کردم دلم نیومد از دست بدم قلب 

پاییز برای من یعنی شب های کش دار و طولانی که کلی وقت داری برای انجام دادن کلی کار کنار خانواده....

پاییز برای من یعنی پاره کردن شکم نارنگی های سبز ترش و نمک پاشیدن و خوردنشون با ولع...

پاییز برای من یعنی انار... یعنی صد دانه یاقوتی که باید تنها تنها خوردشون تا دونه ی بهشتی رو از دست ندی... 

پاییز یعنی روی انار رو گلپر و نمک بپاشی و با قاشق خرت خرت بخوریش...

آره پاییز برای من یعنی تصویر زیر... :

 

داشتم از کلاس یوگا برمیگشتم تند و تند چرا که من بعد از یوگا دوست ندارم توی خیابون باشم چون انرژیم رو افراد مختلف میگیرن دوست دارم بیارم خونه و با اهل خونه و وسایلم تقسیم کنم...

اومدم زیر چایی رو روشن کردم و یه بشقاب انگور برداشتم و رفتم تو اتاق خواب زیر پتو دراز کشیدم و کتابم رو گرفتم دستم و با عشق خوندم... کتابی که دستم گرفتم رو خیلی دوست دارم تموم شه میگم بهتون احتمالا بیشترین شما نویسنده اش رو میشناسین....

بعد از اینکه چند فصلش رو خوندم پاشدم زیر دمپختکم رو روشن کردم که گرمش کنم و پنیر برشته ی نعنایی و با عصاره سیر درست کردم و یه بشقاب پر کشیدم و با سیر ترشی تا خرخره خوردم و خودم رو خفه کردم.خوشمزه (جای دوستانم خالی)

بعدم نشستم انار رو با حوصله دون کردم و نذاشتم حتی یه دونه اش بپره بره جایی... و اینم تا خرخره خوردم... در تمام این مدت هم که تنها نبودم... 

بعد از اینکه تنها شدم یه موسیقی گذاشتم و ظرفا رو شستم و خونه رو مرتب کردم و با چوب صندل استحمام کردم و پر شدم از حس های خوب ...

که متاسفانه اون ماجرا پیش اومد و خزیدم تو خودم....

شووری که اومد خونه و ماجرا رو فهمید و بعدم باهم صحبت کردیم و من شامم رو که کوکو سبزی هیلایی بود آماده کردم ... من تو کوکو سبزی زرشک دوست ندارم و به جاش گردو میریزم ... البته اگر موجود باشهچشمک

بعد از خوردن شام هم ظرفا رو شستم و اومدم نشستم اینجا تا حس های خوب امروزم رو هم برای خودم یاد آوری کنم هم با شما به اشتراک بذارم...

دیگه من برم یکم کتاب بخونم و استراحت کنم ... خیلی بی انرژی هستم...

اینم شام امروز ماقلب:

 

پاییزتون شاد.... 

.::دوستتون دارم::.

/ 57 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تیلار

هیلا دلم پیشته. خیلی خیلی ناراحتم که پیغامت رو انقدر دییییر دیدم. یه خبری از خودت بده عزیزم.

من

عزیزم من تازه وبلاگتو یافتم[نیشخند][ماچ] بهد دیدم بیشتر نوشته هات رمز داره، اگه صلاح دونستی خوشحال میشم رمزتو بهم بدی

ساراوامیرش

سلام هیلایی خوبی گلم کوجایی نیستی چرا؟؟[ناراحت]بیا ژیش من عکس گذاشتم با همون رمز قبلیه.[قلب]دلم برا وبت تنگ میشه یه جورایی آشنائه برام فضاش.

شکوفه

كوشي تو دختر؟؟؟ نگران شدم بابااااااا ... بيا بنويس ... خواهرت در چه حاله؟

سپیده

چه قلب قشنگی ی ی ی اونم با انار