تمام این حرفا بهانست... بهانه های عاشقانست....

سلام و صد سلام به خوشگل های خودم خوبین عزیزای منقلب

منم شکر خدا خوبم و بجز نگرانی بابت اون مشکل ملالی نیست و شکر خدای بزرگ رو میکنم هر لحظه و همه چی رو میسپرم به خودش.

4 شنبه انقدر خسته و له بودم که زنگ زدم بابام بیاد دنبالم ... اومد و من و برد خونشون و من دیگه هیچی یادم نیستخنده رو مبل ولو شدم و خوابیدم و ساعت هشت بیدار شدم و  زنگ زدم به شووری که پاشو بیا اینجا من داغونم از خستگی. (همون چتر بازی و این صوبتا هه ههنیشخند) اونم اومد و شام رو دور هم زدیم و رفتیم خونمون.

شب رو تا صبح بیدار موندیم . یعنی ساعت 4 اینطورا بود. من کتاب دلنشینم رو میخوندم و شووری پازل میچید . کلا به همزیستی مسالمت آمیز رسیدیم زباناون کار خودش منم کار خودم هههههههههههههههههههههههههههنیشخند میخواستم برم رو تخت دراز بکشم بخونم کتابم رو آخه این کتابه رو تخت فاز میداد ولی هی میگفت دراز بکش جلو من بخون بعد من دراز میکشیدم میرفت غرق در پازل میشد صدبار باید صداش میکردم تا پاشه یه   چایی به من بده زباننیشخند خلاصه ساعت 4 و نیم بود گفتم شووری یه پیشنهاد هیجان انگیز دارم گفت چی گفتم پاشو بریم کله پزی خندهنیشخند حالا هوا تاریککککک دور از جون سگ و میزدی از لونه اش در نمیومد ... قربون پیشنهادات خودم.

شووری ام که سه سوت  زد رو هوا .... گفت باشه فقط وایسا پنج و نیم بریم که مطمئن باشیم کلپچی بازه و آماده اس . منم گفتم باشه دیگه دراز کشیدم به کتاب خوندن ساعت 5 و نیم به بعد و یادم نیست خنده ساعت 6 دیدم شووری اومد دراز کشید بیدار شدم گفتم ای وای کلپچ چی شد پسسسسگریه گفت رفتم خریدم رو کانتره آقاااا من و میگی گفتم دمت گرم باشه دیگه. خلاصه کلپچ ونخورده خوابیدیم همین که میدونستم تو خونس یه آرامش قلبی داشتم نیشخندساعت دوازده بیدار شدیم و شووری گفت گرمش کن گفتم ببخشید دیگه گرم کردن کلپچ کار مردونه اس هه ههنیشخند قشنگ رفتم نشستم پشت میز و لنگ رو فرت کردم رو لنگ و منتظر شدم تا شووری کله داغ کن کلپچ و داغ کنه بیاره نیشخند یه کاسه آب و مغز و کلی چش و چال تعجبنیشخند خوردم و رفتم ولو شدم رو زمین شووری ام افتاد رو پازلش حالا نساز کی بساز...

خلاصه داشت حاضر میشد بره کار منم داشتم کارام و میکردم برم خونه مامانم اما نمیدونم چرا بقیه اش و یادم نیست متفکرنیشخند بیدار شدم دیدم ساعت 7 شبه و من تو تختم :)))))))) خلاصه پریدم زیر دوش و چیتان پیتان کردم و پیش به سوی خونه مامانم.

خواستم به مناسبت سالگرد قمری عقدم  کیک بپزم ولی سه تا جعبه شیرینی داشتم مامانم اینا لذا گفتن ولش کن ... منم نشستم پای تبلت و خوردن چیپس و ماست موسیر و پفک و مواد مغذی از این دست نیشخند

شب هم پاشدیم جول و پلاسمون رو جمع کردیم و رفتیم خونمون و دوباره شووری نشست به پازل منتظر منم نشستم به کتاب نیشخند بعد شووری هی میزد پس کله ام میگفتم چرا میزنی میگفت خوشگل کتاب میخونی تعجبنیشخند واویلا محبتش تو حلقم

خلاصه ساعت حوالی 5 صبح من کتابم رو تموم کردم و بغلش کرده بودم میگفتم من دیگه از این به بعد با این کتابم میخوابم و من و دیگه از این نمیتونید جدا کنید هه ههنیشخند

پنج شنبه شب مادر شووری گفته بود جمعه نهار بیاید اینجا عمو اینا هم هستن.

ما هم نرفتیم چون ساعت دوازده بیدار شد شووری و من و من کرد و گفتم ولش کن بابا بشینیم سر جامون میریم دوباره چشممون میزنن جک جونور از بدنمون در میادخندهنیشخند

پاشدم یه عدد املت مشتـــــــــــــی ِ اساسی ِ خفن پختوندم و شووری رو هم فرستادم سنگک و بند و بساط بگیره و تا حلقمون خوردیم و ولو شدیم یکم حرف زدیم و خواهرم اومد بهمون سر زد و شووری ام رفت سر کار و منم افتادم به جون خونه حالا نساب کی بساب... یک حالی میده همه اش خونه تمیزه زبان هیچم وسواسم نزده بالانیشخند

خلاصه که پاشدیم رفتیم خونه مامانم اینا قرار بود داییم اینا بیان و شامم اونجا موندیم و بعد از بازی والیبال برگشتیم خونه.

شب هم از شدت کمر درد وحشتناکم  خوابم نمیبرد پوستم کنده شد.

حالا می پردازیم به بخش شیرین خاله زنکی نیشخند

دیروز طرفای غروب زنگ زدم خونه مادر شووری عید و تبریک بگم. آخه تلفن خونمون قطع بود مجبور شدم از خونه مامانم زنگ بزنم موبایلمم شارژ نداشت.

دیدم تلفن و دختر خواهر شوهر جواب داد... اخیرا هم خیلی بی ادب و گستاخ شده تو رفتار باید یک مدت محلش ندم درست شه. والا به خدا ما یه کدوم از حرفای این رو به زندایی هامون نمیزدیم اونا درسته قورتمون میدادن.... خدا شانس بده.

میگم ا فلانی جون اینجایین؟ میگه آره میگم رسیدن بخیر و به مامان بزرگت بگو زنگ بزنه بهم اومد و .... اونم گفت باشه خدافظ

تو وایبر پیام داد: ما اینچنین هستیم اینطوری میایم!!!!!

زدم به سلامتی اگر زودتر میگفتین امروز بیکار بودم میومدم بهتون سر میزدم

زده: الان بیا

آره آخه من نوکر باباتم هر وقت اراده کردی بیامزبان کار و زندگی ام که ندارم.

زدم ببخشید شرمنده ام کار دارم مهمونی ام نمیتونم بیام.

بعد مادر شووری زنگ زد تریپ ماست مالی برداشت که نگفته خواهر شوهر اینجاست.

آره من به شوهرت گفتم مهمان دارم شما ام جمعه نهار بیاید تعجب (از طریق دختر خواهر شوهر کاشف به عمل اومد خواهر شوهر پنج شنبه شب ساعت 9 اومده ساکت ) بعد از حرف زدن با من مادر شووری زنگ زده سه سوت به شووری که خواهرت ساعت 11 اومد پنج شنبه شب و یادم نشد زنگ بزنم.

از منم کلی معذرت خواهی کرد که زنگ نزده.

منم گفتم چه احتیاجی به معذرت خواهیه شما که هی نباید به من گزارش بدی من اگر میگم ای کاش میگفتین برای اینه که دور هم میبودیم و من وسط هفته نمیتونم بیام. دوست داشتم ببینمشون.

این از این.

حالا نمیدونم خاطر مبارکتون هست که جارو 1 گلگی کرده بود از خانواده شوهر اینا که هیچکی بهش کادوی عروسی نداد و اینا؟؟؟؟ وقتی من تنها رفته بودم اون ور؟؟؟؟

حالا من تصمیم دارم الان که خواهر شوهر اومده جارو 1 رو پاگشا کنم و کادوی عروسیشم بدم . یه پلاک خریدیم و صد تومنم پول میخوایم بدیم.

حالا من قصد دارم همه رو دعوت کنم و نمیخوام با حذف جارو 2 باب نصیحت رو باز کنم و یا خانواده شوهر و حساس کن م و بگن این با جارو 2 سر جنگ داره.

اینکه اون بیاد یا نه رو نمیدونم. مهمم نیست واسم.

اما نکته ای که وجود داره جارو 2 من رو پاگشا نکرده.

بعد از من صد در صد حارو 1 رو پاگشا میکنه چون اصولا آدم تقلید کار و چشم و هم چشمی بکنی هستش.

نمیدونم وقتی این کارو کرد من چه برخوردی داشته باشم و چطوری رفتار کنم... برم؟ نرم؟؟؟ نمیخوامم من پیش دستی کنم  و دعوتش نکنم.

ولی به نظرم این قضیه رو شووری باید هندل کنه. باید اگر اونا جارو 1 رو پاگشا کردن، زنگ بزنه و رسما به برادرش بگه ما ناراحت شدیم و تا عذر خواهی نکنید رابطه بی رابطه....

والا بخدا تا کی توهین توی رفتار؟؟؟؟نگران

و اما تصمیم داشتم این هفته نرم دیدن خواهرشوهرم به خاطر رفتار بد دخترش و اینکه بدون خبر میان ... خب این یعنی واسشون مهم نیست من برم اون ور یا نه... اصلا هم یه ثانیه ام ذهنم درگیرش نبود و گفتم استراحت میکنم در عوضش....

آماااااااااااااااا خداوند بزرگ یه عیدی خیلی خوب بهم داد....

صبح بابام زنگ زد گفت ام آر آیش خدارو هزار بار شکر سالم بودهههههههورا انقدررر خوشحال شدم که به خدا گفتم باشه با تو معامله میکنم این عیدی تو به من... منم میبخشم و میرم اون ور تا دل مادر شوهرم رو شاد کنم هورا تو دل من رو شاد کردی منم دل مادر شووری رو شاد میکنمهورا البته یه سری دیگه آزمایش باید بده که باز هم میسپرم به خودش..... الهی که خدا هممممه ی مریضا رو شفا بده...... خواهش میکنم یک دقیقه چشماتون رو ببندید و ده تا امن یجیب برای همه مریضا بخونید..... الهی که همه مریضا شفا پیدا کنن. آمین....

حالا میرسیم به بخش کتاب شناسی.

کتابی که دست گرفته بودم "اولین تماس تلفنی از بهشت" نوشته ی میچ آلبوم بود. یه توضیح کلی بدم که طبق تجربه ی من هشتاد درصد آدم های اطراف من کتاب های این بنده خدارو مزخرف می نامند. یعنی اینکه من تا این حد عاشق این کتاب بودم دلیل نمیشه که همه دوستانم خوششون بیاد. من ولی تا کنون تک تک کتاب های این نویسنده رو دوست داشتم و دیوانه وار باهاشون زندگی کردم... کتابی که تا حد زیادی مسیر زندگی من رو عوض کرد "برای یک روز بیشتر " میچ آلبوم بود... اما محض رضای خدا یک نفر از کسانی که بهشون معرفی کرده بودم خوششون نیومد خندهنیشخند ماجرای این کتاب مربوط میشد به تماس های تلفنی ای که توی یک روز مشخص با 6 نفر از بهشت گرفته شد از طرف مردگانی که هر کدوم به یه نحوی از دست داده بودن و این قضیه توی شهر میپیچه و توریست ها جذب شهر میشن و یه عده موافق و مخالف پیدا میشه و تلفن ها هر هفته مکررا تکرار میشه و یکی خوشحاله که صدای مرده اش رو میشنوه ولی یکی ناراحته و دلش میگیره .... من خیلی دوست داشتم کتاب رو.... به نظرم حتی خیلی خوب تموم شد....

خلاصه که اینطوریا .... من برم یکم به کارام برسم.

.::دوستتون دارم::.

 

 

/ 62 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا از ساری

من هستم[قلب]

سارا از ساری

پس کجایی خواهر جان مهمان اومد برام من رفتم[ماچ]

setare

man bahatammmmmmmmmmmmmm

سودی

خاطرات زندگیمو از زمان دانشجویی تا حالا دارم مینویسم. خوشحال میشم به من سر بزنی. اگر خواستی با تبادل لینک موافقم. مرسی[گل]

فافا

مواظب خودت باش[نگران]

سمانه

اوضاع روبه راهه هیلا ظاهرا خیلی دیر رسیدم

آرزو

سلام دوستم خوبی؟خونه نبودم الان خوندمت.امیدوارم هرچی شده باشه خیر باشه برات عزیزم و زود خوب شی بیای.نگرانت شدم...[ناراحت]

نیکا

هیلاجون کجایی بیا بنویس عزیزم منتظریم[ماچ]