هیلا افقی!!! + بعدا نوشت تولد

سلام به گوفولی های خودم نیاین بغلم که مریض میشین مثل من افقی میشین ها

دیشب به طور ناگهانی دچار تب و لرز شدیدی شدم و در بغل و کشون کشون بردنم بیمارستان و فشارم 6 بود  تب شدید و کلی آمپول و سرم و پووووف... کلی لاغر شدم سر این مریضی ها و دارم کم کم میشم نی قلیون... یک پروژه ی کاری خیلی مهم هم تو دستمه که یکشنبه باید  تحویلش بدم اما مگه این مریضیه گذاشت.... خیلی نگرانشم.

الانم که دماغم شده مثل دماغ این دلقک ها قرمز و گنده . زیر چشمام هم گود افتاده و اونوقت شما حدس بزنین امروز چه روزیه!!!!!منتظر

نه دیگه حدس بزنین... من مریض... خاله پری در جوارم... قیافه داغون... هیکل افقی... اینهمه کار رو سرم...

بله!

 

تولد شوهرمه و من هنوز کادو نخریدم!کیک نگرفتم.لوازم تزئینات نگرفتم! مهمونام رو دیشب از تو بیمارستان بهشون زنگ زدمقهقهه این خنده هم هیستریک هست و نشون میده که مخم به کل داره تعطیل میشه.شام هنوز هیچ کاری نکردم و حمومم نرفتم و حتی نمیدونم دسر چی درست کنم! یکی نمیخواد به فریاد من برسه؟؟؟؟؟ آخه شما چطور دوستایی هستین؟

شوهرمم که رفته با دوستاش گشت و گذار و منم افتادم کنار بخاری و اصلا نمیتونم تکون بخورم و با این نت قراضه سعی دارم سرم رو گرم کنم....

تو این هیر و بیر مادر شوهر خانم هم زنگ زدن برای احوال پرسی و منم که صدام مثل پسرای تو سن بلوغ دو رگه شده... ای جووووووووووون صدام و بخورم! (ببینم عسل بازم میگی که صدام خیلی خیلی قشنگه؟؟؟؟؟؟)

داداشم زنگ زده که میام دنبالت ببرمت به کارات برسی.ساعت چند؟!!! 12

الان ساعت چنده؟؟؟ نزدیک 4 و ایشون همچنان در منزل و در معیت سر و همسر هستن و هنوز تشریف فرما نشدن.اه اخه این چه وضعشه.

منم که میگم ازونجا که خودآزارم ، هی آهنگ همدم معین و گوش میدم و واسه خودم یاد ِ خاطرات بد اردیبهشت و خردادم میافتم و گریه میکنم به حال زار اون وقتام و حال درب و داغون الانم....

مامانم اینام که هی میپرسن کادو چی بدیم؟ هر چی رو من پیشنهاد دادم گفتن نه و اخرشم رفتن واسه خودشون یه چی خریدن میگم بهم نشون بدین میگن نه سورپرایزه!

این چند روزم که شبیه اب میوه و سوپ شدم... راستی یکی ازین شبکه های ماهواره سریال ارایشگاه زیبا رو میده آآآآآآی حال میکنم وقتی نگاه میکنم... یادش بخیر اون وقتا دوم دبستان بودم اگه اشتباه نکنم...

نقش پررنگ مادر شوهر تو این فیلم کاملا مشخص هست که چطور زندگی پسرش رو تحت الشعاع قرار میده.

الان 3 شبه شوهرم خونه نرفته و خدا میدونه مامانش چه برخوردی باهاش داشته... چون یه جا تو یادداشت های شخصی شوهرم دیروز خوندم که از دست یکی از اعضای خانواده اش که ننوشته بود کی ، دلش شکسته و ازش دلخوره. من حدس میزنم سر همین داستان باید باشه.

خب کسی نیست بگه طرف زنش مریضه بیاد خونه چیکار؟؟؟ مگه وقتی مامانش مریضه من و میذاره میره من چیزی میگم؟؟؟؟؟چی بگم...

فعلا برم ببینم میتونم بخشی از کارام رو انجام بدم... 7 مهمونام میان و من هنوز...

بعدا اضافه میکنم که چه کردم...

مواظب خودتون باشین دوستای ناز و مهربونم

 

 

 

خب براتون بگم از تولد و برم بخسبم...

ساعت 5:20 دقیقه!!!! توجه کنید 5:20 دقیقه برادر محترم هنوز تشریف نیاورده بودن و بنده بیخیال شدم و رو پای خودم ایستادم و پیش به سوی قنادی ... این قنادی که من رفتم کیک هاش عالیه و هر چی همه گفتن آقا بییییییخیال حالا با این حالت من گفتم نه که نه... باید ازونجا بگیرم و رفتم. کیک + شمع هپی برسدی... +زینگولی بینگولی +بادکنک گرفتم و زود گوله اومدم خونه ... با سرعت جت اول از همه زینگولی بینگولی ها رو آویزون کردم و بعدش شمع ها رو چیدم که اماده باشه و (ژله و شامم مامانم گردن گرفت و بادکنک هارم انداختم گردن مامانم چرا که من نمیتونم بادکنک باد کنمتعجب ) به کسی نگید ها

بعدم گوله پریدم حموم و نفهمیدم چطوری دوش گرفتم و اومدم بیرون به سرعت نور لباس پوشیدم و تازه نشستم پای نت آهنگ تولدت مبارک دانلود کنممنتظر کلی این طول کشید و در حین دانلود این زدم عکسای دوربینم خالی شه چرا که مموریش جا نداشت و زود تند سریع رفتم موهام رو خشک کردم و یه نمه هم آرایش کردم و باز هم دینگ دینگ... مویی آماده شدم و شووری ساعت 7:30 اومد و ما اینگونه سولفیلیزش کردیم...

کلی خوشحال شد و کادو گیرش اومد و بعدم که من رقصیدم و شاباش به جیب زدم تپل.....هورا بعدم شام سرو شد و من انقدر تو عجله همه کارا رو کرده بودم که بعد از شام افقی شدم دوباره و دوباره افتادم به قرص و دوا و ... بعدم که پاشویه و این بساط ها... و باز هم از دماغ جمع آوردم... ما اینیم دیگه... الانم بیدارم تا وقت دواهام شه و بخورم و بخسبم تا صبح... راستی مادر شوهر... شوهرم رو گفت بره خونه و بنده الان یک هیلایی هستم که شوهرش طبق دستور مقامات رفته ابله منم نگفتم نرو چرا که نخواستم حساس شه و گفتم شاید اونام بخوان در شب تولد چیزی بهش بدن .

 

تازه شانس نگو ... بلای جون بگو... عشقم.. وسیله ی محبوبم.... پاره تنم... بوخورمنیشخند امروز سوخت و من رو تنها گذاشت و روونه آشغالی شد و من الان نمیتونم بوخور بدم و دوباه فین فینی ام و ... جای حسن کچل خالی ... فردا میخوام برم مترو هاپیچو هاپیچو همه رو مریض کنم... دلم میخواد... مگه من رو اینجوری مریض کردن ملت کسی بود بهشون گیر بده؟؟؟؟ منم میخوام ماسک نزنم از فردا...

دیگه همینا .بای....نیشخند

/ 0 نظر / 2 بازدید