اعصاب خوردی....

سلام به دوستای نانازم.

امروز یکی از امتحان هام رو دادم و دوروز دیگه ام یکی دیگه هست.

امروز خیلی اعصاب م خورد شد و سردرد عجیب و وحشتناکی اومد سراغم.

شرحش رو تو ادامه مطلب مینویسم.همه هم میتونن برن بخونن

امروز بعد از اینکه امتحانم رو دادم رفتم غذا خوردم سلف و بعدشم رفتم به درسام برسم برای 4 شنبه.دیگه طرفای غروب بود که خواستم بیام خونه به شوهرم زنگ زدم که برو فلان جا تا منم بیام که گفت نه من میخوام برم خونه دوش بگیرم.وایمیستام ببینمت و بعد برم.منم گفتم اوکی مساله ای نیست.

یکم به درسام رسیدگی کردم و خسته که شدم پاشدم برم خونه که زنگ زد من میخوام برم خونه دوستم دیدن باباش.

من خیلی ناراحت شدم چون که بهم قبلش گفته بود باید بره خونه ولی حاضر بود بره خونه دوستش دیدن باباش.

حالا اینش ناراحت کننده نبود.اینجاش بهم سنگین اومد که برگشت بهم گفت میرم خونه دوش بگیرم و بعدش برم دیدن آقاهه.درصورتی که اغلب که میخواد بره خونه دوش بگیره دیگه بعدش جایی نمیره.

بهش گفتم یعنی این بابا اینهمه مهمه برات؟

بعدش یه حرفایی بینمون پیش اومد که وسطاش من میخندیدم.

از حق نگذریم که من خیلی تو بحث کردن روانی کننده ام.یعنی میخندم و طرف مقابلم دیوانه میشه.این رو قبول دارم اما... تو تاکسی داشتیم برمیگشتیم که یه حرفی زد که اصلا هنوز به گوشِ میانیم نرسیده بود اشکم درومد.همون لحظه قلبم شکست.

یه چیز بی ربط رو وسط کشید و بدجوری دلم رو سوزوند.

اصلا دلم نمیخواست گریه کنم ولی حس کردم اگر جلوش رو بگیرم سکته میکنم از ناراحتی.

تا پیاده شدیم خواست حرف بزنه باهام ولی نمیخواستم بشنوم انقدر که ناراحت بودم.

یکم قدم زدیم و راجع به اینکه من بد بحث میکنم و طرفم رو دیوانه میکنم باهام حرف زد و من اصلا انگار نمیشنیدم.

سریعا سرم درد گرفت وحشتناک.واقعا اگر جلوی اشکم رو میگرفتم رگ های مغزم میترکید.من اینطوری ام خیلی سریع به مغزم فشار میاد خودم حسش میکنم.

بعدش من دیگه سکوت کرده بودم و اون سعی میکرد ارومم کنه و دیدم که چقدر ناراحته.

حرفی که زد یاد آوری ِ یه حرفی بود که من تو گذشته راجع به خونواده اش زده بودم.

اما من برای اون حرف خیلی زیاد دلایل و منطق داشتم بابت کارای ناحقی که خونواده اش در حق خودش و من کرده بودن و خودشم بیشتر از من قبول داشت اون وقتا.

وقتی یکم آروم شدم بهش گفتم تو حق داری من خارج از خانواده توام و اون روز نباید از رو دلسوزی اون حرف رو میزدم و بهش گفتم یک بار دیگه برای آخرین بار دلایلم رو برات میشمرم و وقتی دونه دونه میشمردم دلایل رو حس کردم که داره خورد میشه و از خیلی کارای خانواده اش شرمش میشه و نمیدونین چقدر حس گندی داشتم.

من دلم نمیخواد ضعف های خونواده اش رو به رخش بکشم ولی خودش وادارم کرد.این خیلی حس بدتری بهم داد و خودم زود بحثش رو جمع کردم و بهش گفتم دفعه ی آخری بوده که برای کمک بهشون حرفی رو زدم و تمام.

دوباره یه  سری حرف زدیم و ولی من انگار نمیشنیدم و اصلا یادمم نیست چی میگفتیم.

از ساعت 11 صبح میخواستم برم دبلیوسی (ولی من بیرون از خونه وسواس دارم نمیرم ) و قبل از اینکه برسم خونه داشتم میترکیدم. ولی از ناراحتی وقتی اومدم یه قرص مسکن خوردم و چسبیدم به بخاری و خسبیدم.

یهو مامانم بیدارم کرد که پاشو برو اتاقت بخواب داییت اینا و خاله ات اینا اومدن (زن همون عمو خدابیامرزم)

منم رفتم اتاق و گرفتم خوابیدم.سر درد وحشتناکی ام داشتم .هر چی صدام کردن پانشدم تا اینکه دختر خاله ام اومد داد میزد بالا سرم که پااااااااااااشو هیلا

توروخدا پاشووووووووووو تنهام دارم دق میکنم (البته شوهر داره ولی از وقتی باباش فوت کرده انگار خیلی به ماها که دختر خاله هاش هستیم بیشتر احتیاج داره )

به هر حال با همون حالم بیدار شدم و یکم به خودم رسیدم و دیدم تمام موهای جلو سرش سفید شده.انگار که رنگ سفید زده باشه . طفلکی تو این سن به چه روزی افتاده.

خلاصه هیچی بهش گفتم واست رنگ موی خوب میخرم و میام واست رنگ میکنم کلی خوشحال شد و حالا واسه خودمم میخوام بخرم و رنگ بذارم و یکم حالم جا بیاد.

خیلی غروب و شب ِ ناراحت کننده ای بود.

شاید موهام رو قهوه ای روشن کنم.

میترسم موهام خراب شه ولی خب مگه چقدر زنده ام که نگران موهامم باشم.

هی بابا.

خیلی پراکنده حرف زدم ببخشید.

مواظب خودتون و دلای مهربونتون باشین واسه خودمون و واسه امتحانای من دعا کنینماچ

/ 0 نظر / 2 بازدید