مهمونی دوازده شبی! :))))

سلام به دوستای عزیزم .... 

وقتی ادم یه مدت نمینویسه نوشتن خیلی سخت میشه و یه جورایی از سر ادم میوفته.  تعریف کردنی خیلی دارم .

به ترتیب میگم و میریم تا ببینیم به کجا میرسیم 

اول یه توضیحی بدم.

نمیدونم کیا یادشونه از وقتی من وسیله های خونه میخریدم.

ما چون قصد رفتن داشتیم و داریم من خیلی وسایل خونه کم خریدم .

منظورم از وسایل خونه ، بیشتر وسایل آشپزخونه اس. چون دکوری که کلا دوست ندارم و خونه خلوت دوست میدارمقلب بنابراین دکوری مکوری و تابلو مابلو کلا واسه خونه دوست ندارم و نخریدم. آینه شمعدون دوست ندارم و نخریدم. برا تختمون پاتختی نگرفتم چون از شلوغی و چیزای اضافی بدم میاد. منظورم از وسیله اینا نیست.... منظورم وسایل اشپزخونه اس که بعضا خیلی ام ضروری ان ولی با نبودشون هم میشه یه سال صبر کرد تا ببینیم موندنی هستیم بالاخره یا باید بریم اون ور آب... مثالی ازین وسیله ها بخوام بگم مثل آب میوه گیری (که بدجوری خلاشو حس میکنم ) یا مایکروفر که میشه گفت در منزل پدری عصای دستم بود و یا سولار دوم که نباشه من نمیتونم اصلا اشپزی های مورد علاقه ام رو کنم هم نگرفتم.... سرویس چینی نگرفتم و به جاش یه ارکوپال 18 نفره و یه 6 نفره دم دستی گرفتم . و نهایتا گفتم اگر رفتیم میدم به مامانم و چینی بود نمیدونستم باید چیکارش کنم چون مامانم تازه واسه خودش چینی گرفته بود. یا مثلا پارچ و لیوان واسه خودم یه دست 6 نفره گرفتم و یه دم دستی 6 نفره.

توستر و اینا هم که خیلی خیلی دوس داشتم یا غذاساز و گوش کوب برقی که عصای دست ِ اشپزی های من هستن نگرفتم  گفتم اگر ایران موندنی شدیم میرم همه رو یه جا یه مارک توپ بر میدارم اصلا فکر نکنید منظورم بوش هستا ولی چون هنوز تکلیف موندنمون مشخص نیست دست نگه داشتم.

غرض از گفتن اینها یکی برای اونایی بود که فکر میکنن اگر وسایل زندگیشون تمام و کمال نباشه نمیشه زندگی کرد. نه جانم میشه زندگی کرد و اصلا ربطی به این چیزا نداره ولی بعد از اون برای این گفتم که بگم پریشب جارو 2 یعنی گریزلا اسمس داد که ما فردا شب با مامانم و بابام مزاحمتون میشیم منم گفتم مراحمید بابا تشریف بیارید.

کلا هم مامان و بابای این جارو خیلی خوبن و متشخص و یک رنگ (برعکس خودش که همه اش در حال 3 لا پهنا کردن ِ قیمت ها و ارزش ها و وقایع هستش) و از بودن کنارشون بنده لذت میبرم.

آآآآآآآآآآآآآمااااااااااااا یه مشکل اساسی به وجود اومد اونم اینکه بنده لیوان فقط 6 تا داشتم و برای پذیرایی اولیه شربت باید میرفتم دوباره بازار خرید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (فکر اینجاش و نکرده بودم که ممکنه مهمون رودرواسی دار برام بیاد و با خودم گفتم تو این یه سال که جز مامان و بابا ها و برادر ها و خواهر ها کسی نمیاد و لیوان ها یه دستم نبود نبود من راضی شووری راضی ک.....ون لق ِ هر چی ناراضی) اما خب مامان و بابای جارو رو دیگه فکرش و نکرده بودم . لذا دیروز صبح اول پاشدم رفتم خونه خواهرم صبونه خوردیم و بعدم گوله رفتیم باشگاه و بعد از اونم رفتم بازار برای خرید.....

پارچ و لیوان 85 هزار تومنننننننننننننننننننن یا جده ی سادات! با خودم گفتم عجب غلطی کردم یه دست خریدم اون موقع. حالا لنگه اش و از کدوم قبرستونی گیر بیارم و باید دو دست جدید میخریدم که میشد 170 هزار تومن تو این بی پولی دیگه  خانومی که شما باشید من مگه دلم میومد پول بدم به پارچ و لیوان ؟؟؟ فقط میگفتم خدا به داد کسایی برسه که تازه میخوان جهیزه بخرن و دهنشون سرویس میشه.

دیگه ناامیدانه اخرین مغازه های بلور فروشا رو هم داشتم رد میکردم که دیدم جیجیجیجینگ!!!! لنگه ی پارچ و لیوانم داره خودنمایی میکنه  اونقدر خوشحال شدم و رفتم به اقاهه گفتم این چند و گفت 50 و چون دست اخرشه برام مونده 45 میدم بهت و منم خریدم و از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم. مرسی خدای مهربون که کمکم کردیییییییییییییییییی بعدم رفتم یه تخته گوشت ازین سنگینا واسه دائم روی کانتر بودن خریدم تا دیگه خلاص شم از هی تخته گوش دراوردنو گذاشتن سر حاش.... تخته گوشت خریدم 45 هزار تومن البته گفت از 15 تومن شروع میشه تا 25 تومن!!!! بعد من گفتم اینا خوب نیست یه سنگینش رو میخوام که رو کانتر اشپزخونه ام بذارم دائم و تکون نخوره و لیز نخوره و ... که رفت یکی از تو پستو دراورد و گفت اینو چون گرونه نمیذارم دم دست.... خریدم و رفتم از شعبه ی خان...ه آشپزخانه قیمت کردم همین و نجومی قیمت گذاشته بود اصلا باورم نمیشد اون جا ازم پرسیدن چند خریدی نگفتم اخه یارو گفت به کسی نگو این مغازه هه میاد میریزه سرم که چرا این قیمت گذاشتی اینارو.

بعدم یه بسته شمع برای شمع دون های قلبیم  گرفتم و یه اویز واسه لیوان های دم دستیم و یه جاکفشی پارچه ای هم خریدم برای کفش های دم دستیمون که دیگه دم در ولو نباشه و خلااااااااااااااااااااااااااااصه اینا رو کشون کشووووووووووون از بازار با خودم اوردم خونه..... گردنم داشت میشکست خیلی خیلی خیلی برام سنگین بودن..... رسیدم خونه نابود نابود بودم..... فقط یه کوسن اوردم انداختم زمین و دراز کشیدم تا گردنم یکم ساکت شه دردش....

بعد پاشدم مثل فرفره اول چیزایی که خریده بودم رو جابجا کردم و بعدم خونه رو جارو کشیدم و سرامیکارو طی کشیدم و مبلا و چوباش و دستمال کشیدمو اتاق خواب و مرتب کردم و دیگه جون نداشتم . رفتم سرویس ها رو شستم و رفتم حمام.... از حمام اومدم دیدم تلفن داره زنگ میزنه شووری بود میخواست ببینه میوه چی بخره برامون و گفتم شیرینی ام بخر. گفت ا پس باید برم اون ور پل.... گفتم نه اون شیرینیش خیلی بده برو از این یکی بخر و رفته بود... منم یه چایی واسه خودم ریخته بودمو جون تو تنم به معنای واقعی نبود..... دراز کشیدم رو مبل خوابم برد... به صدای زنگ در بیدار شدم شووری اومد تو با عصبانیت و کلی سرم داد و بیداد کرد که واسه چی گفتی برم ازونجا شیرینی بخرم و تا برم بیام خسته شدم و خریدارو پرت کرد رو کاتر اشپزخونه و رفت حمام .....

تمام خستگیم تو تنم موند ... یکم بهت زده نگاه کردم و چون از خواب پاشده بودم هنگ کرده بودم و حوله دور سرم هنوز بود و خیلی ناراحت شدم و یکم گریه کردم وقتی حمام بود.....

بعد از حمام درومد و عصبانیتش فروکش کرده بود و معذرت خواهی کرد و منم که میدونید دیگه مهربووووووووووووووووووووووووووووووووووون پذیرفتم

ولی خب حالم همچنان گرفته بود. دیگه ساعت 8 ما شاممون رو هم خورده بودیم و من چاییم رو  هم دم کرده بودم و میوه و شیرینی رو هم چیده بودیم و منتظر مهمونامون بودیم . باد هم زده بود دی...ش ها رو برگردونده بود و ما تی وی هم نمیتونستیم ببینیم و حسابی حوصله امون سر رفته بود. ساعت 9 شد نیومدن 10 شد نیومدن ... من دوبار چاییم جوشید و مجبوری ریختم دور. به شووری گفتم زنگ بزن ببین کجان پس مادر شووری  و پدر شووری هم قرار بود بیان و زنگ زدیم و دیدیم هنوز خونه ان و برادر شووری اینا که قرار بود برن دنبالشون هنوز نرفتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تصور بفرمایید ساعت 11 و نیم مهمونای بنده رسیدن!!!!!!!!!!!

خودشون کلی شرمنده بودن و من هم با روی بسیار گشاده باهاشون برخورد کردم که بیش از این شرمنده نشن..... اومدن تو نشستن  و شووری و داداشش رفتن بالا بای تنظیم ِ اوشونبعد هم که اومدن پایین و برادر شووری 2 اتو موم رو که برده بود درست کنه برام اورد و گفت هیلا به خدا دیشب تا 2 پاش بودم و بهتر ازین نشد درستش کنم ببخش چسب مشکی نداشتم و اینا گفتم عیب نداره از سر تقصیراتت گذشتم که دیر اومدی و همه پوکیدن از خنده بعد من گفتم کی چایی میخوره ؟ فقط پدر شووری و بابای جارو گفتن ما. گفتم من کسایی رو که چایی میخورن دوست دارمنیشخند بعد بابای جارو به دامادش که همانا برادر شووری 2 باشه گفت : چایی میخوری؟ گفت نه. بابای جارو گفت هیلا میگه  هرکی چایی بخوره دوسش داره. برادر شووری گفت: پس من لیوانی میخورم قیافه جارو رو یه ان دیدم اینطوری شد:  اخه من از ابتدای ورودم به خونه پدر شووری اینا... منظورم از عقدم به این ور بود. به این برادر شووری که میدونستم خورده شیشه نداره محبت میکردم ولی این اصلا  و ابدا تحویل نمیگرفت. همه اش هم زیر سر گریزلا بانو میباشد. دیشبم که دیر اومدن شووری گفت همه اش زیر سر گریزلا می باشد منم تقریبا موافقم  چون  زن هستش که باید اگر براش مهم هست جایی که میخواد بره و برای اون جا احترام قائله برنامه ریزی درست کنه. این نظر منه. خلاصه که شووری هیچ از جاروهای من خوشش نمیاد چون همه اشون رفتاراشون پر از خورده شیشه اس...

من ولی به این برادر شوشو2 مهربونی میکردم و تحویلش میگرفتم همیشه. حالا متنبه شده و از وقتی که عید رفتیم خونشون رفتارش باهام خیلی خوب شده خدارو شکر. نه میتونم بگم از عروسیمون به این ور.

بعدم که دیگه کادو دادن بهمون نقدی دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیدن و من اصلا توقع نداشتم.  از بابا م یاد گرفتم که چشم به کادو و دست کسی نداشته باشم و فقط و فقط به خدا توکل کنم و از اون روزی که این رو سر لوحه کردم برای خودم خدا خیلی هوامون رو داشته

شنبه شب هم یهویی و بی خبر رفتیم خونه مادر شووری اینا و خیلییییییییییی خوشحال شدن یه هفته بود نرفته بودیم و حسابی شاد شدن و مادر شووری گفت حالا شام براتون چی درست کنم که من پیشنهاد دادم نون و پنیر و گوجه و خیار و چایی برداریم و بریم پارک.... رفتیم جاتون خالی خیلی خیلی چسبید و اخر شبم بارون اومد و لذت بردیم. بعد مادر شووری انقدرررررررر خوشحال شده بود که من گفتم نون و پنیر بخوریم که هی میگفت من بهت افتخار میکنم.... خدارو شکر عروس خوبی دارم ... خدارو شکر عروسم بنده ی شکم نیست و ساده اس و برای خوردن نمیاد خونم و برای دیدنمون میاد و کلییییییییییییییییییییییییی ازم تعریف کرد(چشم نخوری های مادر شووری گلمماچ) از اون رو ز خیلی خیلی باهام خوب شده و همیشه صدام میکرد هیلا یا هیلا خانوم از شنبه تبدیل شدم به : هیلا جان مامانقلب و خیلییییییییییییییییی ازین بابت خوشحالم و دیشبم برام پنیر و هندونه اوردن و منم از باقالی های پاک شده توسط خودم دادم بردن و بسیار بسیار خوشحال شدن......

در کل دیشب شب خوبی بود ولی چون دیر اومدن و دیر رفتن شووری و من صبح خواب موندیم و شووری دیر رفت سر کار و افتضاااااااااااااح شد

در مجموع خانواده ی جارو 2 خیلی خوبن و من خیلی دوست دارم با پدر و مادرم اشناشون کنم . ایشالا یه بار باید شام همه رو دعوت کنم.

و آآآآآآآمااااااااااااااااااااا سورپرایز برای کسانی که تو پست قبل و فقط و فقط تو پست قبل واسم نظر گذاشتن!!!!!!!!!!!!!!

میخوام از خونمون براتون تو یه پست رمزی عکس بذارم و فقطططططططط به کسانی رمز و میدم که میشناسمشون و وب روزانه نویسی دارن و نظرشون رو تو پست قبل ببینم ولاغیییییییییییر...... ممنونم از همگی که به یادم بودن و مهربونی هاشون رو ازم دریغ نمیکنن. خیلی خیلی دوستتون دارم و بی نهایت از داشتنتون خوشحالم و برای سلامتی خود و خونواده هاتون دعا میکنم شما هم من و همسرم و خانواده هامون رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید.... ضمنا برای پدر شووری مرمری گلم هم دعا کنید....... از ته دل میخوام که تضخیص دکترا اشتباه باشه....ناراحت

/ 100 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیلا

اره گفتم نمینویسم اما نظرم عوض شد[لبخند]. مرسی برای رمز دیدم اما رفتم برگردم درستی و اساسی ببنیم که حذف کردی خونه خیلی دنج و قشنگی داشتی ... منم خرده ریزه هامو جمع کردم خونه ام خلوت شده اما یه ماه دیگه دوباره به همون حالت برمیگردونم

طنین

باشه شما هر وقت قرار گذاشتید منم میام هیلا جون[ماچ] صد در صد شکی نیست با شماها خوش میگذره[قلب]

سپیده

هر کاری کردم رمز کار نکرد[خنثی]

tara-دخترکی که من باشم

هیلا جون تزیین غذاهات خیلی قشنگ بودن...لیوانات هم ساده و شیک بودن...دلم اب هندونه و از اون کیوی طالبی خواست[نیشخند]

شیما

نخیرم نخیر م برام نذاشتی دوست ندارم جینمگکیلمم دوستت نداره تازشم[اوغ][دلشکسته] من رمییییییززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز میخوام ای داد ای هوار هیلا بم رمز نداده ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا[گریه][کلافه][گریه][دلشکسته]

خانومی(من عاشق و عشق من)

اوا من که واسه پست قبل نظر گذاشته بودم پ چرا بهم رمز ندادی؟؟؟[ناراحت] دوروز خونه مامانم بودم نتونستم بیام نت هااااااااااا[گریه] قهرم.....عزیزم غذاهای پست بعدت هم خیلی ناز بودن و خیلی با سلیقه

ساقی

چه کار خوبی کردی زیاد دوروبر خودت رو شلوغ نکردی. من میلیونها تومن پول دادم برای خریدن چیزهایی که الان نه فقط ذره ای به کار نمیان بلکه حسابی جام رو تنگ کردن. نه میشه انداخت دور نه میشه به کسی داد. هردفعه هم که چشمم بهشون میفته دلم برای بابام میسوزه که این همه پول خرج چیا کردیم! حداقل جاش یه چیز دیگه ورمیداشتم! شماهم ایشالا اگه رفتنی شدین هرچی لازم دارید همونجا میگیرید . اگه نه هم که فرصت هست و کم کم و با حوصله همه ی وسایل ضروری رو می گیری. البته از من می شنوی اون گوشتکوب برقی بوش رو به هیچ عنوان از دست نده. مخصوصا اون خرد کنش عجیب کار راه اندازه. خریدای جدیدت هم مبارک باشه. به شادی استفاده کنید. خودمونیم ها من اگه مهمونم 11ونیم شب بیاد میگم ما خوابیدیم و راهشون نمیدم تو خونه!!‏[چشمک]

نسیم بهار

سلام هیلا جون من رمز نمیخوام چون این روزا سرم خیلی شلوغه و اصلاً وقت نمیکنم بیام وب ولی جالبه در مورد وسایل خونه با هم هم نظریم و در مورد آینه شمعدون البته من دلیلم کوچیکی خونه ام بود و آینه شمعدون هم که اجبار همسری در پی اش بود دوست داشتی بهم سر بزن

نسیم بهار

هیلا جون ، کی عقد کردی ؟ کی عروسی کردی ؟ فکر کنم تو یه حول و حوش باشیم .... آره ؟؟؟

مهرنوش

سلام من برای جهزیه خریدنم بی چاره شدم ... کلی پول پس انداز کرده بودم ... یعنی قیمت هارو که می شنیدم اونم تو بازار و شوش و اون سمتا ، گریه ام می گرفت ... مامانم هم باهم نمی اومد به خاطر پادردش ... من و نیما یا تنهایی ... خداااااااااااااااااااااااااااااااا ... تازه پس فردا می ان خونه ی ادم کلی حرف در می ارن ... اگه بدونی چقدر خرج این جهیزیه شد ... با نیما قیمت می کردیم ، بعد ازش می پرسیدم میگفتم لازمه ؟؟؟ می گفت اره [ابرو] واقعا خدارو شکر که تموم شد ... موفق باشی عزیزم ...