سام علیک!+ بعدا نوشت در ادامه مطلب :(((

سلاااااام به دوستای رنگ و وارنگم.این روزا عجب بیرون حال و هوایی داره سرد و برفی و سوزناک و عزاداری مردمی که عاشق امام حسین ان.آقا من نمیخوام بگم من فلان و اون یکی بهمان ها.ولی یه سوال دارم چطوری خیلی ها میتونن مظلومیت امام حسین رو انکار کنن؟اصلا نمیفهمم.به هر حال.

بچه ها یه سری توضیحات اول بدم و بعد برم سر تعریف کردنی هام.اول اینکه امروز یکم لینک تکونی کردم و اصلا به سرم زده بود کل ِ لینک هام رو بپرونم.نه از سر بی ادبی و اینا.بلکه خب من که وقت وبگردی و وب خونی ندارم و اغلب با دوستام از طریق وب خودم در ارتباطم یا اینکه وقتی یکی نظر میذاره من تازه میرم وبش سر میزنم اگه وقت کنم خب اون وقت لینک ها واسه چیمه؟

اما بعدش پشیمون شدم فعلا گفتم لااقل اینطوری میفهمم کی هست و کی نیست.

بگذریم.این دنیای مجازی ام مثل دنیایی که هر روز توش دست و پا میزنیم بد شده و گاهی واقعا دل ِ آدم رو میزنه.

من خیلی وقت ِ وب گردی ندارم چه برسه به گله و شکایت..

توضیح بعدی اینکه تو پرشین بلاگ سیستم اینطوریه که اگر من برای پستی رمز بذارم مینویسه: مشاهده یادداشت خصوصی

و اگر رمز نذارم و فقط تو صفحه جداگانه ای بنویسم مینویسه: ادامه مطلب

پس ادامه مطلب ها رمزی نیستن و هی نیاین بگین من رمز ندارم یه زحمت بدین و اون ادامه مطلب را بفشارید

پس برای خوندن سوتی امروزمونو دیدن عکس ِ غذایی که به کمک بچه داداشم درست کردم تشریف ببرین ادامه مطلب...

خُُُُُُُُُُُُب بریم سر سوتی امروز من و شووری یعنی هیییییی وای ِ من.

بی ادبیه هاااااااااااااااااااااااا.

این یه هفته خیلی دلم واسه شوهرم تنگ شده بود و دیشبم حسابی خسته بودیم و پس از بازی ِ جدیدی که گرفتیم و انجام دادیم دیر وقت شد و گرفتیم خُسبیدیم.امروز ظهر مامانم اینا رفته بودن بیرون و منم لباسای خوشجل پوشیده بودم و شووری بیدار شد و اومد من و دید و شروع کرد به گفتن اینکه به به چه سری چه دمی عجب پایی

منم یکم خودم و لوس کردم و گفتم بریم دراز بکشیم و رفتیم یکم دراز کشیدیم و شووری اینطوری:  منم که خب واضحه دیگه اینطوری:

تازه داشتیم اهم اهم که زنگ در و زدنکلافه دیدم داداشم و بچه اشن و اول نخواستم در و باز کنم ولی بعدش گفتم گناه دارن در و زدم آقا حالا مگه لباسا پیدا میشدن.خیلی خنده دار شده بود قیافه من.

بعدشم شووری گفت من دراز میکشم بعدا میام گفت باشه و داداشم گفت من میخوام برم واسه بچه کارتون بذار و برم.رفتم اتاق گفتم واسه نینی کارتون میذارم و بیا حالا که تیرمون به سنگ خورد یه ساعت بخوابیم کنار هم. تا خواستیم دراز بکشیم... دینگ!!!زنگ در و زدن  این دفعه مامانم اینا بودن و گفتم آقا اصلا خر من از کرگی کره خر بود!!!! نخواستیم! اومدیم مثل عَلَمِ یزید نشستیم تو پذیرایی!!

 

ببخشید دیگه بی ادبی بود خواستم بدونین که تا چه حد میتونین بد شانس باشین و الانم که من تنهام.

خب بعدشم که دیگه دیدم غذا مورد ِ پسند ِ بچه داداشم نیست و یکمم بی حاله گفتم بیا باهم آشپزی کنیم و اونم گفت باشه و نشستیم با هم شنیسل مرغ که خیلی خیلی دوست داره درست کردیم البته سینه مرغ نداشتیم و هیلا خانم خیلی شیک از اقصی نقاط مرغ واسه درست کردنش استفاده کرد و میخواستم ازش عکس بگیرم هی این فسقلی میگفت عکس چرااااااااا بده بخوریم دیگه

خلاصه تا همینشم که گذاشت تو ظرف بذارم خیلی لطف کرد!!!!

عکسش و آخر میذارم.

امشب میخوام برم خونه مادر شوهر اینا خدا کنه آناستازیا اینا نباشن.بخدا که حوصله اشون رو ندارم.

دیگه اینکه برم دوش بگیرم و موهام رو خوشجل کنم و یکمم جنگل های آمازون پام و وجین کنم و  برم خونه مادر شوهر اینا ببینم چه خبره....

البته میخوام با روی گشاده و مهربون و مثبت برم تا شاید اعصاب خوردی کمتری داشته باشم.

یکمم میرم خیابون بگردیم و از حال و هوای این روزا استفاده کنیم احتمالا .

دیگه حرفی نیست.فقط اینکه برای دوستم سپیده (خاطرات من) دعا کنین بتونه با شرایطش کنار بیاد و برای دوست دیگم سپیده ی شیطونم دعا کنین آرامش و صبر ِ بیشتری پیدا کنه تا تو خاطرات تلخ ِ پاییز 89 دست و پا نزنه.امشب حتما براشون دعا میکنم.

برای همه اتون دعا میکنم اگر لایق باشم.

مواظب خودتون باشین دوستای خوبم.دووستتون دارم خیلیییییییییییییییییییی زیاد

 

 

اینم غذای مذکور:

 

 

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

بعدا نوشت:

دیشب رفتیم یکم خیابونا گشتیم  و داشتم یه کت میخریدم که بیخیال شدم گفتم الان دو دستم خرید ببرم اونجا مادر شوهر با خودش میگه چقدر پسر من رو به خرج میندازه.رفتم اونجا از در رفتم تو دیدم خواهر شوهر اینا اومدن!!!!!!

توجه کنین بعد از اینهمه مدت همدیگه رو دیدیم من موهام اینهمهههه تغییر کرده نه اونا نه مادر شوشو ایناحتی یه تبریک خشک و خالی ام نگفتن! منم دیدم آیفون تصویریشون رو عوض کردن به رو خودم نیاوردم و هیچی رو تبریک نگفتم!

 دختر کوچیکه خواهر شوشو ام چسبیده بود به من خیلیییییییییییییییییی نازه.

 

 دم شام شوهرم رفته بود بیرون مهمونا گفتن وایمیسیم تا بیاد مادر شوشو گفت شما بخورین زنش وایسه به شما چه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد که شوهرمم اومد من هیچی نخوردم و تو آشپزخونه بهم گفتن چرا نخوردی؟گفتم شام و دوست نداشتم و دیگه هیچی نگفتن!

ظرفا رو هم کمک کردم شستم .

بعد دامادشون میگه آقای شوشو چرا نیومدین خونه ما؟دیگه زن و بچه دار شدی سرت شلوغ شده هاااااااااااااااااا.

مادر شوشو. : فعلا چون زنش اومده اینه!!!!!!!!!!!!!ببین بچه بیاد دیگه کلا نمیبینیمش!

منم ناراحت شدم  و روم و برگردوندم.

شب وقت خواب اتاق ِ شوشو خیلی سرده اومدم دم بخاری گفتم ببخشید من یکم اینجا وایسام گرم شم...

مادر شوشو: آره وایسا بعد برو اونجا یخ بزن .... واه

منم روم و کردم اونور و رفتم اتاق.

بعدم که دامادشون داشت میرفت خواهر شوهرم انقدر شوهرش و مسخره میکنه خدا میدووووونه. خیلی این کارش من رو ناراحت میکنه چون شوهرش خدایی آدم خوبیه.

همه اش تیپش و مسخره میکنه و...

دیگه این که شب خوابیدم صبح بیدار شددم داشتم میرفتم خواهر شوهر گیر داد بیا صبحانه بخور و برو.

خوردیم تموم شد برگشته میگه: ببین  هیلا مامانم پاش درد میکنه خودت ازین به بعد وقتی اینجایی صبحانه آماده کن بخور و بدون صبحانه نرو. (خدا میدونه چقد بهم برخورد حتما مادر شوهر چیزی گفته دیگه وگرنه اون اینهمه دور از کجا بدونه)

منم گفتم: من به خاطر مامانتون میخوردم وگرنه من دوست ندارم اینجا بخورم و صبحانه ی دانشگاه و میخورم.

اومدم بیرون و رفتم.

امشبم میرم به دلایلی که بعد ها خصوصی میگم چرا.

دوتا نکته:

نظرات پر از محبتتون رو حتما تائید میکنم نکردم که بتونم جواباتون رو بدم سر فرصت.الان دارم تو شرکت مینویسم.

مورد دیگه اینکه عکس موها رو برداشتم دوباره واسه اونایی که ندیدن میذارم به زودی..اصلا شاید یه عکس جدید و بهتر از موهام گذاشتم ببخشید قصد اذیت کردنتون رو نداشتم.بخدا خیلی دوستتون دارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم

/ 0 نظر / 2 بازدید