دقیقا همین لباس زیباست نشان آدمیت!!!!

سلام به شما دوستای خوبم...

 حال شما عزیزانم خوبه؟ من هم خوبم و ملالی نیست جز دوری شما...

ای داد بیداد انقدر خسته و داغونم که حد و حساب نداره... هیپنوتیزم 

خب چهارشنبه خونه بودم و داشتم به کارام میرسیدم و برای ماموریتم خودم رو آماده میکردم. دیر وقت خوابیدمو پنج شنبه صبح هم زود بیدار شدمو قرار بود با شووری بریم من لباس فرم بخرم برای ماموریتماز خود راضی

شووری دیر بیدار شد و رفت سر کار و دیر هم اومد و منم کارای ماموریتم رو کرده بودم و دو مدل غذا برای روزایی که نبودم واسش پختم و دیگه جمع و جور کردم بریم خونه مامانم اینا...

شووری گفت هیلی بیا بریم دوش بگیریم. دیگه رفتیم دوش بگیریم که من زیر دوش به ذهنم رسید که هنوز مانتو فرم نخریدم و میخوااااااااااااااااامخنثی از بس مانتوم رو شوشته کرده بودم هر روز که اصلا بور و زشت شده بعدم که مانتو کتان خر است خسته شدم از بس مانتو اتو زدمخنثی لذا از حموم که اومدیم همونطوری موهام رو خیس خیس بستم و گفتم بدو آماده شیم بریم من مانتو فرم بخرم و شووری هم فکر کنم بدش نمیومد بپیچونهنیشخند دیگه من شدم گربه ملوسه و مخش رو زدم که نهههه بیا بریمنیشخند پاشدیم رفتیم درست دم یک مانتو فروشی و من رفتم تو و اولین مانتویی که سایز 36 داشت رو گرفتم و پوشیدم و خریدم و اومدم بیرونخنده به همین بی دردسری... اولین خریدی بود که انقدر راحت و بیخیال انجام دادم :)))))))))))))))))

بعدم رفتیم من مقنعه کرپ بخرم ولی نداشت آقاهه بنابراین نخریدم و داشتم به این فکر میکردم که مانتو فرم با مقنعه نخی چه خزی شوووووودخنده 

رسیدیم نزدیک خونه مامانم این ها که من دوباره به ذهنم رسید که لپ تاپم خیلی سنگینه و من قراره این لپ تاپ رو تو کوله ببرم آیا؟؟؟ اونم با مانتو فرم؟؟؟ نه اصلا و ابدانیشخند دوباره گربه ملوسه شدم و به شووری گفتم شووووووری؟؟؟؟مژه گفت هان بوگو

گفتم یه چیز بگم من رو دعوا نمیکنی؟ گفت نهابرو

گفتم داد نمیزنی؟ مژه گفت نهابرو

گفتم من رو میبری این کیف فروشی نزدیک مامانم این ها یه کیف لپ تاپ اداری بخرممژهنیشخند شووری ام تو رودربایستی گیر کرد و گفت بریمخنثینیشخند

خلاصه رفتیم و اولین کیفی که دیدم جنسش خوبه و دوسش دارم و یکمم زنونه طوری هست خریدم و به هیمن شیکی نزدیک سیصد تومان پول رو فنا کردم و با دلی شاد و جیبی تهی و روحی سبک یورتمه رفتم سمت خونه مامانم این هانیشخندخنده

از حق نگذریم تن خور مانتوهه عالیه... حالا واگویه خواهم کرد چرازبان 

به شووری میگم هر دفعه من بنا باشه برم ماموریت اینطور خرج بتراشه برام دیگه چرا خودم رو به زحمت بندازم آیا....

هیچی خلاصه پنج شنبه رفتیم خونه و وسایلام رو هم حتی نرسیدم جمع کنم فقط کارام رو کردم و خسبیدیم ساعت ده و نیم بیدار شدیم و دیگه شووری تند تند وسایلام رو جمع کرد و زنگ زدیم آژانس و فرم جییییییییییییگرم رو پوشیدم رو رفتیم فرودگاه و من رفتم جنوب...

بندر وحششششششتناک گرم و دم و شرجی بود...البته که جایی که ما کار میکنیم و هستیم و هتل و ماشنی هایی که دنبالمون میفرستن اصولا کولر دارن ولی خب بالاخره از هتل تا ماشین و از ماشین تا شرکت رو واقعااااااا تصعید میشه آدمنگرانگریه

دیگه همکارم انقدررر از فرمم خوشش اومده بود آدرس مغازه رو گرفت... شنبه و یکشنبه و دوشنبه رو هم که چون تنها میرفتم بسیار بسیار بسیار خسته شدم و البته که هربار با مانتو کتون میرفتم بهم میگفتن مهندس ولی این بار که با فرم رفته بودم بهم میگفتن دکتر قهقهه منم دیدم اتفاقا دکتری بهم خیلی میاد قهقهه و همین لباس زیباست نشان آدمیت نیشخند گفتم یا دکترا میخونم بالاخره یا اینکه با همین فرم ها خودم رو دکتر جا میزنم کی به کیه زباننیشخند بعد از ظهر ها هم که میرسیدم هتل نای راه رفتن و نوشتن نداشتم و یکم میخوابیدم و بعدم به کارای فرداش میرسیدم و دیگه جمع و جور میکردم و شام و میخوردم و میخوابیدم دوباره تا فرداش...

یکشنبه شب هم دیدم حالا که تا اینجا اومدم برم یکم هم خرید کنم....لذا آژانس گرفتم تا بازارش و رفتم همون ته لنجی که قبلا رفته بودم و کلییییییییییییی خریدم کردم و آژانس گرفتم برگشتم... نمیدونم لباسم گفت من پولدارم یا چی که آژانس ازم رفت و برگشت 22 تومن گرفتهیپنوتیزمتعجب اونا هم مارو گیر آوردن والامنتظر

دوشنبه ام که صبح اتاقم رو تحویل دادم و وسایلم رو کشون کشون با خودم بردم شرکت و کارام رو انجام دادم و بهم گفتن 5 پروازمه ولی خب من ساعت 3 رفتم فرودگاه و هواپیما هم هفت پریدمنتظر پرواز بسیار بسیار بدی بود و خسته کننده و منم با این بوئینگ ها برگشتنی نمیدونم چرا موقع نشستن حالت تهوع وحشتناااااااک میگیرم. از طرفی هم توی هواپیما سه تا خانومه گیر داده بودن فرمت رو از کجا خریدی و البته به صورت مجزا دونه دونه ازم آدرس گرفتن و باز هم من فهمیدم دقیقا همین لباس زیباست نشان آدمیت چشمک

از ترمینال اومدم بیرون و شووری زنگ زد کجایی و آژانس گرفته بود دم در و اومد واسم یه جایزه ای هم خریده بود و یکشنبه شب هم بهم گفته بودن باز جمعه واسم ماموریت گذاشتن ولی من گفتم شاید نرم یعنی که چیمنتظر اما اومدم با شووری صحبت کردم و گفت برو که دیگه تا آخر شهریور نری و یه سفر ان شاالله به امید خدا بریم.

منم گفتم اوکی و صبح دوباره یکم دیر پاشدم که خستگی سفر از تنم بره بیرون و لباس فرمم رو پوشیدم و اومدم اداره رو از سوت و کوری دراوردم خنده

صبح هم زنگ زدم به همکارم و اوکی ماموریت جمعه رو دادم و بنابراین باز بنده جمعه باید برم...

این دفعه سعی میکنم اگر فرصت شد از همونجا بنویسم...البته اگر اینترنت کلنگی هتل بذاره...

و اما نکته ی مهم داستان اینکه دیشب از فرودگاه رفتم خونه مامانم اینها و بگو کی اومده بودبغلبغل بله داداشم این ها با فنچولک اونجا بودم و یه  نی نی بند انگشتی و گذاشتن دو دستای من و گفتن این همونه که تو عمه اشی بغل

خلاصه اینطوری ها ببخشید که پستم خیلی هول هولی هست و پیوستگی نداره علتش اینه که وسطاش هی مجبور شدم پاشم برم و بیام هیپنوتیزم

دوستتون دارمممممممممممممممممممممممممممممم

/ 84 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانم سیب

همون شلواره تو خونه ای راحتی قلب قلبیت دیگه[نیشخند]

فرشته

میبینم هییلا همه رو جواب دادی جز من چیزی شده

سارا(ساحل ارامش)

عزیزمممم..خسته نباشی..میبینم رفتی و اومدی و جمعه دوباره قراره بری...سفرا بی خطر عزیزم. هیلا من به طرز وحشتناکی از هواپیما میترسم[نیشخند]خریدها مبارک عزیزم

امیررضا

سلام هیلا خانوم خوبین من از خوانندگان قدیمی ولی خاموش وبلاگتم چن بارم پیام گذاشتما وبلاگت حرف نداره میتونم ببرسم رشته تحصیلیتون چیه خوش بهحالت که این قدر شادین موفق بباشی [گل]

مامان دیانا

سلام هیلا جون کجایی دلم واست تنگ شده [ماچ]

مرمر 2

سلام عزیزم چرا این همه تاخیر؟؟ امیدوارم هرجا هستی سرگرم شیرینی های زندگی باشی موفق باشی و شاد

BaharaK

vaaaii ke cheghad ghashang minevisi :*

رضوان

هیلا خیلی این روزا دلم تنگه. دلم پسر همسایرو میخواد [خجالت]

آشتی

بابا یه عکسی، عوکسی (!) از این لباس فرم بذار. ظاهرا چیزی بوده در حد لباس آنجلینا جولی تو فرش قرمز!!!!!!!!!!!!!!