اولین تابستون.... اولین ماه رمضون... اولین افطاری... + شب نوشت

سلام خوبین دوستای گلم؟ هیلا وارد می شود

در انتقال خاطرات خیلی روزها برام زنده شدن خیلی خاطرات شیرین خیلی ام خاطرات تلخ. اما در انتهای خاطرات تلخ خدا رو شکر میکنم به چند دلیل یکی اینکه چقدر من بزرگ شدم که نویسنده ی اون نوشته ها به نظرم نی نی گولو میاد و اینکه چقدر رفتار پدر شوهر و مادر شوهرم باهام بهتر شده اصلا انگار کسای دیگه ای هستن که این روزا دخترم و هیلا جون از زبونشون نمیافته (بزنم به تخته) و اینکه مهم تر از همه من خونه خودم هستم الان درست رسیدم به خاطرات ماه رمضون و تابستونی که سال اول عقدم بود وای خدا چقدر اذیت شدم. یاد گریه هایی میافتم که به خاطر حرفای مادر شوهرم که به روزه نگرفتنم گیر میداد میافتم یاد اینکه چقدر دلم میشکست یاد وقتایی که دوست داشتم کولر رو بذارم رو زیاد و زیرش بخوابم بس که گرمایی ام ولی صبح با تنی عرق کرده بیدار میشدم و از خودم متنفر میشدم چون کولر خاموش شده بود. و خدا رو یه میلیارد بار شکر میکنم.

درسته من به یه دلایلی نمیتونم روزه بگیرم اما دلم ماه رمضونیه. یعنی دوست دارم نسبت به روزای عادی کمتر بخورم و بنوشم و بیشتر دعا کنم و بیشتر دختر خوبی باشم.

دوست دارم بیشتر به نماز و قرانم برسم و درست عین یکی از شما روزه دارا باشم. حتی وسوسه شدم که روزه ام بگیرم که معده درد امروزم دوباره ترسوندتم.

و اینکه خیلی خیلی خیلی خوشحالم که این ماه رمضون هم توفیق دارم و زنده ام میتونم توبه کنم و مهمتر از همه که تو خونه ای هستم که روزی یه میلیارد بار خدا رو به خاطرش هم شکر کنم کمه والا. دیروز بود رسیده بودم به پستی که خونه خریدیم.نمیدونم کیا یادشونه. اینطوری شروع کرده بودم پستم رو : " هورا یه اتفاقی با تصمیم من افتاد که قطعا عروسیمون 2 سال عقب افتاد... بعله ما خونه خریدیم" خب اون روزا همه دار و ندارمون رو داده بودیم اما من بچه تر از این بودم که بدونم این من نیستم که قطعا رو تعیین میکنم و خدایی هست که ما رو تو آغوشش گرفته. اصلا یه بغضی کردم که خدا میدونه هنوز خریدن خونه امون دو سال نشده ولی ما 4 ماهه عروسی کردیم خدا جونم شکرت ماه رمضون امسال که خونه خودم هستم رنگ و بوی دیگه ای داره برام. و اینکه مثل همیشه که دوست دارم اولین ها برام خاطره باشن ، اولین روز ماه رمضون ، مامان و بابا ها رو افطاری دعوت کردم و الان در حال آماده سازی وسایل و تر تمیزی خونه هستم . گفتم تو فاصله ای که میخوام خستگی در کنم چند خطی از احساسم بنویسم .

از اینکه الان هر چی دلم بخواد میخورم... هر جا دلم بخواد میخوابم.... هر وقت دلم بخواد میخوابم .... هر وقت بخوام کولر رو روشن میکنم و هر وقت بخوام خاموش میکنم.... هر وقت دلم بخواد جشن رمضان و میبینم .... وای خدایا شکرت... همین چیزای کوچیک رو چرا خیلی ها نمیبینن و قدر نمیدونن؟؟؟ چیزایی که خیلی ها دارن و یکی مثل من تا چند وقت قبل آرزوش بود که استقلال داشته باشه. و الان دارم و خوشحالم و خدا رو شاکرم.

کیا اون پست رمزیم رو خوندن؟ براشون حرف دارم از نتیجه گیریم میخوام براتون بگم اونایی که خوندن بگن که رمز و بذارم واسشونماچ یه رمز جدیدم به بقیه میدم  که زین پس رمزی بود هی نخوام رمز بدم و همه دوستام داشته باشنماچ

من برم به بقیه کارام برسم میخوام نون و پنیر و سبزی و خرما و زولبیا بامیه و کتلت و تخم مرغ آب پز و چایی  بذارم کافیه به نظرتون؟!من تا بحال افطاری ندادم میشه کمکم کنید؟خجالت

(خدا جونم شکرت و این لحظه های شیرین رو به همه دوستاییم که منتظرن بچشون آمینماچ)

شب نوشت:

سلام دوباره . امشب مهمونیم یه خورده تغییر کرد بعدا میگم.

به هر حال خوش گذشت ولی. شاید بنا بر این باشه که خونه رو بفروشیم و عوضش کنیم دعا میکنید واسمون؟

میخوام جدی جدی بیافتم دنبال کارای رفتنمون دیگه ایشالا آخرای درسمه و میخوام زبان و شروع کنم همزمان واسه مهاجرت هم اقدام میکنم . دعا کنید خارجکی شم  کلی واستون عسک بذارم قول؟نیشخند (هیلا خارجکیشم قشنگه هازبان) زین پس عکسای غذا میره تو ادامه مطلب فقط که بعد افطار برید ببینید اوخ نشه دلاتون خوشگلای منماچ وووووی مهمونا میگن بیا دود بازی برم دیگه . بوس نظرات پرمهرتون رو فردا تائید میکنم ایشالانیشخندماچ

.::دوستتون دارم::.

/ 54 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عرفان

به ما خواننده های قدیمیه بدون وبلاگ هم رمز میدی هیلا جون؟؟؟؟[رویا][نگران]

نیایش

توی ذهنم 1 ساله بودی نمیدونم چیرااااا[قلب]

حمیده

عزیزم رمزبرام نیومده که؟

شکوفه

سلام هیلا خارجکی[ماچ] وقتی دلت میخواد روزه بگیری اما نمیتونی .. مطمئن باش تو هم ثواب میبری دخملم[ماچ] قبول باشه افطاریت ... عزیزم در جریان اون پستت هستم .. میشه رمز رو بدی؟؟

زری

کلاس خصوصیو منم هستم پیلیز[نیشخند]

خانوم سیب

عزیزم واقعا خداروشکر که اونرزا گدشته و الان تو این شرایط هستی ایشاا.. هر چی خیره پیش میاد و خرید خونه هم اتفاق میافته و تو به ارزوی دیرینه ات ...خارجکی شدنتو میگم میرسی[قلب]و من همچنان منتظر عسکتم[نیشخند] منکه رمزتو ندارم هیشکدوم... پلیز هردو تا رمز.. میخام بالایی هم بخونمش عزیزم... دوستت میدارم[قلب][بغل]

عرفانه

من اسمم عرفانه است.آقا نیستم که هیلا جون[لبخند].آدرس ایمیلم که هست که....[چشمک]

عرفانه

[نیشخند] می خوای آدرس فیس بوک بدم روبرو کنیم[نیشخند]

هدیه

چقدر عالی که با خوندن ِ خاطراتت قلبت پر از شادی میشه، و چقدر عالی تر که توو این مدت انقد پیشرفت داشتین و الان به اون چیزی که میخواستی رسیدی برای خونه، برای مهاجرت، و برای همه خواسته هایی که توو دلته، انشالله هر چی خیر و صلاحتون تووش هست اتفاق میفته [قلب]

عرفانه

آدرس دادم به صورت خصوصی.لطفا پس از تایید صحت مدارک اطلاع بدین[نیشخند]