پست درهم و برهم

سلام به خوشگلای خودم خوبید عزیزای من؟؟؟؟؟روز اول آبانتون به خیر و شادی.

اصلا این صفحه کامنتا رو باز کردم همینطور موندم!! مرسی مرسی مرسی از تک تکتون. از محبتی که بی دریغ برای منی خرج می کنید که حتی ندیدید و من با تمام مهر و محبتی که تو وجودم نسبت به تک تکتون حس می کنم سر انگشتان تک تکتون رو ماچ مالی می کنمنیشخندماچ فکر نمیکردم برای پست به این کوتاهی ده بیست نفر بیشتر برام بنویسن ولی الان میفهمم که بیشتر از خزعبلاتم خودم براتون مهمم مرسییییییییییییییییییییییییییماچ عاشقتووووووونم اصلابغل

خب من اومدم این بار فووووول آف انرژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژی. میخوام تا جایی که یادم میاد اتفاقات این مدت رو بنویسم و سعی میکنم سانسور نکنم و دک و پوز سانسورچی درونم رو ببندمنیشخند

خب اول ماجرای عید غدیر رو میگم. جونم واستون بگه که چهارشنبه قبل از عید غدیر ما رفتیم خونه مادر شووری جانم. بهمون ترشی و این چیزا داد و بعدم ازمون قول گرفت که شب عید غدیر بریم خونشون که میخواد ان شاالله جاری یک و خاندانش رو پاگشا کنه. (آخ آخ گفتم جاری یک یادم افتاد برم یه زنگ بزنم بهش بیام :)))))))) ) خب جواب ندادنیشخند میفرمودم.

منم گفتم باشه و بنا رو گذاشتم برای رفتن اون ور. جمعه مادر شووری زنگ زد خونمون و من اول نمیخواستم جواب بدمنیشخند گشادیم میومد بوخدا وگرنه که من ازون عروسا نیستمزبان هیچی خلاصه دلم نیومد جواب ندم گفتم نگران میشن و برداشتم و مادر شووری سلام علیک کرد و گفت هیلی واسه یکشنبه برنامه اوکی هستا پس جایی قول ندید گفتم چشم. بعد گفت راستی جارو یک اینجاس و میخواد باهات حرف بزنه گوشی.... جارو یک گوشی رو گرفت و چاق سلامتی کردیم و گفت امشب بیاید اینجا ببینمتون و منم اصلا حسش و نداشتم گفتم نمیشه و اینا که گفت من تا فردا تهرانم هااا میرم . گفتم ااا بیکاری میری بعد یکشنبه واسه پاگشا میای؟نیشخند یهو گفت : چی چی؟ پاگشا؟ پاگشای کی؟ گفتم پاگشا خودت دیگه نزن خودت رو به اون راه مگر یک شنبه پاگشات نیستنیشخند گفت نههههه مامان به ما گفت یکشنبه میتونید بیاید اینجا دور هم باشیم؟ که من گفتم نه مهمونی دعوتم و گفت اوکی پس هیلا اینا و جارو دو اینا میان.

آقا من و میگیییییییی اولش که بهش سپردم نشنیده بگیره از من بعدم کونم شروع کرد به سوختن که مادر شووری که میدونه من از جارو دو و اطوارهاش و خالی بندی هاش منزجرم و دوست ندارم دوتایی باهاش برم اون ور ، چرا الکی بهم گفته برنامه اوکی هست و نگفته جارو یک نمیتونه بیاد؟! آی حرصصصصم دروووومد. شووری که اومد بهش گفتم این طور شده و گفت حالا چی میشه بیای؟خنثیابرو گفتم برادر مننیشخند من که نمیگم ننمیام شما بگو تا در کون جاری دو بیا من میام سبزنیشخند ولی خب اینطوری با دوز و کلک من رو بذاره تو عمل انجام شده خوشم نمیاد و در صدد ِ نرفتن بر میام دیگه. حالا من شانسی فهمیدم اگر نمیفهمیدم و میرفتیم اونجا این داستان و میفهمیدم که قیامت میکردمنیشخند هیچی خلاصه شووری با یه لحن ِ ناجوری که معلوم بود خوشش نیومده از حرفم گفت حالا که من سرما خوردم بذار ببینم اگر بهتر شدم میریم در غیر این صورت به این بهونه پیچ و میدیم به بازینیشخند

القصه...

شنبه گذشت و یکشنبه ظهر و باهم اومدیم خونه. دلیلش رو یادم نیست که چطور شد کارو پیچ دادممتفکر آهان یادم امد رفتیم باهم سوییشرت بخریم و نتونستیم بخریم و شووری رفت آرایشگاه و منم رفتم ملاقات عمه ام بیمارستان که ابتلا به سرطان داره بنده خدا... بعدم شووری خودش و منم خودم جدا اومدیم و با هم رسیدیم خونه. یا نهنیشخند نمیدونم . این شنبه بود فکر کنمقهقههخنثی

حالا یه طوری شد زود اومدم دیگه گیر ندیدنیشخند

شووری حسااااابی گلودرد و آبریزش بینی داشت و گفت من کلداکس میخورم میخوابم اگر بیدارم کردی پانشدم بپیچون نریمنیشخند منم گفتم بزنگ الان به مامانت شام نذاره که گفت باشه و زنگ زد و مامانش گفت وای توروخدا بیاید جارو یک میخواست بره به بهونه شما نگهش داشتم و اون مهمونیش و کنسل کرده و توروخدا بیاید و شووری گفت من مریضم به خدا. دیگه ساعت هفت دوباره مادر شووری زنگ زد و ما در خواب ناز بودیمنیشخند گفت توروخدا بیاید هیلی ازت خواهش میکنم هر طور شده بیاید جبران میکنم ولی من رو ضایع نکنید پیش جارو یک و خلاصه منم شووری رو با زور و بدبختی بیدار کردم و قل دادم تو حموم و دوش گرفت و رفتیم تو راهم فالوده خریدیم به مناسبت عید. از در رفتیم تووو مادر شووری گفت اوووووووه چقدر زیاد فالوده خریدید 5 نفر آدم انقدر؟؟؟خنثی گفتم جااااااااااااااااااان؟ مگر همه نیستیم؟ گفت جارو دو براش مهمان سر زده آمده گفته مهمونی رو بنداز فردا بیام منم. جارو یک هم شوهرش شهرستانه. ما هستیم و شما دوتا و جاری یکنیشخند و من از نبود جاری دو در ماتحتم جشن و سرور و پایکوبی برقرار گشتزبان

شووری وو من که میدونستیم قضیه مهمونی سر زده صدددد در صدددد دروغی بیش نیست و علت نیامدنش عید غدیر هست !!! ولی خب حقم داره شاید منم بودم نمی امدم. ولی دروغ بگی اونم انقدر تابلوووو خیلی ضایعسنیشخند عرض میکنم خدمتتون.

مادر شووری گفت جارو دو گفته ما داشتیم میومدیم که دوستم زنگ زد داریم میایم خونتون. ما گفتیم نه ما داریم میریم خونه مادر شوهرم اینا. اون گفت نه من باید امشب حتما بیام خونتوننیشخند جل الخالق.

یه ساعتی گذشت  و برادر شوشو زنگ زد واسه تبریک عید به پدر شوشو و گفت ببخشید دیگه ما چون فرداااا مهمون داشتیم نتونستیم امشب بیایم عید مبارکینیشخند پدر شوشو گفت فردا؟؟؟؟ گفت نه نه هم امشب هم فردانیشخند اگر مهمانش فردا بود چطوری میگفت بنداز فردا بیام؟ اگر امشب بود چرا با شوهرش هماهنگی نمیکنه آخههههخنده کلا این برادر شوشو 2 ی من زن رسوا کنه. من جای جاری دو بودم سر به تنش نمیذاشتیم بمونه. نیشخند پدر شوشو هم که فهمید قضیه چاخان هست گفت مهم نیست و خدافظی کرد. شب هم برگشتیم خونه و خسبیدیم.

فرداش اون موضوع ناراحت کننده و تلخ به وجود اومد که مربوط به من و شوهرم نبود اما زندگی من رو مستقیما تحت و الشعاع  قرار داده بود و شاید علتش وابستگی های بی حد و اندازه ی منه. ترجیح میدم ننویسم تا بتونم فراموش کنم.

دیگه چند روزی زندگی من داغون و جهنمی گذشت و تا اینکه به لطف خدای خوبم خیلی چیزا معلوم شد و الان شکر خدا اون موضوع نسبتا حل شده و من دارم سعی میکنم فراموش کنمماچ

خب حالا بریم سر ماجراهای هیجان انگیز شرکتنیشخند

خاطرتون هست که تعریف کردم اون دوستم گفت باشه اگر نیمخوای این بخش باشی رئیس در مورد موندن و رفتنت تصمیم بگیره؟؟؟؟ اون روز قضیه رو که به آقای هم اتاقیم که خیلییییییییییییییییییییی ام پسر خوبیه تا چشم حسودا درادخنده تعریف کردم گفت خانوم هیلائیان این باشه طلبش تا من یه جا انتقامت رو بگیرمخنده بعد از اون روز هی میگفت ای خداااا چرا این طرف من نمیاد من حالش رو بگیرمنیشخند زد و به من و این آقا ماموریت مشترک داخلی خورد. کلی باهم کار کردیم روش تا بتونیم پرفکت باشیم و ضمن اینکه کار یدی بسیاری هم مجبور شدیم انجام بدیم و روز چهارشنبه حسااابی خسته و داغون داشتیم آخرین کارای یدی شرکت رو انجام میدادیم و منم روحیه ام سر اون موضوع داغون بود و زارت و زورت گریه میکردمنیشخند که همون دختره از جنوب رسید تهران و گفت من دارم میام شرکت تو و اقای فلانی بمونید کارتون دارم.

این اومد و ما رو با حالت طلبکارانه کشید کنار و گفت خب بیاید ببینم چه کردید؟؟؟ دستاشم زده بود کمرش انگار طلبکارانیشخند اقای همکار با یه لحن بدی گفت این کار و کردیم و اون کار . اقای فلانی ام کمک کرد. دختره گفت آقای فلانی وظیفه اش بوده ، خب دیگههههه!؟ فایل چی حاضر کردید؟ که من تا اومدم بگم فلان یارو پسره یه چشم غره وحشتتتتتتناک به من رفت که یعنی خفه شو . انقدر ترسیدم شاشیدم تو خودم بقیه جمله رو نگفتمممممخندهنیشخند پسره یهو گفت تو یا به من و خانوم هیلاییان اعتماد کردی ماموریت و دادی ما یا اعتماد نداری. ما لازم نیست به تو جواب پس بدیم اگر اینطوره اصلا ما نمیریمنیشخند من همچییییییین یه لبخند پت و پهن اساسی نشست رو لبم. بعدم قرمز شد عین لبو و سرش و انداخت و به بقیه کار یدی رسید. دختره که قشنگ لال شد و پاشد رفت اون ور. بعد دوباره هی شروع کرد به بچه ها دستور دادن ، این و اینطور کنید و اون و اونطور کنید. مدیر داخلی اومد گفت خانوم فلانی مگر تازه از جنوب نرسیدی؟ دختره گفت چرا. گفت چقدر حرف میزنی برو خونه استراحت کنقهقهه دختره یهو گفت اقای فلانی این چه طرز حرف زدنه اگر من جواب بعضی ها رو نمیدم دلیل نمیشه هاااا. آقا این بعضی ها رو نگفتتتتت پسره هم اتاقی من قاطی کرد. همچین گنده ام هست قرمزم شده بود اصلا یه وضع ترسنااااااااااااکی. داااااااد زد چی میخوای بگییییییییییی بگووووو ببینم تو عددی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟ بگووووووووو هرچی تو دلته بگووووو حرف بزن چیههههه خفه شدییییییی تو اصلا شعور حرف زدن نداریییییییی اقا من و میگیییییی این دفعه از شاشیدن گذشتخنده ریدم تو خودم کیفم و برداشتم زدم بیرون و تا سر خیابون عین سگ دم بریده دوئیدمخنده گفتم الان میکشه من رو. 

دو سه ساعتی گذشت و ازش خبر گرفتم و گفت بعد از عربده های اوشون ، دختره بدون خدافظی و حتی یک کلمه حرف شرکت رو ترک کرده. منم برای شووری جانم تعریف کردم و گفتم اون پسره هم اتاقیم خون و با خون پاک کرد و انتقامم رو گرفتخندهنیشخند گذشت تا شنبه که دوتایی رفتیم ماموریت و ازم پرسید از خانوم فلانی چه خبر گفتم اصلا ازش خبر ندارم ظاهرا چون من شاهد ماجرا بودم و دفاعی ازش نکردم خیلی سوخته بود و اصلا محلم نمیداد.

یکشنبه صبح پسره برام تعریف کرد که شبش دختره زنگ زده معذرت خوااهی و اینم گفته قبول میکنم معذرت خواهیتونیشخند یکشنبه باز باهم ماموریت بودیم و دوشنبه صبحم باهم ماموریت بودیم آآآآمااااااااا این دختره ام بودنیشخند دیدم اصلااااااااااا محلم نمیذاره به پسره گفتم این چشه گفت والا تا قبل اینکه تو بیای صدای بگو بخندش هوا بود تا تو اومدی اینطوری شد. گفتم پس اوکی مشکلش با منه . گفت ولش کن.

هیچی خلاصه آخر روز دوشنبه که کارمون تموم شد دختره باز سر کار ِ من یه بامبولی دراورد و این بار صدای اون یکی سوپروایزر سابقمم دراورد و بچه ها فعلا تصمیم گرفتن بایکوتش کنن. والا به خدا به قول همین پسره میگه فکر کرده مدیر عامله جی میلهنیشخند

سه شنبه و چهارشنبه جو شرکت اروم بود. ضمن اینکه من این جمعه و جمعه دو هفته بعد ماموریت داشتم با یکی از آقاها اما این بار به جنوبنگران شووری من رو میشناسید یا معرفیش کنم؟نیشخند بعله شووری من سفر هوایی با هرگونه همکار مذکر رو قدغن کرده برام از همون اول و گفت اصلا دوست ندارم با این پسرای پرروتون بری جنوب نیشخند لذا من رفتم گربه ملوسه شدم و به همکار آقای هم اتاقیم همون  که انتقامم رو گرفت گفتم تو بیا به جا من برو. گفت من که با دختره حرف نمیزنم خودت بگو اگر قبول کرد من برم.

منم گفتم منم حرف نمیزنم خلاصه سوپروایزر سابقم رو واسطه کردم و اون بهش گفت و قرار شد که این آقاهه به جا من بره و من رو یککککک دنیااااا ممنون خودش کرددددددد.مژه به خودش هم گفتم که خیلی خیلی ازش ممنونم.... خودش هم هی میگفت که خانوم هیلاییان اگر شوهرت دوست نداره با اقا بری نرو کار ارزش نداره و من خیلی ی ی ی ی ی خوشحال شدم که انقدر زندگی من براش ارزش دارهقلب (تا کور و کچل شود هر آنکه نتواند دیدشیطاننیشخند)

دیگه همینا خوشگلای خودم راستییییییییییی سه شنبه شب تصمیم گرفتم پان اسپانیا درست کنم به توصیه تمشک بانو که درست کردم ولی با دستوری متفاوت و اونننننننن قدددددددددددررررررررر خوشمزه شده بود که شووری نصفش و خورد و گفت نصفشم بذارم ببره به همکاراش پز بدهخندهنیشخند خیلیییییییییییی عالی شده بود. الان دیگه زارت و زورت پاناکوتا درست نمیکنم و میتونم یه خط در میون پان اسپانیا هم درست کنمنیشخند یه سری غذا مذا هم درست کردم این مدت که عکساش رو دارم و براتون میذارم.

تو این یک ماه هم هیچیییییییییییی درس نخوندم و رسما به غلط کردن افتادم که رفتم آزمون نوشتم. واقعا با کار نمیشه. اما خب من چون هیلی هستم و نمیشه برای من یه خورده مفهوم غیر قابل درکی هستنیشخند همین الان میخوام برم یه ساعت درس بخونم و بعدش برم ددر.... پنج شنبه اس و هوا هم دو نفره و حیفه هدر بدیمشماچ

اندازه ی یک دنیاااااااااا دوستتون دارم.

ببخشید که کامنتای بدون آدرس رو بدون جواب تائید میکنم . بجز اونایی که میدونم کی انابرو ولی از همتون خواهش میکنم ادرس بذارید که من بشناسم با کی صحبت میکنم. آدرس بذارید عزیزان لطفاماچ

.::دوستتون دارم::.

 

 

/ 64 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمانه

هیلا کدوم دی وی دی از چی حرف میزنی؟؟؟؟[من نبودم] وای هیلا تو عمرم انقد بد قولی به کسی نکرده بودم من خودم میدونم قول دادم بهت تو دیگه به روم نیار[اضطراب] همش تقصیر شاهین شد گفت بذار اینجا من ببینمشون هر بار میرم میبینم دست نخورده باقی مونده گفتن فصل آخرشم اومده اینبار برم[خودت میدونی کجا]برات میگیرم میفرستم نشدم یه چی دیگه میگیرم میفرستم که دیگه بیشتر از این شرمندت نشم[نگران]

mehdi

سلام خانم عزیز. راستش من توی گگوگل دنبال ی مطلب علمی میگشتم که نام یک نفره ب نام «جون». سرچ من این بود «جون برهنه میشود» اولین صفحه که بازکردم ,پیج شمابود.هیچ ربطی ب چیزیکه میخواستم نداشت اما خنده رو بهم هدیه داد. ممنون ازنوشته هاتون تواناییه هدیه کردن شادی ,نعمتی که خدا ب بچه باحالاش میده خیلی دیفرند بود. بازم مرسی

mehdi

سلام خانم عزیز. راستش من توی گگوگل دنبال ی مطلب علمی میگشتم که نام یک نفره ب نام «جون». سرچ من این بود «جون برهنه میشود» اولین صفحه که بازکردم ,پیج شمابود.هیچ ربطی ب چیزیکه میخواستم نداشت اما خنده رو بهم هدیه داد. ممنون ازنوشته هاتون تواناییه هدیه کردن شادی ,نعمتی که خدا ب بچه باحالاش میده خیلی دیفرند بود. بازم مرسی

mehdi

سلام خانم عزیز. راستش من توی گگوگل دنبال ی مطلب علمی میگشتم که نام یک نفره ب نام «جون». سرچ من این بود «جون برهنه میشود» اولین صفحه که بازکردم ,پیج شمابود.هیچ ربطی ب چیزیکه میخواستم نداشت اما خنده رو بهم هدیه داد. ممنون ازنوشته هاتون تواناییه هدیه کردن شادی ,نعمتی که خدا ب بچه باحالاش میده خیلی دیفرند بود. بازم مرسی

mehdi

سلام خانم عزیز. راستش من توی گگوگل دنبال ی مطلب علمی میگشتم که نام یک نفره ب نام «جون». سرچ من این بود «جون برهنه میشود» اولین صفحه که بازکردم ,پیج شمابود.هیچ ربطی ب چیزیکه میخواستم نداشت اما خنده رو بهم هدیه داد. ممنون ازنوشته هاتون تواناییه هدیه کردن شادی ,نعمتی که خدا ب بچه باحالاش میده خیلی دیفرند بود. بازم مرسی

mehdi

سلام خانم عزیز. راستش من توی گگوگل دنبال ی مطلب علمی میگشتم که نام یک نفره ب نام «جون». سرچ من این بود «جون برهنه میشود» اولین صفحه که بازکردم ,پیج شمابود.هیچ ربطی ب چیزیکه میخواستم نداشت اما خنده رو بهم هدیه داد. ممنون ازنوشته هاتون تواناییه هدیه کردن شادی ,نعمتی که خدا ب بچه باحالاش میده خیلی دیفرند بود. بازم مرسی

mehdi

سلام خانم عزیز. راستش من توی گگوگل دنبال ی مطلب علمی میگشتم که نام یک نفره ب نام «جون». سرچ من این بود «جون برهنه میشود» اولین صفحه که بازکردم ,پیج شمابود.هیچ ربطی ب چیزیکه میخواستم نداشت اما خنده رو بهم هدیه داد. ممنون ازنوشته هاتون تواناییه هدیه کردن شادی ,نعمتی که خدا ب بچه باحالاش میده خیلی دیفرند بود. بازم مرسی

mehdi

سلام خانم عزیز. راستش من توی گگوگل دنبال ی مطلب علمی میگشتم که نام یک نفره ب نام «جون». سرچ من این بود «جون برهنه میشود» اولین صفحه که بازکردم ,پیج شمابود.هیچ ربطی ب چیزیکه میخواستم نداشت اما خنده رو بهم هدیه داد. ممنون ازنوشته هاتون تواناییه هدیه کردن شادی ,نعمتی که خدا ب بچه باحالاش میده خیلی دیفرند بود. بازم مرسی

mehdi

سلام خانم عزیز. راستش من توی گگوگل دنبال ی مطلب علمی میگشتم که نام یک نفره ب نام «جون». سرچ من این بود «جون برهنه میشود» اولین صفحه که بازکردم ,پیج شمابود.هیچ ربطی ب چیزیکه میخواستم نداشت اما خنده رو بهم هدیه داد. ممنون ازنوشته هاتون تواناییه هدیه کردن شادی ,نعمتی که خدا ب بچه باحالاش میده خیلی دیفرند بود. بازم مرسی

نارسی

هیلا جون پلیز دستور پخت برامون بذار [بغل] جاری 2 هم واسه خودش یه پا پینوکیو هستش ، بیچاره شانس هم که نداره ، هی لو میره [خنده]