دعوایی

سلام

خوبین دوستای گلم؟

چند روزه همه اش با شوهرم دعوایی هستیم.

نه اینکه با هم دعوا کنیمااااااااااا.دعوا کردن بهتر از دعوایی بودنه.

یعنی اینکه همه اش انگار میخواد به یه چیزی گیر بده و اعصاب من رو بهم بریزه.

اینجور وقتا خیلی کلافه میشم.

یعنی خیلی رو اعصابم رفته ها.چند روز پیش میگه میخوام با فلانی شراکت کنم نظرت چیه؟!!!

میگم من مخالفم شروع کرده به متقاعد کردن من اونم با چه لحنی!!!!انگار من هیچی نمی فهممابله بعدشم میگه خیله خب!میدونستم نظرت همینه!(خب پس چرا میپرسه خودش جای سوال داره!نیشخند )بعدشم تا بعد از ظهرش همینطوری بنده رو چس تحویل کرده و قهوه ای نموده با رفتارش و اصلا یه چیزایی میگفت من خنده ام گرفته بود و اونم با خنده های من حرص میخورد!

بعدشم که آورد من رو گذاشت خونه و رفت نه بوس کرد نه هیچی و سرش و انداخت پایین و رفت و حتی بر نگشت دست تکون بده مثل همیشه که این کار و هر دومون انجام میدیم!

منم با اعصابی کاملا قهوه ای رفتم خونه و با اهل بیت دعوام شد و طبق معمول محکوم شدم به عوض شدن نیشخند

بعله!منم رفتم خوابیدم تا لنگ شب و به شوهر خان محل نذاشتم و خبری ام ازش نگرفتم حالا شاکی زنگ زده نصف شب که چرااااااا حال من و نمیپرسی ؟؟؟؟؟؟؟هیپنوتیزم جل الخالق واقعا!

بعدشم که دیگه خوابم نمیومد و دیر خوابم برد صبح زنگ زده به من مهربووووووووووون....

میدونین چی میگه؟

تولد خواهر شوشو هست و بزنگ تبریک بگو!لااله الا الله هاااااااااااااااااااااااااااااااا!

میبینین توروخدا؟!

به من چه مگه تولد من اون تبریک گفت؟!تولد من فقططططط مادر شوهرم زنگ زد تبریک گفت ولاغیر!

حالا البته من زنگ میزنم و بهش تبریک میگم چون خداییش شوهرمم تو تولد خونواده من جبران میکنه ...

حالا ولی برای اینکه خوشحال شه و برای اینکه از دعواهای دیگه جلوگیری کنم زنگ میزنم.

چی بگم والا.

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

بچه ها زنگ زدم جواب نداد بعدشم زنگ نزد!!!!!

سر یه موضوعی به شدت از شوهر جون دلگیرم و حس میکنم یه جورایی تحقیر شده ام!!!!!!! مسخره باشه شاید این جس ولی هست به هر حال.

به زودی به شکل مرموز مینویسم داستان چیه تا نظر شما دوستای گلمم بدونم.

/ 0 نظر / 2 بازدید