فوقع ما وقع! :دی (عقد)

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

بچه ها جون داستان اون پول حل نشد و دهن من و همکارم سرویس هستش.5 میلیونش رو سفته داریم ولی 5 میلیون دیگه...گریه خیلی بی ناموس ه یارو...کرمانی هست و مام دستمون فعلا بهش نمیرسه.کسی ام که واسه آدم کاری نمیکنه.وگرنه کسی که کرمان باشه به راحتی گیرش میاره.ما بخوایم بریم دنبالش فقط 2 یا 3 تومن باید از جیب خرج کنیم تا بریم یارو رو خفتش کنیم.

متاسفم واقعا.یه دلسوزی ه احمقانه به خاطر زجه موره های یه مرتیکه تقریبا زندگی مالی همکارم رو آتیش زد...

بگذریم برای این موضوع به اندازه ی کافی اعصاب خوردی کشیدم....

خب نمیدونم مستحضر هستید یا نه...

ولی همونطور که مستحضر هستید یا نیستید من و شوهری عقد نبودیم.چرا میزنید؟

قرار بود جلوتر از اینا عقد کنیم ولی مسائلی پیش اومد که نشد و اینکه مادر شوهر اینا اصرار داشتن که حتما خواهر شوهر باشه و اینطوری عقب افتاد.

که داستان مهریه و دبه کردنش پیش اومد یادتونه؟!که پدر شوهر میگفت آناستازیای آشغال ناراحت میشه مهریه اش کمه و فلان.منم هی میگفتم به تخم چپ اسب فتحعلی شاه و برام ناراحتی اون مهم نیست تا اینکه کوتاه اومدم و قرار بر این شد که مهریه ام 300 عندالمطالبه باشه و 500 عندالکوفت...دیگه من کوتاه اومدم به خاطر شوهرم و روز عقد تعیین کردیم و لباس و کفش و هر چی لازم بود خریدیم و قبلشم یه روز دعوتشون کرد مامانم که جشن نامزدی مانند بود یادتونه؟نیشخند

تا اینکه پدر شوهر زنگ زده بود به بابام بدون هماهنگی با مادر شوشو و خود شوشو و... به بابام گفته بود اینکه بچه های شما ندونن مهریه ی هیلا چند تاس شدنی نیست....و باید بهشون بگیم!!!! (توضیحش اینکه قرار بود برادر م و خواهرم نفهمن مهریه ام دو تیکه اس چون میفهمیدن جر میدادنم که مگه هول بودی کوتاه اومدی و...خلاصه اعصاب خوردی میشد) حالا به این چه ربطی داشت که میگفت نه الا و بلا باید بگیم بهشون.بابای منم قاطی کرد گفت من اصلا با این شرایط دختر نمیدمتعجب

حالا کسی نیس این وسط بگه بابا اینا تا حالا3 یا 4 بار کم مونده بوده بچه دار شن

به خاطر همین میگم بزرگترین حماقتم عقب انداختن عقد بود که موکول به تیر شد و این داستانا به وجود اومد...

خاک بر سرم واقعا.صد بار با شوهرم به گه خوردن افتادیم.باور نمیکنین چقدر لاغر شدم 7 کیلو لاغر شدم.لاغر که بودم اینم کم شد شدم اسکلت برقی

اینم که از شرایط کاریم که قوز بالا قوز شده...

خلاصه اینکه حالا دوباره پاشدن بعد از کلی التماس (مادر شوهر طفلی همه اش التماس میکرد ) اومدن خونه امون و منم نیومدم پیششون و این کار من به خاطر سیاه کردن روزگارم تو اون روزا بود.خلاصه بابای من یک کلام شده بود و گفت الا و بلا یا 800 همه اش عندالمطالبه یا هیچی....اونام فقط التماس.... طفلی شوهرم نمیدونید چی کشید... هق هق گریه میکرد و میگفت مگه من چی میخوام؟فقط میخوام کنار زنم باشم چرا همه سنگ میندازن.

به خدا من تا بحال گریه اش رو ندیده بودم....سوووووووووختم.سوختم به معنای واقعی.نمیدونین چی کشیدم....بگذریم که یادم میافته میخوام گریه کنم...

خلاصه تا روز موعود عقد هیچی از گلوی ما پایین نمیرفت حتی نمیدونستم عقد برگزار میشه یا نه...میپرسین چرا؟!

چون وسط دعوا باباهای گلمون نرخ تعیین کرده بودن!!!!! بابای من گفته بود اصلا من نمیذارم حالا حالا عقد کنن و پدرشوهرم گفته بود که بهتر بمونه سال دیگه همین موقع واسه خودشونم بهتره!

مام به تخم ه همه ی حضار بودیم لابد!آخ

خلاصه که مهمونی مذکور هم برگزار شد ولی من و شوهرم هنوز نمیدونستیم قرار عقد همون قرار قبلی هست یا سال دیگه!!!!عمق فاجعه رو دارین؟!

هی بابا...

خلاصه که روز قبل از نیمه شعبان مادر شوهر تماس گرفت خونه و قرار هارو فیکس کرد و ... روز عقد هم شوهر گریزلا قار قار کرده بود که من نمیام و اینا( نه که مهر ام از گریزلا بیشتره سوختن بیچاره ها!) مام تو دلمون گفتیم بهتر برادر شوشو سر عقد کمتر..... زندگی بهتر! :دی 

خلاصه روز موعود خانواده ی شوشو + خواهر شوشو + آناستازیا و شوهرش اومدن. نمیدونین شوهر آناستازیا با چه تیپی اومده بود! یه تی شرت آبی اندامی رنگ و رو رفته و شلوار جین و بدون جوراب و با دمپایی!!!! خالکوبی رو دستش رو هم انداخته بود بیرون و حسابی داغون بود.البته کلی از بابا و مامانم معذرت خواهی کرد که از سر کار اومدم و ببخشید و اینا.البته میتونست نیاد و اینجوری دل ما هم شادتر میشد :دی 

دیگه اینکه جونم براتون بگه که خود عقد داستانی داشت که گفتنش شاید از حوصله اتون خارج باشه... فقط این و بگم که بعد از جاری شدن خطبه من که بغض شدید داشتم و باورم نمیشد و خونواده ی شوشو جونم یَََََََََک شام غریبانی راه انداخته بودن باید میدیدید.هق هق گریه میکردن.نه که شوشوم ته تغاری بوده باورشون نمیشد زن بگیره.از همه بد تر دختر خواهر شوشو بود.منم که کم نیاوردم گفتم نترسید نمیخورمش!!!!!بلند گفتم که همه بشنون.گریه هاشون به خنده تبدیل شد و  مام سریع بزن بکوب راه انداختیم و کلی شاباش جمع کردیم .(!!! yes)بههههلهههههههه.

خلاصه که مادر شوهر و پدر شوهر هم گوش شیطون کر حسابی اون روز تحویلم گرفتن. البته اون روز ماجرا زیاد داشت از اداهای اناستازیا تا...

هی بابا.

بعد از عقد هم رفتیم یه رستوران خیلی خوب که عکسش رو برای خودمون یادگاری گرفتم و برای شمام میذارم تو پست بعدی که شمام اگه راتون افتاد امتحان کنید خیلی عاااااالیه.

دیروزم رفتم دوتا مانتو خریدم 200 تومن پیاده شدم (نه که گرون باشه ها ولی از من بعیده که خرج کنم اینطوری !!!! :دی) خیلی خوشگل ان و بسی چشم آناستازیا و گریزلا در میاد چون تازه آف خورده بود شده بود انقدر و خیلی میارزید به نظرم .حالا عکس این دوتارم میذارم البته شاید تو عکس اونقدری که خوشگله خوب نیافته ولی میذارم حالا ببینین...

پس با یک پست عکس دار مرموز خدمت میرسم دوباره....همراهم باشین دوستای خوبم.

دوستتونننننننننننننننننننننننننننننن دارم.قلب لطفا من و شوهرم رو از دعاهای پاکتون محروم نکنید

/ 0 نظر / 2 بازدید