ماجرای این هفته و یلدا با طعم ٍ درد...

سلام عزیزای دلم یه بغل بوس و عشق برای همه ی اونایی که یادم کردن هر چند صادقانه باید بگم فکر میکردم افراد بیشتری دوستم باشن و مهمتر از همه حتی اگر دوستم نیستن نگران سلامتیم باشن.اما همین هایی ام که لطف داشتن و یادم بودن با تمام وجود دوستشون دارم

خب میخوام ازین هفته ی پر داستان بگم...راستش همه چیز برمیگرده به 4 شنبه که شبش یلدا بود...

من 4 شنبه ساعت 4 راه افتادم سمت خونه و تو راه هم کلی خرید کردم اعم از سُربِت ِ انار که با بدبختی پیدا کردم و کلی سخت بود برای درست کردن یه دسر برای وقتی که مادر شوهر اینا میومدن...

از قبل هم میدونستم که مادر شوهر اینا برای دیر وقت نمیمونن و فقط یلدایی رو میارن و میرن و قرار بود برن خونه خاله شوهر.بنابراین دو دست لباس آماده کرده بودم یکی پوشیده برای زمانی که میومدن و یکی ام راحت و خودمونی.رفتم آرایشگاه و ابروهام رو صفا دادم و دوئیدم اومدم خونه و سریعا پریدم دوش و ساعت 6 قرار بود مادر شوهر اینا بیان.

اضافه میکنم که من خیلی هم راضی بودم که میخوان شب برن و تا دیر وقت نمیمونن نه برای اینکه حضورشون آزارم بده یا اینکه زحمتی برام باشن...برای اینکه اینجوری یلدای خودمونی تری رو میداشتیم اما...

خب دوئیدم دوش و اومدم بیرون و اتو به دست پشت موهام رو صاف و جلوش رو اما فر زدم و آرایش ملایمی ام کردم و لباس اولی رو آماده کردم و پوشیدم و دینگ دینگ... اومدن
 

بازم مویی آماده شدم و نشد به قولی خودم رو ویرایش کنم که ببینم چیزی کم و کسر نباشه.اومدن و پدر شوهر دستش یه سبد پر از میوه های تر و تازه که عالی تزئین شده بود و این برام سورپرایز بود چون روحم ازش خبر نداشت.شوهرم هندونه تزئین شده آورده بود که تزئینش از تزئینایی بود که تو وب ِ مریم دیده بودم .

القصه یه سبد هم آجیل تزئین شده بود که خودم صفا داده بودمش و یه دسته گل فوق العاده زیباااا.و یه جعبه شیرینی تر میوه ای. مادر شوهر هم یه آرایش ملایمی کرده بود و ما 11 نفر بودیم و مادر شوهر اینا 3 نفر.

(گریزلا سر یلدا خودش رو عجیب به شوهرم نشون داده یادم باشه براتون بگم)

خلاصه که نشستیم و مامان منم انار رو خوشگل تزئین کرده بود و حسابی خونواده ام ازشون پذیرایی و تشکر کردن و هی ام مامانم اینا میگفتن راضی به زحمت نبودیم. 

بگذریم... مادر شوهر رفتنی گفت که اگه دلتون خواست شب نشینی بیاین خونه خاله اینا و منم گفتم اوکی میایم.ولی بعد که مادر شوهر اینا رفتن هر کاری کردم شوهر خان گفت نمیام که نمیام و مرغشم یه پا داشت.

خلاصه ساعت تازه 9:30 بود و تازه داشتیم یلدای خودمونیمون رو آغاز میکردیم که من پاشدم برم پیش مادر جونم که یهو سمت راست شکمم درست بالای لگنم آنچنان درد وحشتناک و نفس بری همراه با سوزش گرفت که من درجا زدم زیر گریه و همه دورم جمع شدن و خواهرم اینا و شوهرم دوئیدن و من دولا شده بودم و فقط جیغ میزدم و گریه میکردم و لحظه های وحشتناکی از لحاظ ِ درد کشیدن بود....من همونطور دولا و با همون لباسا (شلوار کوتاه و موی فرفری و ... خلخال تو پا و... خلاصه با یه وضعی)

دولا دولا رفتیم بیمارستان و من فقط جیغ میزدم.... خلاصه رفتیم اونجا و پذیرشم کردن و معاینه کردن و پرونده تشکیل دادن و کلی علاف شدیم و من درد کشیدم و به خودم پیچیدم و بعد از کلی وقت گذشتن تشخیص آپاندیس دادن و گفتن ما پزشک جراح شیفت نداریم برین یه بیمارستان دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یکی دیگه اومد گفت آپاندیس نیست و معده اس و برو خونه خوب میشی

رفتیم یه جا دیگه گفت باید ازمایش بدی (باز خدا خیرش بده از سر ِ گنده گوزی حرف نزد ) خلاصه ازمایش گرفت و کلی این ور اون ور و من هنوز درد داشتم وحشتناک...

آزمایش و 3 ساعت بعد دادن و گفتش نه آپاندیس نیست و بعد به طور فیزیکی معاینه کرد و دست میزد من جیغ میزدم و گفت مورد مشکوک هست و اورژانسی باید بستری شه بیمار و خطرناکه.... و شب یلدای ما تو پله ها و راهروهای بد بوی بیمارستان گذشت...

کم کم درد کم شده بود ولی اسکل ها چون نتونسته بودن تشخیص بدن و درد هم درد شکمی و خطرناک بود و گفتن غده ی نمیدونم چی چی ، نمیدونم چی چی!!!!

آخه من گوشم و تیز کرده بودم حرف دکتر بخش و با متخصص گوش میدادم و اسم های عجیب غریبشون رو نفهمیدم

انقدر حالم بد بود که فکر میکردم دارم میمیرم و همه ی اطرافیانم رو با دل ِ سیر نگاه میکردم... گفتم دیگه من رفتنی ام چی هست که از درد زایمان بدتره. تازه مامان یکی از دوستام اینطوری بود (البته دور از من) ولی چند ماه بعدش مرد.فقط این رو بگم که خدا گذر هیییییییییییییییییچ احدی رو به بیمارستان نندازه خیلی بده خیلییییییییییییی. حالم از سرم بهم میخوره از آمپول های کلفت و پرستار های بی اعصابی که فکر میکنن با گاو طرفن و ادم رو با سوزن های کلفت سوراخ سوراخ میکنن متنفرم....

خدایا خودت مواظب همه باش آمین.

دیگه اینکه تو اون حین مادر شوهر یک بار و پدر شوهر هم یک بار بهم زنگ زدن و دیگه هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییچکس بهم زنگ نزد.... حتی وقتی دیدنم هم حالم رو نپرسیدن...

دیگه اینکه دیشب گفتم برم یکم پیش شوهرم باشم کلی خسته اش کرده بودم این روزا ... رفتیم اونجا و دیدم مادر شوهر هییییییییچ اصلا نمیتونه  تکون بخوره و بنابراین تمام کارا رو خودم کردم و یه جا مادر شوهر یه غری زد و پدر شوهر سریعا طرف من و گرفت و منم بیخیال داستان شدم. (گفت چرا سیب زمینی رو سوزوندی)

در حالی که اصلا نسوخته بود و برشته بود و پدر شوهر گفت اتفاقا من اینطوری دوست دارم و خیلی ام عالیه و ....

بعدم که تا 1 نشستم به کارام رسیدم و صبحم با آجانس رفتم یونی ببینم این روزا که نبودم دنیا دست کی بوده و امروز ظهرم مادر شوهر مهمون داشت و بهم تعارف الکی زد که بمون و منم نموندم و دیشب گفتم گریزلا رو گفتی؟گفت نه!

بعد شب گفت گوشیش رو بدم بهش میخواد به یکی اسمس بزنه که خیلی مهمه!گوشیش پهلوی من تو شارژ بود... بعد گوشیش رو که ایراد داشت داد ببرم امروز درستش کنم. بعد از تعمیر خواستم اسمسش رو که مشکل داشت چک کنم دیدم تو سِنت  هاش اسمس آخری که به یکی زده بود به گریزلا بود با این مضمون:

فردا مهمون دارم ظهر بیا توام دور هم باشیم! اولش ناراحت شدم ولی بعدش به خودم گفتم بهتر کلفتی ها باشه واسه اون ... چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید... بعدم که خواستم خبر بدم گوشیش رو اوکی کردم بهم گفت میای فردا بریم سینما؟منم گفتم باشه کیا هستین؟ که خودش و دوستش و گفت و گفت شاید به گریزلا هم بگه خدا کنه نیاد... نمیخوام ریخت انکرالانکراتِش رو ببینمنیشخند

 

 

راستی هنوز تشخیص ندادن مشکل چی بوده...شوهرم + مادرم و چند نفر دیگه متفق القول میگن نظر خوردی که هیییییچ تشخیصی نتونستن بدن و امیدوارم واقعا طوری نباشه.

امروزم از یه تصادف مهیب جون سالم به در بردم و وقتی رسیدم شرکت تمام بند بند وجودم داشت میلرزید.یه نیسانی با سرعت هوارتا داشت میزد بهم پریدم کنار یه پژو یی ه پاشو گذاشت رو گاز پریدم عقب غیر ارادی... کم مونده بود نیسانی ِ با اسفالت یکیم کنه که فقط خدا رحم کرد... اومدم شکرت دوستم رنگ و روم رو دید پرید بخاطر این داستان صدقه گذاشت خودمم باید صدقه بذارم حتما....

حالام که فردا باید با مادر شوهر برم سینما دعا کنید گریزلا نیاد....

مواظب خودتون و دلای مهربونتون باشید

تمام پست هاتون رو عقب افتادم ایشالا سر فرصت جبران میکنم.

 

/ 0 نظر / 2 بازدید