دلم تنگه... (رمزش بعد یکی دو روز عوض میشه...) ... رمز عوض شد!نخواین لطفا:*

به اندازه ی همه ستاره های آسمون دلم برات تنگه مامانی....

به اندازه ی همه سلول های تنم پشیمونم که فرستادمت رفتی مامانی......

به اندازه ی کل دنیا از لکه های خونی که یادم میاره تو نیستی متنفرم......

پشیمونی الان دیگه چه فایده داره.....

با خودم میگم کاش بیخیال عروسی شده بودم و تو رو تو بطن ام نگه میداشتم و سال های بعد با دیدنت یادم میافتاد تو حاصل عشقی هستی که پایه هاش از پایه های آسمان استوار تر ه...

تو توی خونم جاری هستی و هرچی سعی میکنم یادم بره نمیره که نمیره...

نقش بازی میکنم که خوبم تا بیش از این غصه دار نشه باباییت ولی یه وقتایی ام مثل امشب وا میدم و زار میزنم و بغضم گلوم و چنگ میزنه و از خودم شرم میکنم....

یه لحظه ام قیافه ات یادم نمیره....

با قایم کردن سونوگرافیت توی گاوصندوق هم حتی یادم نرفتی...

با ندیدنت هم یادم نرفتی.........

دلم میخواست الان حامله بودم و با شیرینی میومدم خونه و خبر میدادم از حضور تو فسقلی...

نمیتونم انکار کنم که چقدر دلم برات تنگه مامانی....

/ 27 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
atefe

[افسوس] صبور باش هیلا... ایشالا واسه کوچولوی بعدیت جبران کن عزیز دلم... انقدر غصه نخور

سارا از ساری

سلام عزیز دلم خوبی؟بار دومیه که بهت سر میزنم.نمیدونم چی بگم که ارومت کنه[ناراحت]انقدر خودتو عذاب نده هیلا جان[گل] صبور باش خانمی

فرشته

هیلا دیگه فکر نکن عزیزم الان فقط به چیزهای خوبی که منتظر تو وشوهرت هست فکر کن.همینقدر که از این مرحله سخت سالم رد شدی خدا رو شکر.خوب عزیزم[بغل]

سایه

هیلا من برات نظر میذارم..نمیشه نمیدونم چرا..قبلا هم گذاشتم ثبت نشده خیلی برات ناراحتم عزیزم...غصه نخور خانومی[ناراحت]

النا

سلام هیلا جان اخی عزیزه دلم... [ناراحت] من نمیتونم بهت بگم درست بوده یا غلط.. تجربش نکردم! ولی حتما صلاح اینطوری بوده.. ایشاله زودی برمیگرده پیشت [فرشته]

ویس

[ناراحت]

آرتیستون

قربون دل تنگت دوستم... [ناراحت]

لیمو

لالایی کن بخواب خوابت قشنگه گل مهتاب شبات هزار تا رنگه یه وقت بیدار نشی از خواب قصه یه وقت پا نزاری تو شهر غصه لالایی کن مامان چشماش بیداره مثل هر شب لولو پشت دیواره دیگه بادکنک تو نخ نداره نمی رسه به ابر پاره پاره[گریه]

گبی

هیلا من دیشب اومدم این پستتو خوندم و تا وقتی بخوابم همیجوری اشکام میریخت باورت میشه.با این حرفات فکر میکنم شاید اشتباه کردم که تا حالا نذاشتم نی نی بیاد تو دلم. وقتی گفتی بعد اون قضیه تغییر کردی و بزرگ شدی.احساس میکنم یه چیزایی رو فهمیدی که ماها تا تجربش نکنیم نمیفهمیم تو چی میگی. هیلا احساس میکنم خانوادم ناقصه.احساس میکنم باید یه نی نی بیاد تا بتونم واقعا از خانواده پدریم بکنم و دور بشم.و با این حرفای قشنگ قشنگ تو خیلی خیلی وسوسه میشم اما بازم ته دلم میترسم.........