مثل یک مسافر خسته از سفر....

سلام به دوستای عزیزم خوبین خوشین سلامتین؟ امیدوارم دلاتون شاد باشه که هیچ چیز اندازه دل شاد و تن سلامت تو زندگی اهمیت ندارهقلب

خب نمیدونم از کجا بگم و چی بگم...

حس یک مسافری رو دارم که بعد از مدت ها خسته از سفر آمده و چمدون هاش و باز کرده و گذاشته دورش و خودش نشسته بینشون و با نگاه خستته اش در و دیوار خونه ای رو نگاه میکنه که حالا دیگه باهاش غریبه است...........

نمیدونه از کدوم چمدونش چی در بیاره و نشونتون بده....

پنج شنبه هفته گذشته دوباره تصمیم گرفتیم بریم کله پاچه بخوریم و هر چی زنگ زدیم آژانس های نزدیک خونمون ماشین نداشتن.... اما شووری انقدر دلش میخواست بریم که دیگه زنگ زدیم به یکی از آژانس های در خونه مامانم و اومد مارو برداشت و برد و خریدیم و برگشتیم و خوردیمو بعدم یکم فیلم نگاه کردیم و خوابیدیم.

جمعه ی هفته پیش رو رفتیم خونه مادر شووری اینا و دوباره اعصاب خوردی... دوباره بحث های اعتقادی ..... واقعااااااااااااااااااااااا از این بحث های فرسوده کننده میرنجم... با اینکه هی میگفتم این بحث ها اعصابم رو خورد میکنه دوباره مادر شووری میگکفت نه باید این کار رو کنید و اونکار رو کنید و من هم نمیتونستم ساکت بمونم و مجبور بودم از خودم دفاع کنم... هرچند آخرش گفتم بالاخره هر کسی رو توی قبر خودش میگذارن و خدا کنه که هممون ، هم شما و هم ما و ... همه ی همه یاد بگیریم که دل نشکنیم انقدر راحت... و البته اشاره هم کردم به اون موضوع که وقتی روزه نمیگرفتم چقددددر با حرفاش من رو که تازه عروسش بودم میرنجوند و اشکم رو در میاورد اما الان میگه دکترم گفته نگیرم و البته از حق نباید گذشت که من میدونم واقعا ته ته دلش هیچی نیست  اما اصرارش رو به بحث های اعتقادی نمیفهمم و من هم که نمیتونم لال مونی بگیرم متاسفانه... هر بار به خودم میگم اینطور بحث ها شد ، ساکت شو با گوشی بازی کن و سرگرم شو ولی باز نمیتونم وقتی بحث زدن زن پیش میاد که حقه و چه و چه و چه... ای داد بیداد.... خدایا چشم هامون رو به رحمت و مهربونیت باز کن.... یه کار کن بندگانت از میان جملاتی که گفتی فقط عقوبت و عذاب رو نشنون... انگار وقتی فقط این رو میشنون همین رو هم یاد میگیرن و اجرا میکنن.... بگذریم....

شنبه ی هفته ی گذشته رو پر از انرژی شروع کردم و ظهرش آقای همسر اومد دم محل کارم و خوششششمزه ترین نهار این مدت رو خوردم....  از کشک بادمجونی که شبش مامانش داده بود سه تا لقمه ی خوشمزه درست کرده بود و آورده بود. شاید باورتون نشه اما اولین لقمه هاییی بود که خودش برام گرفته بود به اون گندگینیشخند خیلی چسبید و بعد که برگشتم اداره یه فکر شوم به ذهنم رسید و زنگ زدم داداشم که بیاد بریم برای شووری گوشی کادو بخرم و قصدم اپل فور اس بود ولی پیدا نکردم و بنابراین اپل فایو اس خریدم و بنابراین یک میلیون بدهکار شدم و فقط و فقط قصدم خوشحال کردن شووری بود....قلب به هیچچچچ چیز دیگه فکر نمیکردم...

خلاصه که اون روز اتفاقاتی رخ دادن که منجر به پارگی بند بند وجودم و شکستن قلبم و روحم و وجودم و ..... اصلا نمیدونم چطور  حسم رو بگم.... همون اتفاق هم منجر به اسیب گردنم شد... هنوز نتونستم از نظر روحی نرمال شم شبا با کابوسش میخوابم روزا با کابوسش بیدار میشم.... دیگه بیشتر از این نمیتونم و نمیخوام بگم... :(((((

و اما از عکس العمل شووری بگم حسسسابی خوشحال شد و تا یه ساعت فکر میکرد گوشی فور اس هست و بعد از یه ساعت وقتی فهمید فایو اسه قیافه اش دیدنی بودخنده شبش هم افطار خونه خواهرم دعوت بودیم و رفتیم و اونجا موندم و صبحش از درد گردن نمیتونستم پاشم و بنابراین سر کار نرفتم و اومدم خونه و شووری ام اومد و یه دسته گل زیبا برام خریده بود و نشستیم یکم حرف زدیمو بعد شووری رفت یه چرت بزنه که مامانم اینا گفتن میان خونمون افطاری  و مامانم آش و فرنی هم میاره... منم دیگه دیدم باید بالاخره بگم بیان پاشدم سریع السیر یه برنج زعفرونیو قیمه درست کردم و میوه ام شووری خرید و شستیم و جابجا کردیم و پنیر و غیره هم اماده کردیم و بچه ها هم اومدن و افطاری و شام رو باهم آوردم و شوخی کردم دیدن و بقیه جز خواهرم اینا رفتن و جالب اینکه اون روز هییییییییییییییییییییییییییییییییییچ کسی کمکم نکرد و همه کارارو خودم تنهایی انجام دادم و البته که چون دلم خیلی خیلی خیلی شکسته بود ترجیحم به این بود خودم کارام رو انجام بدم و سرگرم و تو دنیای خودم باشم.

دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه رو هم از شدت گردن درد و اینکه نمیتونستم پای کامپیوتر زیاد بشینم دیر رفتم سر کار و حسابی کوپون هام و سوزوندمنیشخند چهارشنبه ام یه قرار کاری مهم  داشتیم و بعدش قرار بود برم خونه مامانم ولی اون قرارمون بی نتیجه بود و منم سردرد گرفتمو نرفتم اون ور...

به جاش رفتم خونه و بعدشم ساعت یازده شب خواهرم زنگ زد بیاید خونه ما و ما هم بار و بندیل و جمع کردیم و یورتمه زنان رفتیم خونه اونا هه هه... یه فیلم آب دوغ خیاری ایرانی ام تو راه خریدیم به اسم استخر و رفتیم اونم دیدیم که البته بدک نبود....

پنج شنبه ام پاشدیم برگشتیم خونمون و قرار بود بریم خرید ولی دیگه یه قرار کاری دیگه داشتیم و بنابراین نرفتیم و نشستیم کارامون رو انجام دادیم و ساعت 7 اینا وسایل نذری رو خریدیم و بردیم خونه مامانم اینا. هم مامانم نذری داشت و هم من. کارای نذریمون رو باهم انجام دادیم و پخش کردیم و افطاری هم مهمون داداشم کلپچ و زدیم و نخود نخود... جمعه صبح هم پاشدیم از لحظه ی بیدار شدن سریال دیدیم تا 7 و نیم شبخنده آخه 4 تا قسمت آخر سیزن آخرش مونده بود و چند ماهی بود ندیده بودیم دیگه خواستیم ببینیم مجبور شدیم از قسمت 4 به بعد که یادمون نبود رو ببینیم تا آخرش و البته انقدر آخرش حرصم درومده بود که میگفتم ای کاش اصلا ندیده بودم آخرش رو و با همون تصویر خوش ساختی فیلم زندگی میکردممنتظرنیشخند بعدشم که پاشدیم دوش گرفتیم و من لباس خوشگلانسی پوشیدم و نمازم رو خوندم و قرار شد بریم بیرون خرید. انقدر بریم نریم کردیم که که دیگه پشیمون شدیم و من تصمیم گرفتم حالا که موندیم خونه یه شب خوب رو ثبت کنمقلب سریع السیر پا چینی از فریزر گذاشتم یخش باز شد و با شووری دوتایی با گنده کاری فراوان خنده سرخش کردیمو سیب زمینی آماده ام داشتم سرخ کردیم و سوپ هم پختوندم و میز و چیدم و شمع روشن کردم و حسابی مستفیض شدیمقلب بعدم سیب داشتم تو یخچال شووری خورد کرد که کمپوتش کنیم و انداختم رو گاز که مامانم زنگ زد میای احیا و من هم گفتم بعله و رهسپار شدیم ...

تو احیا به محض اینکه نشستم انگار بند دلم پاره شد ... انقدر گریه کردم که حس میکردم همه ی غم هایی که رو دلم نشسته میخواد بیریزه بیرون....

امسال خیلی از دوستان در حقم کم لطفی کردن و دلم رو شکستن جالبه که اول از همه اون ها رو دعا کردم.... بعد همه مریضا رو دعا کردم اصلا و ابدا یادم نیست که برای خودم چیزی خواستم یا نه؟؟؟؟؟ دلم خیلی شکسته بود خیلی خیلی....

بعدشم قرار بود بریم خونه خواهرم اینا برای بعد از سحر که من واااااااااااااااقعا خسته بودم و به شووری گفتم بریم خونه کمپوت درست شد بخوابیم...

همین کارم کردیم . ظهر شنبه ام به زنگ زنداییم بیدار شدم که برای افطار همون  شب دعوتمون کرد... دیگه شووری رفت دنبال کاراش و منم یکم خونه رو تمیز کردم و دوش گرفتم و رفتم سراغ کارای خودم... بعدم با شووری قرار گذاشتیم پارک دانشجو و شووری ام از شیلا واسم ساندویچ گرفته بود و داشتم از گشنگی میمردممممممممممم. اون و خوردمو عکس بازی کردیم و بابام اومد دنبالمون و رفتیم خونه داییم اینا... اونجا هم خیلیییییییییییییییییییییی خوش گذشت و همه اش به بگو و بخند گذشت...

شب ساعت دو رسیدیم خونه و تا بخوابیم سه شد و واویلااااااااااااااا

صبح با بدبختی بیدار شدم و یکم کارامو کردم و رفتم دنبال شروع یه هفته ی دیگهقلب تو اداره ام امروز خانوما هیچ کدوم روزه ننبودیم و یکیشون که تو پانسیون زندگی میکنه پیشنهاد داد بریم با اون و ما هم رفتیم و اونجا هم با دوستای اون آشنا شدیم و حرف زدیم و کلی خوش گذشت. نهارم الویه خریدم بردیم...

ازونجا باز برگشتیم اداره و من ساعت نزدیک 5 زدم بیرون و اومدم خونه مامانم این ها اگر گفتید چرازبان چونکه امروز افطاری هست و من باید باز برگدم شرکت کلپچ خورونه بازقهقهه یعنی امسال همه کمر همت بستن من و از کلپچ بیزار کنننیشخند 

و آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

یک خبر خیلی یخیلی مهممممم و خوب ترین بخش این اواخر شاید...

من و خواهر م و شووری بالاخره کارمون رو راه انداختیم و بعد از عید فطر افتتاحیه امون هستش....

ازونجا که تبلیغاتمون بسی گسترده هست و احتمال میدم خیلی هاتون یوهویی من رو بشناسید بنابراین مجبورم که حیطه ی کاریمون رو نگم... حداقل فعلا تا وقتی که مینویسمممم......

ولی خیلییییییییییییی خیلییییییییییییییی بابت این قضیه هم من هم شووری خوشحالیم و از خدای منان کمک میخوایم که تو این راه خودش حمایتمون کنه و به کسب وکارمون برکت بده... الهی آمین....

همین دیگه من بکم دراز بکشم که یکم دیگه باید حاضر شم برم شرکت... فعلا...

یادتون نره که...

هر اتفاقی بیافته... بازم هیلا دوستتون دارهههههههههههههههههههههههههههقلبماچ

/ 73 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی

من خواننده ات هستم چرا نباید بخونم

ظاهرا کامنتام زیادی بار منفی داشت و صد البته دلمم صاف نیست پس بیشتر از این با حضورم اذیتت نمیکنم شبت خوش

ضمنا من از اوناش نیستم فک کنی بی اسم کامنت میدم بخوام قصد ازار داشته باشم من فقط دیگه تو دنیای مجازی بی هویتم و خدافظی کردم از وبلاگ نویسی اخرین کامنتم برای تو بود و خدا نگهدار

فک نکنم دیگران در حدی باشن بخوان من یا هر شخص دیگه ای رو قضاوت کنن شاید دلت شکسته باشه ولی قصد من دل شکستن نبوده و نیست خواستم سر به سرت بزارم ولی خیلی جدی گرفتی قضیه رو

با این اوصاف فک کنم جواب سوالمم رو هم گرفتم

دراخر تنها چیزی که میتونم بهت بگم اینه که خیلی گوزو یی اگه خودتم قبول داری اون وقت میبخشمت وگرنه قضاوت با دیگران

پريا

هيلا كامنتم نيومد ديروز برات گذاشته بودم؟؟[گریه]

پريا

5شنبه فهميدم . هنوووز خيلي زووووده.

خانم سیب

[زبان]

سارا از ساری

عزیزم سرت خیلی شلوغه؟خبری ازت نیست دلم برات تنگ شده[ماچ]