برادرای حسود + فراخوان حسن کچل

برادر شوهرای حسودم همه اش تو کارای من دخالت میکنن حالا تو یه پست رمزی میگم براتون....

فراخوان عمومی!

 موضوع: توالت عمومینیشخند

خب من یه خاطره ای دارم ازین ماجرا که همیشه یادش میافتم مثل یه کابوس ٍ زرد رنگهنیشخند

یادمه تازه که با شوهر عزیزم دوست شده بودیم از طرف دانشگاه بردنمون جنگل های اسالم... اگر کسی نمیشناسه باید بگم که اون موقع (الان رو نمیدونم ) اونجا خیلی بکر بود و امکانات رفاهی مثل توالت ( که جان همه به فدایشقلب ) نداشت.

صبح از محل اسکان بلند شدیم و پس از میزامپیلی و خوشچل کردن برای شوهر جونم و آرایش و ایناااا خیلی ژیگول کردم و رفتیم سمت جنگل...حالا منم اصلا جیشو نیستماااا نمیدونم چی شد اون وسط مسطا یهو یه حس غریبی داشتمنیشخند

بعد از پرس و جوی یواشکی (خب روم نمیشد به شوهرم بگم جیش دارم) از بقیه ی دخترای جمع گفتن که فلان جا یه یارو دستشویی صحرایی ساخته.

منم که انگار دنیارو بهم دادن...

بدو بدو رفتیم اونجا و شوهرمم کنار دوستاش درست روبروی دستشوییه وایساده بودن و اختلاط میکردن...

رفتم تو دیدم ای دل غافل!!!! یه چاله کندن بهش میگن توالت!!!دورشم حصیر کشیدن و از لای حصیرا من همه رو میدیدم (فکر کنین که اونا من و نمیدیدن!!!!!!نیشخند ) بعد گفتم به جهنم کلیه ام داره میترکه ... یهو دیدم آب هم نداره یواشکی از دوستم پرسیدم این که آب نداره ...

گفت یارو گفته به یکی از پسراتون بگین آفتابه رو ببره لب رودخونه...نگران

ای خداااااااااااااااا.داشتم میترکیدم.دیگه هیچی بیخیال شدم و اومدم بیرون و همینطور داشتم میترکیدم ... حالا وقتی اومدم از دستشویی بیرون شوهرم من و دید و گفت ااا رفتی دستشویی؟؟؟؟ من: آرهناراحت

خلاصه هیچی همینطوری هی زردپوست تر میشدم و هر آن ممکن بود تو خودم بکنم و پسرای بیشعور همشون رفتن پشت درخت مرختا و من ه بدبخت داشتم میمردم از جیشگریه

ول کن هم نبودن که برگردیم خوابگاه و از شانسم بارون زد و مجبور شدیم برگردیم و من با رویی زرد و دلی پر از درد و حالی پریشون برگشتم خوابگاه و تا شب رو توی توالت (که جان همه به فدایشقلب ) سپری کردم و این شد کابوس زرد رنگ من...نیشخند

/ 0 نظر / 2 بازدید