دوباره نمیخوام چشای خیسم و کسی ببینه :(( (رمز عوض شد نخواین لطفا:*)

ای خدا.دور کن این حس لعنتی رو از من......... من نه مادرم نه هیچی. نه بچه ام و بغل کردم نه هیچی......... پس چرا انقدر دلم تنگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر چند روز یه بار مثل امروز دیوونه میشم......... از صبح دوباره به غلط کردن افتادم.......... دلم هیچی نمیخواد..... صبح با این حال و روز بیدار شدم و بعد وبلاگ نازنین رو دیدم و به تبع ِ اون وبلاگ ساچلی رو.نمیدونم چرا همیشه فکر میکردم شوهرش خوب میشه......

خیلی روحم داغونو خط خطیه.... جای یه چیزی تو دلم بدجوری خالیه............ بد جوری.....همه اش حس میکنم یه خلاء توی شکمم هستش..... دلم میخواد یادم بره چه گهی خوردم ولی مگه میره.... دو روز یادم میره و دوباره یه عالمه غم میشینه روی دلم و دیگه ام نمیتونم جلوی کسی گریه کنم...... همه اش و میریزم تو خودم خسته شدم....

بازم دوباره دلم گرفته:(((((((((

 

 

 

دیشب حالم خیلی بد بود. یه ساعت یه بار از خواب میپریدم... کابوس...

امروز باید میرفتم آزمایش بتا میدادم... هی 29 آبان و که رفتم آزمایش بدم برای خودم تداعی کردم... تک تک سنگ فرش های سر راهم رو شمردم.... هی خودم رو لعنت کردم... رفتم بالا با خانومه دعوام شد... قلبم تیر میکشید. دلم میخواست درکم کنن.کسی باشه که درکم کنه..... وقتی داشت ازم خون میگرفت نمیدونین چه حسی داشتم:(((((((((((((((( اصلا نمیتونم توصیف کنم. حس میکردم بد جنس ترین و بد ذات ترین زن عالمم..... خیلی حس بدی داشتم. هی میگفتم ای خدا چرا  1 آذر من این همه بهم ریختم؟؟؟؟؟ دلم برای هورمون های زیاد خونم که نشون از وجود لوبیای کوچیکم داشت تنگ شده بود. با گریه برگشتم خونه.... اعصابم داغونه.

هرچند تمام این حرفا گفتنش و شنیدنش حتی از حوصله ی شمام خارجه........ دیگه فقط برای دل خودم میتونم بگم. به هرحال.... چیزیه که شده...

/ 26 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمانه

صبر کن همه چیز درست میشه

sadeh.forever / النا

سلام هیلا جونم آخی عزیزم... [ناراحت] اصلا نمیشه گفت راحت از کنارش بگذر.. ولی اینقدر خودتو اذیت نکن! اون لوبیای کوچیک به وقتش برمیگرده غصه نخور [نگران] ایشاله خدا خودش بهت آرامش میده و از این حس های بد میای بیرون...

لیمو

عزیزم من نمیدونم چی بگم خب نمیتونم درکت کنم اون دردیو که کشیدی نکشیدم بچمو تو وجودم حس نکردم...پس نمیگم فراموش کن حتما فراموش کردنش سخته.فقط میگم به این فکر کن که خداروشکر سالمین جوونین و میتونین خییلی زود دوباره این حسو تجربه کنین.

یکی از اهالی

هیلا جون زمان همه چی رو درست میکنه و آروم میشی.صبور باش و سعی کن هر وقت یاد نی نی میفتی سریع فکرت رو ببری جای دیگه و بی خیال بشی

الهه ی خاموشی

سلام هیلای عزیزم... ممکنه این پست رو به اشتراک بگذاری یا مطالبش رو تو وبلاگت قرار بدی؟ با توجه به آمار بالای بیننده هات میتونیم تعداد بیشتری از افراد رو همراه کنیم... سپاس... http://avaregidarghoroub.blogfa.com/post-87.aspx

الهه ی خاموشی

سلام هیلای عزیزم... ممکنه این پست رو به اشتراک بگذاری یا مطالبش رو تو وبلاگت قرار بدی؟ با توجه به آمار بالای بیننده هات میتونیم تعداد بیشتری از افراد رو همراه کنیم... سپاس... http://avaregidarghoroub.blogfa.com/post-87.aspx

سارا از ساری

یلداست بگذاریم هر چه تاریکی هست هرچه سرما و خستگی هست تا سحر از وجودمان رخت بربندد امشب بیداری را پاس داریم تا فردایی روشن راهی دراز باقیست شب یلدا مبارک!

مامان محمدرضا

عزیز دلم ، عروس خانم سعی کن قوی باشی هیلا جان ، نگذار احساساتت بر تو غلبه کنه و روحت رو خسته ، عمر ما مثل جریان آب یه رودخونه ست و زندگی ما قایقیه که سوارشیم در مسیر این رودخونه حتما سنگ ها و صخره های زیادی هست اما هرچی محکم تر و قوی تر باشیم قایق ما دووم بیشتری خواهد داشت ، مسائلی هست که جزء لاینفک زندگی آدمهاست فقط شکلشون فرق میکنه باید اونها رو پذیرفت باید زندگیت جریان داشته باشه گلم ، در خودت و افکارت غرق نشو ، مراقب سلامتیت باش عروس خانم ، راه طولانی در پیش داری خانومی .................. قوی باش عزیزم

مامان اميررضا

عزیزم نبینم اینقده بهم ریخته باشی گلم . میدونم سخته ولی کاریه که شده دیگه