فکر و خیال های این روز ها...

سلام به دوستای عزیزم.شاید باورتون نشه ولی یهو دلم خواست آپ کنم.

اصلا امروز که از خواب بیدار شدم دلم خواست حسابی به خودم برسم.

همسری من ازینکه خیلی ژیگولانسی برم دانشگاه خوشش نمیاد.

تو عید که خیلی می رسیدم به خودم همه اش میگفتم بعد از عید همینطوری میرم دانشگاه و همسری میگفت بیخود نیشخند من تو دورانی که با همسرم دوست بودم اخر ِ ژیگولانس بودما .از وقتی عقد کردم مانتو میپوشم 1 سایز بزرگتر واسه یونی .. نه که همسرم بگه ها....

نیشخند

حالا... این و میخواستم بگم. که امروز از صبح که بیدار شدم اصلا یهو هوس کردم ژیگولانس برم یونی.

موهام و کج سشوار کشیدم و یه تل مشکی و جلو ی موهام گذاشتم و رژ گونه سرخابی و رژ لب صورتی ... پوستمم که تیره شده 13 به در و خلاصه خیلی فانتزی شد چهره ام.

همین  که رفتم دانشگاه همه گفتن واااای چقدر عوض شدی و خیلی بهت میاد و کلی تعریف و تمجید.

از دانشگاه که اومدم بیرون دوئیدم اومدم محل کارم. حالا این و چرا گفتم؟

به این دلیل که خواستم بدونین که دنیا خیلی جالبه! همونطور که توی دنیای مجازی هستن کسایی که حسودن و نمیتونن خوشحالی و طراوت ادم رو ببینن و ادم خیلی جاها مجبور به سانسور میشه.. دنیای واقعی هم همینه.

خدا میدونه تا از در شرکت اومدم تو یکی از همکارم گفت: سلام زشت!تعجب

منم گفتم: سلام حسود! و بهش خیلی جدی گفتم: حسادت رو از دلت دور کن و خوب نیست ادم انقدر حسود باشه.

باور نمیکنید من توی شرکت فقط حلقه ام و میندازم و جرات ندارم وقتی یه طلایی رو دوست دارم دستم کنم.چون که خیلی حسودن و آتیش حسادتشون انقدر شعله داره که دامن خیلی ها رو میگیره.

خدا میدونه قبل از عید موهام و کوتاه کردم و رنگ کردم و ... توی عید همه کلیییییی ازم تعریف کردن که چقدر موهات خوب شده و خودمم حس میکردم خوب شده.اما قبل از عید این همکارای حسودم همه اش میگفتن خیلی زشت شده و موهات بهت نمیاد و... که باعث شده بودن خودمم بدم  بیاد و پشیمون شم.

امیدوارم منظورم و خوب رسونده باشم.من ادم دهن بینی نیستم.میفهمید چی میگم دیگه؟! همون موج منفی و حسادت و این صوبتا..

این ها تو دلم مونده بود خواستم بگم .

مورد بعدی اینه که یه فصل جدیدی توی زندگی من داره اغاز میشه که بد جوری ذهنم رو درگیر کرده.

خیلی کارا باید بکنم که یه دلم میگه بکن یه دلم میگه نکن.

یه فشار روحی دارم متحمل میشم که نمیدونم میتونم باهاش کنار بیام یا نه.

امروز با چندین نفر مشورت کردم.یعنی هر چی شروع این فصل نزدیک میشه استرس و ترس منم بیشتر میشه.

مبهم که نمیگم؟خب برای اینکه خیلی خوب ماجرا رو بفهمین یه پست رمزی میذارم و شرح ماجرا رو میگم.

 

دیگه اینکه از مادر شوهر اینا خبری نیست و همسری ام میره خونه پیششون .

هنوز حالم از ماجرای پاگشا کردنه بهم خورده اس  و سرمم انقدر شلوغه که اصلا وقت ندارم به این چیزای خاله زنکی فکر کنم.

شرکتمون هم داره یه تغیراتی میکنه و احتمالا یه اسباب کشی داشته باشه.رفتم یه چند تا دفتر کار دیدم اما خب قیمت ها نجومی ان و رئیس اعصاب مصاب نداره و همه اش گیر میده نیشخند

راستی یه چیزی و  هم خیلی دلم میخواست اینجا بگم اینجا..

دلم میخواد تمام خواننده های من بدونن.. اگر شما میرید جایی و نوشته  های کسی و میخونید یا کسی شما رو توی حریمش راه میده دلیل نمیشه که به خودتون اجازه بدین که بهش توهین کنید یا دلش رو با حرفاتون بسوزونید یا دلش رو بشکنید.من چیزی نمیگم و تمام کسانی که دلم رو میسوزونن رو میسپرم به خدا.شاید یه روزی تونستن من رو درک کنن.خیلی این روزا بعضیا با حرفاشون دلم رو میشکونن.کم کم یه غربال اساسی میکنم و با خیال راحت ادامه میدم.ولی بدونین سوزوندن دل دیگران یه جایی باعث میشه جواب پس بدین.من که میسپرم به اونی که بالا سرمونه و مواظبمونه...

 

دوستای خوبم مواظب خودتون و دلای پاکتون باشین .منتظر شنیدن تشویش های ذهن من باشین قلببغلماچ

/ 0 نظر / 2 بازدید