این دو روز

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین؟؟؟؟؟

دیشب شووری اومد دنبالم رفتیم خونه ی مادر شوور جان و اگر بدونین چه حرفا که نشد....

خیلی جالب بود اولش چون دیر رفتیم و 10 شب رسیدیم تحویلم نمیگرفتن!رفتم لباسام و عوض کردم.

بعدش داشتم از اتاق میرفتم بیرون شوهرم ببینین چی میگه!

"وقت شام به مامان کمک کنیاااااااااااااااااااا!!!!!"

گفتم جان؟!!!یکم دستور بده! و کون مبارک رو به سمت در چرخوندم و رفتم تو پذیرایی.

وقت شام یکم یخشون وا شد و داشتن تحویل میگرفتن و منم کمک کردم و بعد از شام وقت شستن ظرفا شد...ای خداااااااااااااااااگریه من خیلی دوست داشتم بار اولی که میرم اونجا باهام مثل مهمون رفتار کنننگران

شوهرمم که ماشا الله!!!

بعلهههههههه خلاصه که کلفت پارتی داشتیم.

ولی خداییش نذاشت ظرفای ظهر رو بشورم و خودش شست.میگم نه مامان بذار بشورم.میگه :نه ایندفعه کمه خودم میشورم!

مدام هم میگفتن  که آره آناستازیا اینجوری گریزلا اونجوری...

البته مدام داشتن اونا رو ضایع میکردن با گفتن اینجوری اونجوری هاشون ولی به هر حال با اومدن اسمشونم من کهیر میزنمنیشخند

شب هم جامون رو توی اتاق شووری انداختن و مامانش برامون آب هم آورده و درم کیپ میکنه که مثلا ما راحت باشیم!!!!

میخواستم بگم قربون دستت تو که اینهمه حواست هست ک ا ن د و م هم اگه داری بده بیاد که من ندارم!!!! (ببخشید بی ادب شدم )

(عروسم دیگه!!!حالا اگه این کارو نمیکرد میگفتم نمیخواد من راحت باشمخنده )

خلاصه که چند تا لفظ اومد مادر شوهر جاتون خالیییییییییییییییییی!

اولیش : داریم با شوهری بازی میکنیم بازی و نمیداد به من در حالی که نوبت من بود داد زدم یواش که بده دیگه!!!!

مادر شوهر : سر بچه ی من داد نزناااااااااااااااااااااااااعصبانی دعوات میکنما!

شوهر : مامان ! بچه رو خوب گفتیا!

من :خنثی

دومیش : برگشته میگه من خیلی ناراحتم که واسه شوهرت زن گرفتم چون ته تغاریم بودتعجب

منم ساکت سرم و انداخته بودم پاییین.

شووری : من که هر شب اینجام! (منظورش دوران عقد بود!)

مادر شووری : آره جون خودت اگر زنت بذاره!!!!تعجب

من:مامان حد اقل تو روی خودم نگو کههههههههههه!تعجب

بهله!خنثی

موقع اومدنم میگفت نمیذارم بری باید بمونی .

لحظه ی آخر بعد از کلی اصرار که دیگه داشتیم از در میومدیم بیرون میگه :هیلا ؟؟؟؟ خیلی بد ولم کردی داری میریاااااا.

و دلم رو سوزوند که تنهاش گذاشتیم ولی خب چه میشه کرد.

راستی من دیگه نمیخوام واسه شوهرم لباسای خوشگل بپوشم چون اصلا نمیذاره تنم بمونه و همه اش لباسام پرت میشه این ور اونور.ساعت 3 صبح میخواستم برم دستشویی حالا لباسارو پیدا نمیکردم بپوشممنتظرکلافه

و کل روزایی که ما پیش همیم داستان همینه!شمام موافقین ازین به بعد پیژامه راه راه بپوشم با عرق گیر مردونه به جای لباسای رنگ و وارنگی که میپوشم و حتی اوشون به خودش زحمت نمیده نگاهشون کنه ...

اینم از ایشون و الانم اومدم خونه و میخوام مثل هر بار که میرم اونجا میمونم دیوارای اتاقم و بوس کنم.فقط به شدت جای شووریم خالیهگریه

 

/ 0 نظر / 2 بازدید