هردم ازین باغ بری می رسد...(بارمز قبلی...)

سلام عزیزای دلم خوبین؟ اگر پست قبل رو خوندین این پست و حتما بخونین!

چون در این پست مادر شوهر دسته گل میشود نیشخند انقدر این مدت از دست مادر شوهر ناراحت شده بودم که خدااااااااااااااا میدونه و تصمیم داشتم تا عروسی دو و ورشون نپلکم کلا که یهو یه کاری نکنم ناراحت شن.

دیروز شووری زنگ زد که میاد دنبالم بریم خونشون. منم گفتم اوکی و اومد و رفتیم. سر راه از هم جدا شدیم و اون رفت دنبال کاری و من رفتم خونه اما مادر شووری نبود و پشت در موندم تا بیاد و پهلوهام باد خورد اساسی و درد پهلو داشتم و ناراحتی ام داشتم و رفتیم بالا و حرف عروسی افتاد.

مامانش گفت عمه هاش لطف کردن در حق شووریت که گفتن بگیرید. این لطف و هررررررگز مباید فراموش کنید و پشت پا بزنید و اینا . منم که اعصاب خراب بودم گفتم ببخشیدا لطف و زمانی میکردن که بدون حرف و حدیث اجازه میدادن نه بعد اینکه پدر شوشو رو 3 با ر کشوندن و اونجا و صد بار به گوشی شوهرم زنگ زدن و اینا و خلاصه حسسسسسابی زیرابشون و زدم. بعد یه خورده حرف اینا زدیم که مادر شووری گفت هیلا بیا اتاق من یه سری ظرف گذاشتم بهت بدم اگر دوست داری ببر...

اینجا رو با دقت بخونید چون هیلا پشیمون می باشد نیشخند من کلا اشتباهاتم رو زود قبول میکنم و این بار هم قبول دارم که زود قضاوت کردم (تابلو اِ خر شدم نهههه؟نیشخند)

خلاصهههههههههههههههه....

رفتیم اتاق و اول اینطوری شروع کرد:

هیلا ببخشید من اون شب رفتارم اشتباه بود. من از تو یاد گرفتم که اشتباهم رو قبول کنم و بابتش معذرت خواهی کنم. دلم میخواد روراست باشم و حق با توا که ادم باید روراست باشه. من اون شب حق نداشتم در فریزرت رو باز کنم. به من چه چیزی داری یا نداری. اگر من خیلی واسم مهمه باید بهتون بدم و اگرم نه که اصلا به من ربطی نداشت که باز کردم. بابت این من رو ببخش . تازه من اصلا نباید میرفتم سر کابینت هات. اگرم رفتم فقط خواستم بابت جهیزیه ات خوشحالیم رو نشون بدم و اصلا نباید راجع به ظرفای دم دستیت حرف میزدم و الانم از سرویس مهمون خودم یه سه نفره جدا کردم و برات گذاشتم ببری دم دست استفاده کنی که یه وقت دوازده نفره ات طوریش نشه.دیدم از سرویس مهمونش از همه چیش سه تا گذاشته برام با یه دیس. سه تا پلوخوری و خورش خوری و پیش دستی و هممممه چی با یه دیس.

گفتم مرسی مامان من دم دستی خریدم دیگه و لازم ندارم و دوباره شروع کرد عذرخواهی کردن و منم بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم خواهشا دیگه حرفشم نزنید که دیدم بغض کرد و گفت الهی فدات شم مامان که مهربونیقلب

اصلا یه فضایی بود دیدنینیشخند عروس و مادر شوهر در اغوش هم!نیشخند

این که از سرویس مهمونش داشت میداد بهم واسم خیلی خیلی خیلی ارزش داشت.... چون از هر اونچه که واسه خودش مهم بود داشت میداد بهم. میتونست از دم دستیاش بده ولی این کارو نکرده بود و خیلی خیلی واسم ارزش داشت و اعتراف میکنم که از قضاوت خودم شرمنده شدم. بعدم بهم گفت هیلا بخدا گاهی حرفایی میزنم وکارایی میکنم که اصلا منظورم اون نیست که برداشت میشه ولی اشتباه بیان میکنم توروخدا ازم دلخور نشو و خوش بین باش. و منم گفتم چشم و دیگه حرفشم نزنید.

خلاصه که روابط شیرین شدنیشخند

خلاصه پاشدیم اومدیم اتاق و پدر شوهری ام از سفر امد و دیدم خیلی خسته اس و .... نشست و تعریف کرد که رفته بوده شهرستان اجازه بگیره و یه عموی کرمو اجازه نداده و اینم گفته من عروسی و میگیرم و اومدی اومدی نیومدی دیگه باهات طور دیگه برخورد میکنم و بعدم از خونه عموهه زده بوده بیرون(شیــــــــــــــــــــــــــــره پدرشووری!)

گندش درومد که پشت من حرف دراوردن که عروس ِ فلانی روز ِ ختم گفته این مرده که مرده من عروسیم و میگیرم!!!!!!!!!!!!!!تعجب یا حضرت بیژن!

انقدر محکم و شیک دروغ گفتن که به خودباوری رسیدم که واقعا گفتم! به مادر شووری اینا گفتم من این حرف و نزدم ولی اگرم زدم خوب کردم گفتمنیشخند مادر شووری ام گفت ایول همینطوری اصلا باید جواب داد.(داره از راه به در میشهنیشخند)

اقااااااااااا این و بگم!

از اونجا که مهمونا زیاد و خفن بودن، قرار بود در فامیل های تهرانی اعم از فامیل های مادر شووری اینا و پدر شووری اینا همه رو اقا و بانو دعوت کنن. گفتم نکنین جانان من این قضیه شر میشه گوش نکردن.

اینطوری کارت دادن و برادر شووری2 برد پخش کنه که خواهر شوهر زنگ زد که شوهرم میگه این بی ابرویی ها چیه و چرا مثل ادم دعوت نکردید و اقا و بانو چه صیغه ایه و... سریع مخ مادر شوهرم خورد و زنگ زدن برادر شووری2 کارت ها رو پس بگیره و بکنن با خانواده.اقا برادر شووری2 اومد و یکم تحویل اینا نگرفت. از طرفی ام چند شب پیش شوهرم به مامانش اینا گفته بود من دیگه برادر ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!1 اینا نپرسیدن از من که کاری داری یا نه و من و تنها گذاشتن....

برادر شوهر اومد2 و تحویل نگرفت.کارت ها رو داد و یکم صحبت کردن باهم سر اینکه چه کنن و اینا که باباش گفت من پول مهمونای اضافه رو میدم.

شووری و کشیدم اتاق و گفتم اصلااااااااا زیر بار نری ها . اخرش میگن ما عروسیت و گرفتیم به خاطر 700 هزار تومن! گفت خب چیکار کنم؟؟؟ گذاشتنم لای منگنه از طرفی ام میدونی که اه در بساط ندارم خودم بدم و اینا.

گفت وای هیلا یه فکر خوب میگم عروسی و خودم میدم اگر حرف گوسفند و زدن میگم گوسفند اینا رو شما بدین. گفتم باشه و اومدیم بیرون و کارت ها رو داشتیم درست میکردیم که یهو دعوا شد !!!!!!!!

سر چی؟؟؟ یادتونه برادر شووری 2 دختر خاله اش رو میخواست ؟؟ که برادر شووری 1 هم همون و میخواست و سر سنگین بودن باهم و برادر شووری 2 باهاش نامزد کرد و بعد سر توهینی که شوهر خواهر ِ دختره کرده بود به پدر شووری اینا همه پچی بهم خورد؟؟؟؟

یادتونه دیگه؟؟؟

برادر شووری یهو شروع کرد داد و بیدا که اگر این بیاد من عروسیتون رو بهم میزنم!!!!!!!!!!ببینمش تو عروسی میزنم تو گوشش و دعوا میکنم و عروسی و میریزم بهم! دیدم شووری هیچی نمیگه (تو فکر بود) بهش با دستم زدم که یا جوابش و بدم یا خودم میدم و شووری به داداشش گفت تسویه حسابای شخصیت و بذار واسه بعد عروسی و دوساله طرف و نزدی الان میخوای بزنی و اگه مردی برو در خونه اش بزنش و ...

گریزلا پاشد رفت تو اتاق.

برادر شووری ام داد میزد که یا جای من اونجاس یا جای عطا(همون اقاهه). منم خونم جوش اومده بود و اون رگ بدجنسی ام داشت میزد بالا و تو دلم گفتم شده این عطا بیاد تو نیای کارت میدیم بهش که بدونی جای عربده کشی نیست تو عروسی ما . که یهو سرم و اوردم بالا دیدم بغض شدیدی کرده و چشماش قرمز شده و دلم سوخت واسش و با خودم گفتم فکر کن داداش خودته و بیخیال شدم....

به شووری گفتم بگو هرکار دوست داره بکنه. میخواست کارت اونا رو نده. که مادر شووری گفت نه بده ولی بگو عطا دعوت نیست(چه ابروریزی ای بشههههههه)

به من ربطی نداره. خودشون میدونن و فامیلاشون.

کلا سه نفر نخاله بود تو فامیلاشون که دو تاش دختر عمو و پسر عموی شووری هستن و یکیش همین شوهر دخترخاله اش.

شووری نمیخواست اینا رو دعوت کنه که مامانش اینا گفتن نه عروسی وقت اشتیه و گذشت کنیم و اینا. بعد مادر شووری کارت پسرعموهه و دخترعموهه رو داده ولی پدر شووری و برادر شووری زدن زیر حرفشون و میگن عطا نباید بیاد و بیاد میزنیمش(پدر شووری ام در حمایت از برادر شووری این حرف و زد)

خلاصه که مادر شووری رکب خورد و طفلک شب و نتونست بخوابه و صبح پاشدم دیدم زانوهاش و بغل کرده و غم برک زده. گفتم ناراحت نباشید و بسپرید به خدا. گفت نه بابا و پسرم بهم رودست زدن و من خیلی دلخورم.

بعدم که شب برادر شووری رفتنی به شووری گفت من فکر کردم تو اصرار داشتی عطا بیاد و نمیدونستم زیر سر مامانمه و برای همین ازت دلخور بودم و الان به بعد هر کاری داری به خودم بگو و نگی ناراحت میشم و اینا که شووری ام گفت مرسی همه کارا انجام شده!!!!!!!!!!

تو دلم با خودم گفتم خیلی بچه ای برادر شوور 2.......... خیلیاااااااااااااااااااااااا.

بعدم که اونا رفتن و اومدیم نشستیم بین مادر شووری و پدر شووری دعوای شدیدی رخ داد و دیگه نگم بهتره..... خدا عروسیمون رو به خیر بگذرونه.

ممنون میشم اگر برامون دعا کنید.من همه چی رو سپردم به خدای مهربونم...ماچ

/ 40 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیمو

اووووووووووووف هیلا عجب بساطی شده این عروسیتون برگزار شه و با ارامش بگذره باید یه سور بدی[خنده] بـــــــــــابــــــــــــا مادرشووووووووووووووهر....پس مادرشوهرت پشت اون ستاره اهنی قلبی از طلا داشت و نمیدونستی..قدرشو بدون واقعا شعوری میخواد اعتراف به اشتباه و عذرخواهی که خدایی هرکسی نداره.حالا خوب شد تو اونروز صبوری کردی و چیزی نگفتی..نه؟؟

bahar

faghat migam omidvaram khosh bakhat beshiiii[قلب]

bahar

faghat migam omidvaram khosh bakhat beshiiii[قلب]

هانی

خوب با مادرشوهر لاو ترکوندین[چشمک] چه عروسی پر ماجرایی، البته تا اونجا که من دیدم سر همه عروسی و مهمونی های بزرگ از این بساطا هست

مامک

کامنت من کو پرشین خاک بر سر خوردش [سوال][ابرو] جان من زود عروسی بگیر یه وبلاگستان دلشوره عروسی تو رو دارن خدایی [شرمنده] یعنی من کشته مرده این مادرشوورت شدم رفت [قلب]

یکی از اهالی

غصه نخوریا هیلا...همه عروسی ها از این حرف و حدیث ها داره...تو دخالت نکن و هیچی نگو بذار خودشون با هم کنار میان قربونت برممممممم[ماچ]

النا

سلام حرف دلت و که خوب کردی زدی! [زبان] افرین مادر شوهری [مغرور] خدارو شکر که شیرین شد [قلب] پرچم پدر شوهری بالاست هاااا ای بابا از این برادر شوهرا [خنثی] ایشاله که همه چی ختم به خیر میشه عزیزم نگران نباش [ماچ]

سارا از ساری

سلامممممممممممممم عروس خانم خوبی؟خدارو شکر که مادر شوهری به کارهاش فکر کرد و فهمید که اشتباه کرده.عزیز دلم تا این عروسی تمام بشه خیلی اتفاقها میفته.همیشه همینطوریه.انشاالله که جشنتون بدونه هیچ بحثی برگزار بشه و حسابی به هردوتون خوش بگذره[قلب] تو هم انقده استرس نداشته باش پوستت خراب میشه دم عروسی[نیشخند][ماچ]

خانوم میم

پس مادر شوهرت طفلک خودشم گفته اشتباه کرده ! دلم براش سوخت ! این برادر شوورت هم به قول خودت از رو بچه بازی این کارو کرده ولش کن تو ! انشالله که عروسی به خوبی برگزار میشه . . .