مشروح عروسی

سلاااام به دوستای خوشگل و مهربونم

سریع میرم سر اصل مطلب و داستان عروسی و تعریف میکنم...

خب شب قبل از عروسی مادر شوهر زنگ زد به من و گفت فردا از دانشگاه بیا خونه ی ما و همینجا برات وقت آرایشگاه میگیرم و میریم.ماشین شوهر آناستازیا هم هست و ماشین ماهم هست و همه جا میشیم!!!!

منم بعدش زنگ زد به شوهرم و شوهرم گفتش نه من عمرا با شوهر ِ آناستازیا و با ماشین اون نمیاماز خود راضی

من تو دلم: هورابعد پرسیدم چرا ؟اگر دوست داری بریما به خاطر من نگو.

شووری: نه همین که گفتم با آژانس میریمماچ

بعدشم گفت نیای اینجا هاااا من میام خونه شما آماده میشم ازونجا میریمقلب

بنده هم بسییییییییییییار ازین فهم و شعور شووری خرسند شدم.و در دلم عروسی به پا شد.نیشخند

فرداش هم که ساعت 3 از کار برگشتم و 4 رفتم آرایشگاه و تازه زنیکه 6  نشست پای موهای من و براشینگ طبیعی کردم و اومدم بیرون و دربست گرفتم تا خونه فک کنین 6:30 خونه بودم 7 آژانس اومد دم در من آماده ی آماده بودمتعجب خودم موندم چطوری زود آماده شدم!!!بعدشم همه اش تو ترافیک همت و مدرس بودیمسبززبان

واقعا حال به هم زن بود... 8:30 رسیدیم تالار و رفتم تو اول مادر شوهر اینا رو پیدا نکردم رفتم تو پرو لباس خوشجله ام رو بپوشم که خاله ی شووری و دخترش و دیدم و باهم سلام علیک کردیم و همونجا من لباس پوشیدم و برگشتم که از دور یهو آناستازیا داد زد: مامان! هیییییییلا!

و اینجوری اعلام حضور من رو کردن

رفتم همه که دور میز بودن کلی تحویل و اینا گرفتن و دختر خاله ای رو که نامزد برادرشوشو2 بود( تو پست برادرِشوشوها) دیدم و خیلیییییی ناز بود واقعا!نیشخند

خلاصه مادر شووری با نشون دادن من به همه پز میداد و هی میگفت عروسم و ببینینمژه

همون لحظه آناستازیا تو گوشم وز وز کرد که: اولین باری ام که من اومدم عروسی همین کارو میکرد..

من تو دلم: باشه بابا تو که راست میگینیشخند

خلاصه که نشسته بودم و یادتون باشه به مادر شووری گفته بودم که نمیخوام برقصم و اصرار نکن...اماااااااااااااا

مادر شووری: هیلا تو خوشگل میرقصی پااااشو هیلا پاشو..

که بنده مغلوب شدمعصبانی (آخه هنوز 40 ام عموم در نیومده خب :(( ) پاشدم رقصیدم اما تو دید مادر شووری نبودم که وقتی اومدم بشینم مادر شووری گفت: من ندیدم هیلا اینجا برقص

که من پاشدم و به آناستازیا و گریزلا گفتم یکیتون پاشه باهام برقصه که اونا حرصشون از مادر شووری درومده بود(حق هم داشتن) گفتن ما نمیرقصیم و منم گفتم خب منم که تنها نمیرقصم .

 

بعدشم که وقت شام شد و سلف بود و من واسه خودم فسنجون ریختم و اومدم سر میزمون که دیدم مادر شووری اومد و تو بشقابشم گوشته بهم گفت: هیلا بیااااا برات گوشت آوردم!

آناستازیا و گریزلا هم که دوطرف من بودن یهو اینطوری شدن:عصبانیابرو 

که مادر شووری بنده خدا چنین حسادت آشکاری رو دید و چنگالش رو که گوشت بهش وصل بود  گذاشت تو بشقاب خودش و نشست سر جاشخنده

بعدشم که شام و نفهمیدم چطوری خوردم شووری زنگ زد که پسر داییش اینا که میشدن دایی عروس تو پارکینگشون دی جی آوردن و پارتی قاطی گرفتن و به رقاصای فامیل دارن اصرار میکنن بیان و پرسید میای یا نه که من هم اکسپت کردم و رفتیم پارتی!!!!

آآآآآآخ که چقدر باحال بود و من رو مگه میتونستن بنشونن؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شووری التماس میکرد بشین هیلا بسه دیگهعصبانی

من اما!!!!!!!!!!!!1 مگه میتونستم بشینم؟؟؟؟؟؟سینه ی پام داغون شد از بس دیشب رقصیدم و حااااااااااااااااااااااااااااااال میکردم حسابی خیلی وقت بود نرقصید بودیم اینجوری فقط بعدش عذاب وجدان عموم رو داشتمنگران

دی جی ه یه لحظه گفت عروس باید دوماد و ببوسه!و شروع کرد شمردن

مادر شووری: خفه شو مرتیکه فضول زر نزن به تو چه که ببوسن تو جمع هم رو؟؟کثافت!!!!!

من فقط کر کر میخندیدم  به فحشایی که میدادن چون کسی جز من و شوورم نمیشنیدیم نیشخند

یا مثلا یه دختره پیراهن دکلته ی خیلی لختی که تا کمرش باز بود پوشیده بود مادر شوهر میگه مثل آدم لباس بپوش من حس میکنم خودم لختمهیپنوتیزم البته خدارو شکر بازم نشنیدن و ما فقط میخندیدیم و شووری هی به مامانش میگفت بسه دیگه حرص نخور فشارت بالا میره هااااا بعدشم خودش میخندیدنیشخند

دیگه اینکه بعد عروسی ام اومدیم خونه ما و منم پام له شده از بس رقصیدیم و نمیتونم راه برمنیشخند

آهان یه موضوعی بگم راجع به کادو...

مادر شووری بعد شام گفت : کادو هاتون رو بدین که معلوم نیست بریم پاتختی یا نه... من اصصصصلا به رو خودم نیاوردم چون که اون زمان که میگفتن که شما هنوز با مایین و لازم نیست بهتون کارت جدا بدن باید فکرش و میکردن خب.اون موقع که باید کارت دعوت میدادن ما باهمیم پای کادو که میرسه ما باید جدا کادو بدیم اینطوری که نمیشه خبناراحت....

حالا شایدم یه چیزی بدم تو پاتختی ها نمیدونمسوالسوتی های داده شده توسط اناستازیا و گریزلا...

زن ِ پسردایی شووری برای اذیت کردن ِ آناستازیا:

آناستازیا شما پاتختی دعوتین؟نیشخند(همونطوری که همه میدونین پاتختی دعوتی نیست)

آناستازیا: نمیدونم هنوز که چیزی بهمون نگفتن

ما:خنده

 

سر شام گریزلا گلاب به روتون یه آروغی زد من اینجوری شدما:سبزگریه

اینم از این هااااااااااااااااااااااااااااا.

از همین تریبون از مینای گلم تشکر میکنم بابت عروسک خوشگلم که واسم درست کرده و میبوسمشماچبغل

مواظب خودتون و دلای خوشگل و مهربونتون باشیییییییییییییییییییینبغل

/ 0 نظر / 2 بازدید