مشروح این چند وقت...

سلام عزیزای من خوبید؟ نمیدونم از کجا شروع کنم نمیدونم چقدر این متن طولانیه یا کوتاه. یکم نوشتن از سرم افتاده ولی به نظرم باید بنویسمزبان حداقل سختی های این روزها و خوشحالی های توامانش میشه یه روزی خاطره! خاطراتی از معجزات رنگ و وارنگ الهی.... از دست های پشت پرده ی زندگی هامون که هر وقت من حسش میکنم تنها فکر که میکنم اینه که چطور یه عده که نظرشون قطعا برای خودشون محترمه عین نظر ما که برای خودمون محترمه، وجود خدا رو انکار میکنن؟ چطور میتونن به تصادفی بودن همه چیز اعتقاد داشته باشن...

خب میخوام شروع کنم به نوشتن و ببینیم چی در میاد از توشزبان خب من علت ناراحتیم رو اول از همه میگم که البته الان اصلا برام مهم نیست ولی دلم از خیلی هاتون گرفت و زمان لازم دارم تا صاف شه. از همه ی اونایی که تو بهبه ی مشکلاتم به عشقشون صبح اول وقت قبل از انجام تمرینای خودم عکس میگرفتم و مینوشتم و حتی ممکن بود تو دردسر بیافتم و دوست داشتم حداقل بیان بگن مرسی!! ولی انگار نه انگار حتی من نمیفهمیدم برای آدم زنده ای مینویسم یا هرچی مینویسم برای خودم هست. دلم گرفت از تمام اون هایی که برای زمان هایی که من با بدبختی جور میکردم که به قولم وفا کنم کوچکترین ارزشی قایل نشدن. حالا بماند وقت گله گذاری نیست... اونقدر به این کتاب ایمان پیدا کردم که وسط کار رهاش کردم!!!!!! با خودم گفتم هیلااااا این همه هول هولی و تو مسیر و ترافیک نوشتن و شکر کردن و زود زود تموم کردن توهینه به تموم این تمرینا... کم لطفیه به نویسنده ی معجزه گر این معجزه ها از دست های معجزه دهنده! باید از اول شروع کنی. با کلی انرژی و ایمان صد برابری و بدون دلگیری از بندگانش. قلب دوست نداشتم تو دلگیری از شماها این تمرینات رو ادامه بدم. نیشخند صداقتم باهاتون تو حلق همکار ِ مردم آزار نیشخند

خب میفرمودم هیپنوتیزمزبان

اول از کارم و اوضاعش میگم. من صبح ها از شرکت عکس ها رو تند تند قیچی میکردم و آپلود میکردم و همکار فضول شک کرده بود و دست از هر کاری که میشد بزنه برای زدن زیر آبم بر نداشت.

3 بهمن درست دومین روزی که کتاب معجزه شکرگزاری رو شروع کرده بودیم شبش همسایه امون دوباره شروع کرد به فحش های رکیک دادن. اونایی که از قدیم با من هستن میدونن که سر چه ماجرایی این بابا با ما چپ افتاد و دو سال تمام ما هرشب از فحش های رکیک کمر به پایینش مستفیض بودیمهیپنوتیزم تصمیم داشتیم به صبوری و حرف نزدن و انقدر بذاریم فحش بده تا خسته شه. درست همون شب من با شنیدن فحش هاش حس خفگی بهم دست داد. تلفن رو برداشتم و زنگ زدم صد و ده. پلیس اومد و گزارش کرد و یارو عین سگ ترسید که بماند... وقتی از پیش پلیس برگشتیم بالا شووری گفت هیلا بیا از این جا بریم و این جمله شروع اتفاقی بود که من اسمش رو میذارم معجزه. توضیح این رو اون آخر پست میگم فعلا بریم سر مسائل شرکت.

من از قبل چون با رئیس صحبت کرده بودم که سه شنبه چهارشنبه رو نرم سر کار که درس بخونم و چون تصمیم داشتم درس نخونم و البته اون جمله ی شووری، با خودم گفتم حالا که اجازه دارم نرم، نرم و بیافتیم دنبال از این جا رفتن.

اون هفته عادی و معمولی گذشت . سه شنبه و چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه پر از دوندگی بود.

شنبه رفتم سر کار. سعی میکردم با انرژی باشم و بگم و بخندم. اول یه توضیحی از همکارام بگم. من با پنج شش تا از همکارم خیلی در ارتباطم چون کارهامون و اتاق هامون با هم نزدیکه. اعضای دو دپارتمان مختلف هستیم. سوپر وایزر دپارتمان اول که من اسمش رو اینجا میذارم کیمیا و همونی هست که من اول باهاش کار میکردم و سر یه جنجالی من رو انداختن تو دپارتمان دوم که سوپروایزرش زهرا هست.  زهرا همونیه که قدیما دوستم بود و از وقتی من رفتم تو این شرکت رفتارهایی دیدم ازش که به ذهنم خصور نمیکرد. در اصل زهرا همونی هست که اون همکار آقا انتقامم رو یک بار ازش گرفت حالا به جا آوردید؟ نیشخند

صبح شنبه رفتم زهرا نبود و ماموریت بود. زهرا و کیمیا چون سوپروایزر بودن اتاقشون کلا از ما جدا بود و ما ها پخش بودیم تو اتاقای دیگه. من سه شنبه و چهارشنبه نبودم و در نبود من اتفاقاتی افتاده بود که من روحم خبر نداشت.

اومدم دیدم کیمیا خوشحاله و بهم گفت میدونی چی شده؟ دپارتمان ها کلا جدا شده و من و زیرمجموعه هام رفتیم اون قسمت و زهرا و زیر مجموعه هاشم رفتن یه قسمت دیگه و توام میزت رفته جای من. یعنی من و زهرا تو یه اتاق مجزا و بقیه اتاقای دیگه.

خیلی بهم برخورد. بهش گفتم این چه کاریه آخه و من اصلا انگیزه کار کردن ندارم و قضیه ایمیل تخریبی زهرا که به من زده بود و به رئیسم سی سی کرده بود و خیلی مسائل دیگه رو گفتم. کیمیا هم من رو برد اتاقشون و در و بست و خیلی چیز ها بهم گفت. گفت اتفاقا من هم از رفتار زهرا ناراحت بودم و باهم چهارشنبه که تو نبودی درگیر شدیم و وقتی روسا اومدن و گفتن باید از این اتاق برم و تو بیای جام خیلی خوشحال شدم. منم بهش گفتم کیمیا دوستانه دارم بهت میگم من هیچ انگیزه ای برای کار کردن اینجا ندارم. حقوقم که خیلییییی کمه و از یه منشی کمتر میگیرمخنثی امیدم به پیشرفتم این جا بود که به لطف زیرآب زنی ها و تلاش های بی وقفه ی زهرا من کوچکترین پیشرفتی تو کارم نمیبینم و ترجیح میدم دیگه کار نکنم و بمونم خونه. کیمیا کلی ابراز همدردی کرد و قرار شد حرفای من رو بره به رئیس بگه. به دو دلیل کفتم اون بگه. چون من اگر میگفتم ممکن بود رئیسم بذاره رو حساب حسادت که مثلا دوستم که ازم کوچکتره سوپروایز منه و اینکه دوست نداشتم فکر کنه برای اینکه میز به اون خوبی و اتاق به اون خوبی رو از دست دادم دارم لج میکنم.

اونم گفت حرف میزنم باهاش ولی کار تورو الان کسی نمیتونه اینجا انجام بده و تو دو تا نیروی متخصص تو حیطه کاری خودت معرفی کن چون شرکت داره دو نفر نیرو میگیرهخنثی گفتم کیمیا من الان باید بفهمم که دارن نیرو میگیرن/؟؟؟ از تو باید بشنوم؟؟ گفت حق داری و خلاصه که به من گفت تو دو نفر نیروی متخصص بیار که معتمد باشن و اخلاق مدار باشن و چه و چه و چه و من قول میدم بهت تو بری جای بهتر. منم اومدم هی فکر کردم و فکر کردمو فکر کردم و در نهایت دو نفر از دوستانم رو پیدا کردم و باهاشون تماس گرفتم و گفتم من باهاتون کار میکنم و کاملا اکسپرت تحویل شرکت میدمتون و نگران نباشید و بیاید اینجا برای کار. قرار شد خبر بدن. اولی دو روز بعد گفت نمیاد و دومی دو روز بعد از اولی خنثی ولی دومی 4 تا رزومه برام فرستاد از دوستان خودش که البته من توشون نمیدیدم که از پسش بر بیان ولی به هر حال رزومه ها رو دسته بندی کردم.

القصه 

سه شنبه و چهارشنبه اون هفته رم نرفتم که اینم شد داستانی برای خودش . نمیدونستم اینطور میشه ولی شد.

شنبه که رفتم سر کار دیدم همه سر سنگینن و کسی تحویل نمیگیره کاری نداشتم و رفتم نشستم پشت میزم و کارم رو شروع کردم. زهرا اومده بود و بهش گفتم دارید نیرو میگیرید؟ گفت آره. گفتم برای چه پوزیشنی؟؟؟ گفت حالا! خنثی راستش چون میدونستم نیروهایی که دارن میگیرن پوزیشن های خیلی خوبی تو شرکت هست و ماه ها نتونسته بودن کسی رو پیدا کنن (البته نه اینکه نباشه ها هست با این رقم ها نمیان سر کار!!!!!!!!!!!!!!!!!نیشخند) اون ادم بد جنس درونم گفت هیلا رزومه ها رو نده بذار نتونن استخدام کنن و مجبور شن بدن به خودت کار رو. پس صدای رزومه رو در نیاوردم.

یک لحظه حس کردم خدا داره بهم چپ چپ نگاه میکنه و میگه هیلا به تو چه ربطی داره! تمام این ها به خواست و اراده ی منه. حتی اگر تو رزومه رو ندی اگر کار قسمت اون بنده خدا باشه میاد و میشینه سر جاش. پس با کلی حس خوب و مثبت و آرزوی موفقیت اسمسی برای تک تکشون اعلام کردم که رزومه ها رو دادم و واقعا هم دادم و کلی هم تعریفشون رو کردم.نیشخند و به خودم گفتم سرت و بنداز پایین و کارت رو بکن.

همون شنبه اتفاقی متوجه شدم که وقتی چهارشنبه نبودم رئیس اومده و خواسته کاری رو انجام بدم که دیده نیستم و به زهرا گفته هیلا کجاس و اونم گفته هیلا اصلا سر کار نمیاد و فقط از کار در میره و تا تونسته بود زیرآبم رو زده بود. خیلیییییییییی ناراحت شدم. شاید با خودتون بگید که خب راست میگه دیگه چرا نرفتی سر کار. ولی باور کنید از وقتی اومدم دپارتمان این دختره ، برای اینکه من پیشرفتی نکنم واقعااااااااا هیچ کاری به من نمیداد و من فقط مگس میپروندم!!!!!!!! مثلا به من نامه میداد فکس کنمهیپنوتیزم فقط وقتی به تخصصم احتیاج داشتن و ماموریت میخواستن یاد من می افتادن منتظر خب من هم ادمی نیستم که بشینم مگس بپرونم و کیف کنم!! خودم رو تو سایت های بازاریابی مشغول میکردم تا یاد بگیرم یکم. اونم میدید و حرص میخورد و زیرآب میزد.

ظهر همون شنبه رئیسم اومد من و زهرا رو صدا زدو گفت بیاید جلسه. هیئت رئیسه نشسته بودن یه طرف و من و زهرا هم یه طرف!

مدیرعامل رو کرد به من با یه لحن تندی گفت خانوم هیلائیان میشه بگید شما چیکار میکنید؟؟؟ قشنگ با لحنش شاشیدم به خودم خنده ولی خودم رو جمع و جور کردم و  تمام کارای خورده ریزی که زهرا بهم داده بود و یه منشی ساده هم از ژسش بر میومد رو گفتم و اونم گوش داد . بعد گفت وایسا فلانی ام بیاد تا جلسه رو ادامه بدیم (رئیس منظورش بود چون داشت با تلفن حرف میزد) اونم اومد نشست و مدیر عامل رو کرد به رئیسم و گفت نظرتون چیه که خانوم هیلائیان بشه مدیر فلان بخش؟؟؟تعجبهورا وااااااااااااااای یعنی قیافه زهرا دیدنی بووووود :)))))))) رئیسم گفت من هم موافقم. منم اصلا سگرمه هام رو باز نکردم که بگن تو کونش عروسی شد ولی واقعیتش اینه که شد خندهنیشخند دیگه یه سری وظایفم رو گفتن و تاکید کردن که اگر تا سه ماه دیگه نتیجه و خروجی نگیری ما میدونیم و تو هه ههههههه. خداییشم وظیفه ی سنگینی بهم محول کردن و ازون روز تا حالا یه عالمه استرس دارم.

یکشنبه و دوشنبه رو هم همش تو دوندگی بودیم تا سه شنبه که دیگه تعطیلی ها شروع شد.

خب حالا دوباره از شنبه اون یکی داستان رو میگمزبان

 شنبه 18 بهمن در راستای اینکه با شووری تصمیم گرفته بودیم از اینجا بریم ، سه تا منطقه رو به عنوان منطقه های هدف انتخاب کردیم و کفش آهنی به پا کردیم و رفتیم به دنبال خونه. پول کمی نباید وسط میذاشتیم و خب باید همه دار و ندارمون رو یکی میکردیم تا بتونیم تو اون مناطق خونه پیدا کنیم.

شنبه شووری خیلی مریض بود و تب داشت و گفتم اگر میخوای نریم بگردیم و بریم خونه ولی گفت نه بریم بگردیم. شب ها تو رخت خواب چراغ و خاموش میکردیم و کلی نقشه میکشیدیم برای خونه جدید و رها شدن از دست این همسایه داغونه و کلی خوش خوشانمون بود.

شنبه ظهر اومد دنبالم محل کار و بعد از انتساب من بود و کلی خوشحال بودم و رفتیم نیکو صفت نهار رو خوردیم و رفتیم پاتریس. اونجا دنبال خونه بودیم و یه مورد مناسب بهمون پیشنهاد کردن که البته یه جایی بود که خیلییییییییی جاش خوبه و شاید خیلی ها ارزوش رو داشته باشن ولی من واقعا اون خیابون رو برای زندگی دوست ندارم. حتی شاید کلی از خرید هام از اونجاس ولی برای زندگی نمیپسندم. بنگاهیه زنگ زد که کسی جواب نداد و ماهم اومدیم بیرون. از یه بنگاه دیگه زنگ زدن برای دیدن یه خونه نوساز که رفتیم دیدیم و نقشه  ش رویایی بود ولی کسی که داشت اجاره میداد بساز بفروش بود و قصد فروش واحدا رو داشت و واضح و مبرهن بود که یک سال بیشتر نمیتونستیم بشینیم. ولی من چشمم خونه رو حسابی گرفته بود بهش گفتیم پنجاه پیش ششصد اجاره میدی یا نه که گفت نه و چهل هشتصد میده و ما هم گفتیم نه و اومدیم بیرون. تا اومدیم بیرون از همون خونه هه که نبود ، زنگ زدن بیاید ببینید و رفتیم دیدیم و بسیاااااااااار پسندیدیم و من بیخیال خیابون شدم و گفتم باشه اشکال نداره بریم همینو بگیریم. برای فرداش قرار گذاشتیم و اومدیم بیرون. ازون خونه نوسازه زنگ زدن که سازنده گفته همون قیمتی که میخواید میده ولی ما گفتیم نه و همین خونه رو اوکی کردیم از خود راضی برای فردا صبحش قرار گذاشته بودیم که یکشنبه میشد و صاحبخونه دیگه نه جواب زنگشو داد و نه هیچی . دیگه بیخیال شدیم و گفتیم از یکشنبه باز میگردیم و گشتیم و گشتیم و هیچی... دوشنبه قرار گذاشتیم دوباره با کلی انرژی مثبت بریم دنبال خونه و که خواهرم زنگ زد بلیت جشنواره خریدیم چهار تا و میاید یا نه؟ من و شووری خیلی استرس خونه رو داشتیم و از طرفی ام دوست نداشتیم دعوت رو رد کنیم. به شووری گفتم گفت هیلی دیگه اخرای بهمنه اخر هفته ام تعطیلاته و ممکنه موردی پیدا نکنیم سختمون میشه و میممونه بعد عید و هرچی تو ذهنمون رویا ساختیم خراب میشه. دیدم راست میگه و گفتم نمیایم یکم خواهرم دلخور شد ولی با شووری رفتیم مرخ سوخاری گرفتیم خوردیم و من تمام مدت بغض داشتم چون خواهرم رو ناراحت کرده بودم ولی چاره ای نداشتم واقعا.... رفتیم دوباره تو یکی از مناطق هدف و وسطای گشتن بودیم که یه  دفعه شووری گفت هیلی بریم فلان خیابون؟ گفتم بریم...رفتیم و اولین بنگاه و من دستای خدا رو میدیدم که داره کشونکشون میبرتمون. به خداوندی خدا اگر دروغ بگم... اصلا حس میکردم خدا داره میبرتمون.. رفتیم اولین بنگاه تو اون خیابون و بودجه رو گفتیم و گفت یه مورد خوب دارم برید ببینید هست یا نه فکر کنم رفته. رفتیم و بود نگهبانش. قبل رفتن هم حس مثبتی داشتم. رفتیم و دیدیم و حسسسااااابی پسندیدم یه خونه شیک و نوساز تو یه خیابون خوب و خونه دو کله و با پارکینگ و فول امکانات. تو همون فاصله دو تا از واحدا رو قرار داد بستن. ما زمان خواستیم برای فکر و تو راه خونه کلی بالا پایین کردیم چون یکم از بودجمون بیشتر بود. تو زاه زنگ زدم خواهرم اینا از سینما بیا خخونمون و وقتی رسیدیم زنگ زدیم و برای فردا قرار قرار داد بذاریم که گفت واحدی که دیدید رفت ولی بالاییش هست. گفتیم باشه . سه شنبه صبح زنگ زدیم مالک که شماره حساب بده بیعانه بدیم که گفت نه و هرکی بیاد پای قرار داد من خونه رو به اون میدم. سه شنبه داشت بارون میومد رفتم پای پنجره شرکت و گفتم خدایا من ازت هیچ چی و تاحالا زوری نخواستم و خونه رو هم خودت برای ما هرچی و هرجا صلاحه ردیف کن. برای ساعت 4 و ربع قرار گذاشتیم و بنگاه بودیم . یک ساعت وایسادیم مالک نیومد دیگه ناامید میخواستیم پاشیم که رسید و گفت ببخشید تو ترافیک بودم. نشست و گفت بیست میلیون بدید تا قولنامه کنیم و من چک دارم و ما فقط 4 میلیون داشتیم تو حسابمون نگران گفت نه من با چهار تومن نمیتونم و چک دارم و بذارید تا فردا صبح فکر کنم و این یعنی نه. دیگه پاشدیم که گفت بشینید نمیتونید ده تومن هم بدید؟؟؟ نمیخوام شما رو از دست بدم و من خونه رو به هرکسی نمیدم چون قصد فروش ندارم و خودمم میخوام طبقه اول بشینم و برام مهمه خونه رو به کی اجاره بدم. نشستیم و من زنگ زدم به خواهرم که داری قرض بدی فردا بریزم حسابت که گفت اره و ریخت و منم بدو بدو رفتم برای مالک کارت به کارت کردم و با ده تومن قولنامه رو نوشتیم هورا کلیییییییییی خوشحال و خندون از بنگاه اومدیم بیرون و من رفتم خونه مامانم این ها و شووری رفت سر کار.... بهمون 5 تومن هم تخفیف داد و 67 میلیون خونه رو برامون حساب کرد بغل با اینکه خیلیییییییییی تو فشار می افتیم و باید خیلی صرفه جویی کنیم تا جمع و جور شه پولمون ولی همین که خونه ای شد که میخواستیم و نوساز و با همه امکانات ما خیلی خوشحال بودیم. شاید این پول برای خیلی از شماها پولی نباشه ولی برای من و شووری خیلییییی پوله. حالا فقط باید دعا کنیم که تا موعدمون خونمون رهن بره و بتونیم پولمون رو بگیریم و بدیم برای تحویل گرفتن خونه. میدونم که خدا بزرگه میدونم که خودش همونطور که همه چیز و جور کرده این رو هم جور میکنه. به خدا با بند بند وجودم ایمان دارم. به دستای مهربونش ایمان دارم.... به بزرگی و عظمتش و معجزاتش با تمام قلبم و وسعتش ایمان دارم قلب و برای من و شووری در عرض دو هفته معجزه شکرگزاری اتفاق افتاد... 

این بود ماجرای این مدتی که من نبودم...

پنج شنبه هم دو نفر اومدن خونه رو دیدن و پسندیدن ولی معامله نشد و باید صبر کنیم و ببینیم این خونه قسمت کیه... از روزی که رفتمون از اینجا قطعی شده دلم بد جوری میگیره... بند بند آجر های این خونه و دیواراش و هر تیکه اش پره از خاطرات ریز و درشتی که هرلحظه با منه... همش به شووری میگم این برنامه من و تو که میده جابجایی های غول آسا چقدر خوبه... ای کاش میشد واقعا خونه ای که دوسش داری و برداری و ببری بذاری اون محل و جایی که دوسش داری... ولی خب شدنی نیست و باید این روزهای آخری که باقیمونده تا این خونه باشیم از هر لحظه ش استفاده کنیم و کلی عشق و محبت توش به جا بذاریمقلب من خیلیییییییییییی این خونمون رو دوست دارم. خونه ای که درست زمانی که هیچ امیدی به عروسی گرفتن و اومدن سر خونه و زندگیمون نداشتیم پناهمون شد و زندگیمون رو با کلی امید توش شروع کردیم. امیدوارم خونه ی جدید هم برامون پر باشه از لحظه های خوب و شاد... غم و ناراحتی هیچ جاش جایی نداشته باشه . برای شما هم هرجایی که هستید این آرزو رو دارم...بغل همونطور که گفتم محل کارم نمیتونم بیام وبلاگ و تا وقتی ام که تو این خونه ام اینترنت دارم و در خدمتتون هستم. سعی میکنم تو خونه جدید هم زود اینترنت رو راه بندازم... عکسم هست برای گذاشتن ولی الان یکم وقتم تنگه....

پدر شووری و مادر شووری ام قرار بود چهارشنبه برن مکه... خواهرم اینا تا عصر خونمون بودن و ما ساعت پنج پاشدیم بعد رفتنشون دوش گرفتیم و حاضر شدیم و رفتیم خونه مادر شووری اینا... یه لباس برای نی نی خودم و یکی ام برای نی نی خواهرم دادم تبرک کنه. خدا میدونه مادر شووری چقدر قربون صدقه ی لباسه رفت نیشخند جارو 1 اونجا بود ولی جارو دو نبود. ساعت حوالی هشت بود که پدر شووری زنگ زد خونه جارو 2 و جارو دو با گریه جواب داد که برادر شوشو 2 بیدار نمیشه بیاد. پدر شووری ام زده بود رو آیفون و همه مستفیض بودیم از گریه های اوشون زبان پدر شووری گفت بیدارش کن که گفت بیدار نمیشه و هرچی میگم پاشو بریم میگه من مریضم مگه نمیفهمی. خلاصه قرار شد بیان و ساعت ده و نیم هنوز نیومده بودن و تلفن هاشون رو هم جواب نمیدادن. مادر شووری شام رو اورد و در حال خوردن بودیم که رسیدن و دعوایی بودن متاسفانه . هیچ کدوم نیومدن سر سفره و قشنگ گند زدن به اون شب. برادر شوشو2 اونقدر مریض بود که لرز افتاد و رفت اون ور خوابید و پاشدن بردنش بیمارستان و سرم و اینا... مونده بودیم چرا جارو دو نگفت فلانی مریضه و نمیتونه بیاد و گفت خوابه بیدار نمیشه بیادهیپنوتیزم اصلا این بشر نمیدونم چرا ما وقتی یه جایی جمعیم باید هر طوری شده خودش رو برسونه که از قافله عقب نیافته . خلاصه اومدنشون با اون وضع نه تنها شبمون رو خراب کرد و برادر شوشو 1 اینا هم مجبور شدن ببرنش بیمارستان که خود برادر شوشو2 رو هم حالش رو هی بد و بدتر کرد. جارو دو هم وقتی از در اومد تو به هیچ کی سلام نداد و رفت یه گوشه بغ کرد و نشست. تا از بیمارستان بیان ساعت دو نصفه شب شد و تا ما برسیم خونه ساعت سه و نیم صبح شد!!!!!!!! کلا این دو نفر کاری جز خراب کردن برنامه ها و شب بقیه ندارنسبز فرداشم تو وایبر و گروه فامیلی شیپور دست گرفته بود که ما با اینکه شوهرم مریض بود رفتیم برای راه انداختن مادر شوهر و پدر شوهرنیشخند دیگه کلی حرف و مسائل دیگه هم اون شب پیش اومد که از حوصله ی من خارجه برای نوشتن.... این عید ما تصمیم داریم خونشون نریم و دیگه هرچی صبوری کردیم بسته. دیگه واقعا انرژی برای گذشت کردن از رفتارشون ندارم متاسفانه....  تا زمانی که یاد بگیرن چطوری باید رفتار کنن دیگه سلام و خداحافظی چیه که این دو نفر بلد نیستن من موندم!!!! پنج شنبه ام دوستم اومد خونمون پیشم باشه که اگر خواستن بیان بازدید خونه تنها نباشم. شبم رفتیم خونه خواهرم و تا امروز ساعت 4 اونجا بودیم و تازه برگشتم خونه....

ببخشید اگر طولانی شد...

از فردا من دوباره معجزه شکرگزاری رو با ایمان صد برابری و انرژی بیشتری شروع میکنم. عکس سنگاتون هم تو شرکت ه و تو یه فرصت مناسب که همکار نبود آپلود میکنم. هرکسی که دوست داره و دفعه قبل جا مونده بود میتونه این بار به ما بپیونده....

خدای مهربونم برای همه ی داده هات که رحمتن و نداده هات که حکمتن از تو سپاسگزارم، سپاسگزارم ، سپاسگزارم.....

دوستتون دارم....

/ 54 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا(عروس و دختر بزرگ)

ان شا اله جابه جایی منشا خیر باشه براتون ولی اسم اسباب کشی که میاد چهارستون بدنم میلرزه چون خودم تنهاباید جمع و جور کنم و همسر اعصابش نمیکشه باید سر خونه چیده شده تشریف فرما بشن

فراز و نشیب زندگی من و اقای یار

منم خیلی بااینجور ادما رودررو شدم که نعوذوبالله خدارو قبول نداشتن ولی انقدر اطلاعات ادم کمه که نمیشه دفاع کرد :( وای هیلی مبارکه عزیزم بالاخره جواب صبرتو گرفتی هیلی رئیس میشود نی نای نای :) خوشحالم عزیزم که خونه مدنظرتونو پیدا کردید ایشالله که براتون اومد داشته باشه :) عجب ادم سبکی هستشا جاریت .. من باب حرفش تو وایبرو میگم :|

***

چرا جای اینکه 67 تومن بدی خونه رهن کنی خونه ی خودت رو بزرگتر نمی کنی؟ اینجوری سرمایه ات هم اب می شه و پولت می ره بدون اینکه سودی برات داشته باشه اونم با اوضاع بداقتصادی الان

عاطفه

سلوم راستش من با گوشي ميام وبت نميدونم چطور بايد عکس آپلود کنم اما همرات هستم تو دوره جديد يه سنگ سفيد تخم مرغي هم پيدا کردم يکم بزرگه اما خوبه چرا هيستوري تون رمزيه؟من دوس دارم بخونم امکانش هس؟ اگرم نيس عيب نداره

آوا

مبارک باشه هم خونه جدید هم سمت جدید لذت میبرم از اینهمه اعتقاد و شکرگذاری

ونی

هیلاااااااااااااااااااااااا[گریه]خیلی خوشحالم خداروشکر ایشالا به بهترین جاها برسید باهم[قلب][قلب]

ونی

هیلا 67 میلیون برای خیلی ها مخصوصا زوج های جوون خیلیه برای ما که هست.ولی ایشالا همه به یه رفاه مادی میرسیم و این دوزا هم میگذره[لبخند]

جیگرطلا

خیلی انگیزه بهم داد این پستت ممنونم وقتی داشتم میخوندم بارون اومد وکلی دعاکردم هیلا رمز پستای قبلو نمیشه داشته باشم؟

من

سلام دوستم منم میخوام همراه باهات معجزه شکرگذاری رو انجام بدم.. تنهایی دوست نداشتم برا همین این مدت انجامش ندادم ولی الان که تو هم گفتی میخوای شروع کنی منم دوس دارم شروع کنم، ایشالا خدا کمکم کنه که تا اخر پیش برم..

farshid

کاش چشام و وقت بهم اجازه میداد تمام دلنوشته هاتو بخونم..واقعا به سبک خودت خیلی خوب می نویسی (http://intekhab-e-shoma.blogfa.com/ )