برخورد با جنادین هه هه :))

سلام خوبین ؟ این پست مربوط میشه به همون دخترای ج....ده ای که یه بار توی پست نخاله در جمع در باره اش واستون نوشته بودم .... اینم لینکش:

کلیک کنید 

والا عرضم به حضور انورتون که بنده اون بار تصمیم اکید گرفتم که در جایی که اونا حضور داشتن اصلا و ابدا حاضر نشم ... امروز که تولد دوستمون بود ما پاشدیم چیتان پیتان کردیم و کادومون رو هم به اضافه یه جعبه شکلات ورداشتیم و رفتیم.

دیشبم شووری اومد پیشم به صورت خود جوش گفت هیلا زنگ زدم به دوستمون گفتم اگر اون دخترا میان ما نمیایم. که اونم گفته نه نمیان.... بعد شب وقت خواب بهم گفت هیلی یه چی بگم؟ گفتم بوگو . گفت میگم فردا اگر رفتیم و اونا اومدن پاشیم برگردیم. منم گفتم عزیزم ما که اسکل نیستیم صبح زنگ بزن بهش بگو اگر اونا هستن نیایم. دیگه تا صبح صد در صد میدونه مهموناش کیا هستن...

این دخترا هم که میگم ، خواهرن...  یکیشون دوست دختر یکی از بازیگران مشهوره که همه به مذهبی بودن میشناسنشسبز عوضی... و اینا اصلا تو جمع ما نبودن و نیستن و یه جور وصله ناجورن.... یعنی اینا از اول تو گروه دوستیمون نبودن .... بلکه دوست ِ دوران دانشگاه  زن ِ همون دوستمون هستن که تو پست عمومی گفتم شوهرش بهش خیانت کرده....

و این خانوم زوری میاره تو جمع ما بلکه بچسبونتش به یکی از دوستان مجردمون منتظر که اینام حسابی سواستفاده اشون رو میکنن دیدشون رو میزنن لاسشون رو میزنن بعدم در میرن بزن در رویی عمل میکنن هه ههچشمکنیشخند 

بعد امروز اینا خواستن مشروب بخورن یهو یکی از پسرا گفت صبر کن بقیه ام بیان بعد... من یهو شاخک هام تیز شد... اشاره کنم که ما وقتی رفتیم همه دوستای مجردمون بودن و یکی از دوستا هم با دوست دخترش بود و این دوستمون که زنش با دخترا دوسته ولی تنها بود و زنش هنوز نیومده بود...

وقتی شاخک هام تیز شد فهمیدم که اوشون داره با دوستاش میاد... عمدا تو جمع پرسیدم منتظر کیا هستین؟ شوهره زود یه جور که جمع کنه ماجرا رو گفت : زنم دیگه!! ولی من فهمیدم... به شووری ندا دادم... بهش گفتم ببین وقتی اومدن جن...ده هه دست داد دستش و بذار رو هوا و بعدم من میرم مانتو میپوشم و بریم... شووری ام گفت ایول باشه.نیشخند اینا تا اومدن بالا سلام علیک کردن و دختره زارپ دستشو دراز کرد و شووری دستشو گذاشت رو هوا.... هار هارخنده هنوز تا نشسته بودن ، من دوئیدم مانتوم رو پوشیدم که بریم ... همین دوستمون که تولدش بود اومد اتاق تیریپ برداشت که هیلا بری نه من نه تو. منم گفتم زکی... دست پیش گرفتی پس نیوفتی من از تو شاکی ام که مارو گذاشتی تو عمل انجام شده ... گفت هیلا بخدا من گفتم نیان چی کار کنم زن ِ فلانی گفته دوستام نباشن منم نمیام... شوهره ام از بس دستش آتو داره بگه فلانی جن....ده اس نیار میگه تو خودت هر گهی میخوری نمیخواد زر بزنی... اینم نتونسته زنش رو جمع کنه. منم گفتم باشه خب من که نمیگم تو تولدت کی باشه کی نباشه مهمونی از آن ِ توا... من میگم من میرم... شووری ام حسسسسابی رید بهش ... یعنی ما نیم ساعت تو اتاق داشتیم میزدیم سر و کله ی هم اون همه اش سرش پایین بود... بعد بهم گفت هیلا از این در بری دیگه برای همیشه رفتی... گفتم باشه بذار برم ... گفت این حرف آخرته ؟ گفتم من رو نذار تو منگنه. گفت تو داری من رو میذاری تو منگنه اون امده به شما هم کاری نداره. گفتم اولا که داره. دوما که من حدم این نیست که تو جمعی باشم که یه عدد جن....ده خودش رو به این و اون بماله. گفت هیلا اون دوست من نیست کون لقش... من نمیخوام باشه ولی شما دوستامید میخوام حتما باشید... گفتم اگر میخواستی با ما روراست میبودی و نمیذاشتی تو عمل انجام شده. گفت من نگفتم چون میدونستم اگر بگم نمیای میومدی؟ گفتم معلومه که نه ولی حداقل اینطوری ازت ناراحت نمیشدم. گفت بمونید هیلا تورخدا تولدم رو خراب نکن.

گفتم ببین دوراه هست خودت یکیش رو انتخاب کن... یا من میمونم و وقتی آخر شب رفتم این دوستی همین جا خاک میشه... و هیلا میمیره واسه تو... نه من رو میبینی نه اسمی ازم میشنوی یا اینکه میرم و دوباره تو دوره های بعدی دور هم هستیم بی نخاله.

گفت نه راه اول رو قبول ندارم و دومی هم تولدم رو خراب میکنه. گفت بمونید و واقعا داشت التماسمون میکرد دلم خیلی واسش سوخت هی به خودم میگفتم حالا یه گهی خورده تولدش رو خراب نکنم با خاطره بد بره سر کار دوباره ( سه هفته دبی یه هفته تهرانه) .... از طرفی ام هیییییییییییچ رقمه حاضر نبودم بمونم تو جمعی که یه جن....ده توشه و تصمیمم قطعی بود.

گفتم ببین یه کار میکنم که نه تولدت خراب شه نه من اذیت شم.  میام یه ساعت میشینم و بعد کادو دادن میرم. گفت مردی میکنی و خلاصه بعد این مدت که تو اتاق بودیم یکی از دوستا اومد در و زد و گفت بچه ها بیاید دیگه خیلی تابلو شده که مسئله ای هست و من و شووری ام در کونمون عروسی به پا شد که دختره فهمید به خاطرش داریم میریم و کلا جمع فهمید. رفتیم نشستیم و محل سگ به دختره و زن دوستمون نذاشتیم انقدر که دو سه باری عملا اومد سمتم و هی نگام میکرد و بعد که میدید در و دیوار رو نگاه میکنم گفت هیلا چته امروز؟ چرا نمیرقصی باهام؟ گفتم حسش رو ندارم و ریدم بهش ... حتی نگاهش نمیکردم... بعدم که کادومون رو دادیم و گفتم چقدر ذوق کرد و هی گفت هیلا دمتون گرم واقعا... تمام لحظات از جلو چشمم مثل فیلم رد شد با دیدن عکسا و کلی حال کرد... سه بار شووری رو بوس کرد و رو به من میگفت هیلا سرما خوردم که بوست نمیکنما ابرو گفتم باشه همون بهترسبزنیشخند بعدم که موقع رقص بود اومد بلند تو جمع گفت برقصید من چپ چپ نگاش کردم رفت بعد یه دقیقه اومد و گفت هیلا کون لق بعضی ها پاشو برقص و من و شووری افتخار دادیمنیشخند بلند گفتا یعنی عملا هممون ریدیم بهشون. موقع رفتن هم شوهر همین زنه دید بعد یه ساعت داریم میریم (چون میدونست چه گهی زده) اومد گفت از جنازه ام باید رد شید برید.... گفتم جایی دعوتیم باید بریم. گفت شماره اشو بگیر ببینم اگه راست میگی؟ اصلا ما هم میایم و به زنش گفت مانتوتو بپوش بریم ببینم دعوتنخنده داشت خودش رو میکوبید به در و دیوار و کلا همه اومده بودن دم در نذارن ما بریم... دختره جن...ده هم اون دور وایساده بود و داد میزد ولشون کنید بذارید برن و اینا کماکان داشتن التماس میکردن نرید ولی من چون تصمیمم رو گرفته بودم گفتم نه که نه و اومدیم بیرون اونقدررررررررررررررر حس خوبی داشتیم که خدا میدونه اول شووری گفت بریم سینما که زنگ زدیم سانساش دیر بود و ساعت چون 6 و نیم بود کلی باید علاف میشدیم من گفتم فیلم بخریم بریم خونه رو سینما کنیم دوباره که شووری گفت اینجا فیلم فروشی نیست ... من پیشنهاد دادم خوراکی بخریم بریم خونه خواهرم اینا فوتبال ببینیم زنگ زدم و خواهرم اتفاقا آلو اسفناج داشت و ما هم خوراکی خریدیم و رفتیم فوتبال دیدیم و حسابی خوش گذشت و بعدم پاشدیم اومدیم خونه و این گونه بود که من با جنادین برخورد کردم که یکیش زن همین دوستمون بود که امروز حرکاتی زد که فهمیدم به جرگه ی جنادین پیوسته و یکیش هم دوست مثل خودش بودسبز و کلی پر هستم از حس های خوب که مثل همیشه نبودم که به خاطر ناراحت نکردن دیگران و جمع دوستیمون عذاب میکشیدم بلکه به خاطر راحتی خودمون ریدیم به اونایی که فکر میکردن میتونن هر کار خواستن تو جمع دوستیمون بکنن هه  هه ....

راضی این ازم؟نیشخندنیشخند

 

 

/ 35 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیده

[نیشخند]آورییییییییییییییین[دست] راضیم ازت شیرم حلالت[نیشخند]

رهــــآ

آره راضی ام ازت :)) ترکوندی !!!! دلم واسه دوستت سوخت ... اما خب بد کاری کرده که بهتون نگفته دیگه ... وقتی میدونسته پرسیدین و براتون مهم بوده ...

پريا

هيلا خيلي كار خوبي كردين شما به خودتون احترام گذاشتين كه رفتين وگرنه كه اين جور دختر ها اين قدر وقيحن كه اصلا اين برخوردا براشون عادي شده. ازشون حالم به هم مي خوره واقعا. جامعه را به نكبت كشيدن

مامی کیارش

با این کارتون، ارزش و احترام گذاشتن به خودتونو به دیگران یاد دادین [نیشخند] ای ول.... اونا باید یاد بگیرین جمع دوستانه یه حرمت و ارزشی داره واسه خودش که هر کسی رو نباید بهش راه داد... [چشمک]

خانوم سیب

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...ارههههههههههههه من راضیم.... اوووووووووووووووف بشدت متنفرم از اینجور ادما... حتی اگه جزو جنادین نباشن ولی با پسرا و شوهرای مردم لاس بزنن متنفرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم در حد فقط خدا میدونه و بی نهایت چندشم میشه..واقعا خوب کاری کردی تا بفهمه دفعه دیگه احترام شمارو نگه داره و اینارو تو جمعشون راه نده[نیشخند][نیشخند] [ماچ]مررررررررررسی از اعتمادت دوستم[ماچ]

دختر مهربون

بابت رمز ممنون و از اعتمادت چه خوب کاری کردی همه جوانب رو در نظر گرفتی و کار درست و انجام دادی واقعا بهترین کار ممکن رو انجام دادی

الینا

مرسی گلم بابت رمز... ایول خیلی خوب حالشون گرفتین ... اگه شما این کارو نمیکردین همیشه تو جمعتون پلاس میشدن و هیچیم جلودار نبود...

نادین

الان تازه فهمیدم عنوانت یعنی چی[قهقهه] هیلا یعنی دختره فهمیده بود میگفت بذارین برن؟؟؟؟ اره بابا من همیشه ازت راضیم[نیشخند] [بغل]

هانی

کار خیلی درستی کردی، دلیلی نداره آدم بخواد تو رودربایستی با هرکی رفت و آمد کنه[لبخند] راستی راجبه کارتون که گفتی از من میشنوی قبل از دفتر و محل کار یه سایت خیلی خوب بزنید، اصلا ظاهر سایت و محتواش نشون دهنده کلاس کار شماست. خیلی از مشتری ها اصلا حضوری دفتر کار نمیان، و از به همون سایت اعتماد میکنن. این از رو تجربه گفتم.

نادین

هیلا جونمممممممممم خدا بخواد سال اخرم و ایشالا امسال خوابگاه دیگه اینترنت خواهد داشت و ارتباطم باهات قطع نمیشه ببین هیلا من دست از سر تو بر نمیدارم که[نیشخند] [بغل]