7 اذر و یه تلخی موندگار....

پارسال 7 آذر بود که با یه عالمه نا امیدی و ترس و دلهره و عشقی که نمیتونم مثالش بزنم و مثل هیچ عشقی نبود... کاری کردم که هنوز داغش به دلمه ولی خودمم میدونم که راه دیگه ای نداشتم....

عزیز مامان... یه ساله که نیستی و خودت میدونی تو این یه سال من چی کشیدم.... متاسفم که حالا حالا هم نمیتونم بیارمت چون زندگی داره روهایی رو بهم نشون میده که هیچ دلم نمیخواد تو هم ببینیشون...

لعنتی ... نمیدونم چرا خوابم نمیبره ... سه ساعت تمام غلت زدم تا خوابم ببره بلکم امروز تموم شه.... همه اش حس میکنم تو دلم دارن رخت میشورن... ولی با تمام این اوصاف من خوبم...

/ 0 نظر / 2 بازدید