خونه اینجاس خونه ی من... جایی که هستی تو با من...

هیچ چیزی مثل کلاس یوگا نمیتونست تو یه صبح سرد و بارونی پاییزی من رو از رختخوابم بکشه بیرون ....

سلاملبخند سلامی گرم و پاییزی و یوگایی به دوستان ِ سر زنده و شادابم.بغل

انقدر ننوشتم نمیدونم از کجا و چطوری شروع کنم به گفتن.بنابراین دونه به دونه میگم و میرم جلو...

این مدت بیشتر درگیر پروژه بودم. یه روز رو هم اختصاص دادم به تمیز کردن خونه. حسابی برق انداختمش و فقط موند آشپزخونم که براش یه سری برنامه دارمچشمک معتقدم آشپزخونه سنگر و مامن منه و باید حسابی بهم آرامش بده کما این که میده! ولی میخوام یه جوری بر اساس قوانین فنک شویی بچینمش که به جای اینکه تند تند کارام رو بکنم که بیام توی سالن، ترجیح بدم زمان بیشتری رو در سنگر سپری کنمچشمکنیشخند

همونطور که قبلا هم گفته بودم من عاشق غذاهای نونی هستم و کلا زیاد برنج خور نیستم و همسر خان هم همیشه از غذاهای نونی من استقبال کرده بود و باید با عرض خجالت عرض کنم که بنده از زمانی که عروسی کردیم فقط و فقط وقتی مهمان داشتم خورش بار گذاشتم! و در مواقع دیگه به خوردن غذاهای نونی و مدیترانه ای و سبزیجات و ... پرداختیم . خب بد هم نیست آدم هیکلش تو کنترل میمونهنیشخند اما یکی از شب های سرد پاییزی وقتی که خونه حسابی تمیز بود و از بیرون صدای هو هو ی باد میومد حس کردم دیگه باید واقعا غذای گرم و سنگین خورد...این بود که پیاز سرخ کردم برای قیمه ولی دیدم لپه نداریم. سریع لباس پوشیدم و رفتم لپه خریدم و یه سر هم تره بار رفتم پیاز و سیب زمینی برداشتم و برگشتم خونه و غذا رو گذاشتم ... همسری که اومد خونه به شددت سورپرایز شد و هی میگفت یعنی خورش گذاشتی؟ نیشخند و اینچنین اولین خورش دو نفره امون رو باهم میل کردیم:

شووری میگفت مثل قیمه های نذری شده بعله چون یه عالمه گوشت بستم به خیک قابلمهنیشخند

شبش هم با یه قهوه ی گرم ازش پذیرایی نمودم تا حق خانومی رو ادا کرده باشمزبان

 البته باید بگم که شووری بنده به لباس خونه خیلی حساسه . یعنی لباس خونه باید بپوشی در حد لباس مجلسی. نه اینکه لباس مجلسی ها. قیمت هاش در اون حده! مثلا یه تاپ و یه شرتک انتخاب میکنه 90 هزار تومنتعجب خب وقتی هم که اینا رو میخره من دلم نمیاد بپوشم که میره تو کمد واسه مجالسخنده شوخی کردم ولی دلم نمیاد بپوشم و اون روز دیگه دل رو زدم به دریا و یکی از تاپ و دامن های سخسی مجلسی رو تن نمودمنیشخند کلا فکر کنم اون روز رو حس میکرد داره خواب میبینهزبان شبش هم زود خوابیدیم و فرداش بنده یوگا داشتم. صبح پاشدم یه لیوان شیر و کیک خوردم و رفتم یوگا... اما امـــــــــــــــــان. تو یوگا یه حرکت پیچ داد بهمون پیچ پیچید من نپیچیدم کمرم گرفت خندهنیشخند تا همین امروز بنده دچار عارضه ی کمر درد هستم. ضمنا تو کلاس با یه وسیله ای چاکراه هام رو تست کرد تمام چاکراه هام خدارو هزار بار شکر باز بود و اگر بتونم حفظش کنم عالیه . امروز صبح هم که پاشدم رفتم یوگا و هوا حسابی سرد و بارونی بود و از خونه خواهرم هم رفتم با خودم یه لقمه پنیر پسته بردم و تو راه واسه خودم میخوردم و رسیدم کلاس یکم نشستم تا مربی اومد... بهش گفتم قضیه کمرم رو گفت سعی میکنیم امروز خوبش کنیم ولی متاسفانه چون کف کلاس رو شسته بودن کلاس کنسل شد و من با کمردردم دوست موندم هنوززبان رفتم خونه مامانم اینا و دو تا چایی خوردم و گرم شدم و هِلِک هِلِک برگشتم خونه. هرچی ام مامانم گفت با آژانس برو دختر گوش فرا ندادم و گفتم حیف از این بارون نم نم پاییزی نیست که بنده در ماشین و پشت شیشه های بخار گرفته نظاره کنم؟؟؟ قدم زنان این همه راه رو برگشتم تا خونه و به محض اینکه کلید انداختم اومدم تو یه عالمه خون دوید زیر پوستم و دیدم واقعا هیچ جای عالم خونه ات نمیشه... خونه ای که به سختی به دست آوردی....  راست گفتن که وقتی ادم چیزی رو سخت به دست بیاره بیشتر قدر میدونه.... سریعا آشپزخونه رو جمع و جور کردم و شام رو هم تصمیم گرفتم چی بپزم و یه کافی میکس برای خودم درست کردم و نشستم پای لپ تاپ تا حس های خوبم رو با شما شریک شم...

این از روزمره های من....

حالا بریم سراغ اخبار... در مورد جاری 1 و عروسیش... مادر شوهر بهم گفت که خانواده جاری تا قبل از محرم فرصت دادن به برادرشو 1 که دست زنش رو بگیره و ببره و برادر شو هم قول داده تا بعد از محرم صفر حتما عروسی بگیره و بعد ببره. دیگه نمیدونم بگیره یا نگیره... به هر حال جاری 1 داره میره تو 29 سالگی و خب طبیعتا حق داره دلخور باشه که 3 سال و نیم از عمرش رو تو عقد هدر داده... بگیره خب بهتره میریم یه قری میدیمنیشخند کادو رو که بالاخره باید تخ کنیم خب حداقل یکم اون خرجمون کنه. والازبان

دیشب عروسی یکی از دوستان دبیرستانم بود که البته از دبستان باهم دوست بودیم... خیلی به هم شبیه بودیم از نظر رفتاری انقدر که تو مدرسه بهمون میگفتن دوقلوهای از هم جدا... خیلی خیلی خیلی دوست داشتم برم ولی نمیشد... عروسی تهران نبود.... در کل اصلا عروسی نبود... یعنی حالت ولیمه داشت مثل یه شام با جمعیت زیاد... از قبل قرار بود که حتما بریم عروسی رو... اولا که فکر میکردیم عروسی باشه واقعا... حتی بهم گفته بود که میخواد مانتو بپوشه... خب طبیعتا شووری انگیزه ای نداشت برای رفتن و وقتی ام فهمید یه شام ساده اس گفت اگر میخوای پروازی برو بیا ولی من نمیتونم مرخصی بگیرم و بیام و خلاصه منم تنهایی نمیتونستم برم شهر غریبه... فقط یه سوالی ذهنم رو درگیر کرده... این دوستم وضع مالیشون توپه. وضع خانواده ی همسرش هم توپه... هیچ ونه اختلاف فرهنگی و ... هم با خانواده همسرش نداشتن و حتی برای تمام اعیاد پا میشدن دسته جمعی با فک و فامیل واسش عیدی و ... میاوردن...چطوری پس تصمیم گرفت عروسی نگیره و آیا ارزو نداشت خودش رو تو لباس سپید عروسی ببینه؟؟؟؟ البته از قدیم همیشه میگفت من ساده زیستن رو دوست دارم ولی تو جهاز خریدنش من ساده زیستی ای حس نکردم... به هرحال من خیلی دوست داشتم تو لباس سپید عروسی ببینمش ولی خب این لباس رو هم که تن نکرد و من هم نرفتم و ... ناراحتم خب...

و موضوع آخر در باره ی خواهرم پرسیده بودن یه عده... باید بگم خدارو صد هزاران بار شکر هم خودش خوبه و هم روحیه اش خوبه... سونوگرافی ام رفت و گفت بقایا نمونده و ما حسابی دلشاد گشتیم.... فقط و فقط میتونم توی این موضوع رد پای خدا رو ببینم... خدایا میلیارد ها بار شکرت....

تصمیم گرفتم مدل زندگیمون رو تغییر بدم... میخوام مهمونی های دور همی رو به حداقل برسونم و بیشتر به تنهایی و زندگی فعالانه برسم تا اینکه مدام دراز کش باشم و هفته ها پشت هم بیان و برن بدون هیچ دستاوردی...

هنوز پایان نامه ام تموم نشده ولی میخوام یه بخشاییش رو که میتونم از امروز شروع کنم به نوشتن... برام دعا کنید.. مرسی.

من برم فعلا... بابای

.::دوستتون دارم::.

نهار نوشت و مربا نوشت:

یادم رفت بگم که پنج شنبه به خریدیم و خورد کردیم و یه خورده اشم ورقه ورقه کردیم و مربا ی به درست کردیمخوشمزه مربای هویج رو هم مامانم اینا دادن و مربای بالنگ (عااااشقشم) رو هم جایزه گرفتمنیشخند بنابراین هفته پیش هفته ی مربا نام گذاری شدزبان

در مورد نهار هم خواستم عکس نهار امروزم رو بذارم براتون... به ویژه اونایی که فکر میکنن اگر خونه تنهان پس نباید نهار بخورن (البته خودم اگر از شب غذا نمونده باشه حوصله نمیکنم نهار درست کنم و به چای و بیسکویت بسنده میکنم ولی مدتیه سعی میکنم برای نهارم یکم نگه دارم) و خدارو شکر فعلا موفق بودم که نهارم رو مرتب بخورم اینم نهار امروز بنده:

/ 55 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
موشو خانوم

وااای نبود نبود نبود !!! خیلی ناراحت شدم دادمش دوستم بخونه و هنوز پس نگرفتم ازش:دی پس منو یادتههه...اهوم غیبت کبری نبودااا صغری بود ! حالا باز احتنالا خواهم نوشت البته نه اینجا ؛ ) هیلاا اگه از قندک خبر داری بهش بگو موشو خیلییییی خیلییییی دلتنگشه...

بانو

برای خواهرت خیلی خوشحال شدم. پستت انرژی خوبی داشت. دوستت کار خوبی میکنه عروسی نمیگیره. از نظر فکری معلومه خیلی سطح بالاست. [لبخند]

سارا(ساحل ارامش)

هیلاااااااااااا من شام نخوردم و الانم اینقد خسته ام و دلم میخواد فقط بخوابم..اما تو با این پستت حسابی شکم من و به قار قور انداختی دختر[ناراحت]

مرمری

جدی این دفعه قرار بزاریم کافه کافکا[نیشخند]

پانیذ

[نیشخند]مرسی از دلداریت[ماچ]خانومه کافه چی گارسون نمیخوای؟[نیشخند][زبان]

شیرین

همیشه بیای و خوشیاتو بنویسی دختر جووووووون :* لطفا" تو کافه تون سیگارو آزاد کنید حتما" :))

شیرین

ضمنا" منم میان کافه کافکا! در جریان باشید [زبان]

پريا

ممنون از پيشنهادت اگه بازم چيزي به ذهنت رسيد بگي خوشحالم مي كني :-*

تیلار

انقدر شور و شوق زندگی به ما تزریق کردی که ما هم راضی ایم ازت[لبخند]

shirin

Beharhal goftam k dar jaryan bashid [زبان]