ازون هفته تا این هفته.......

سلام به دوستای عزیز و خوشگلم الهی که هفته ی خوبی رو تا اینجای کار سپری کرده باشید و عرض خداقوت دارم به اون دوستای عزیزم که روزه دار هستن والبته التماس دعا دارمقلب بنده هم اکنون شرکت تشریف دارم و این پستم رو هم دارم با تبلتم میذارم ههههه حالا خدا میدونه قدپستم چقدر بشه. بستگی به جون انگشتام داره ههههههه.نیشخند

خب از شنبه هفته پیش بگم که سردرد وحشتناک داشتم. شنبه تا دوشنبه قرار بود یه سری کارگاه تو اداره برگزار شه که به واسطه اون سیستم های همه کارمندارو برداشتن بردن و ما سیستم نداشتیم. چهارشنبه اش هم به هممون گفتن لپ تاپ بیارید که من گفتم شرمنده چون واقعا کمرم اجازه چنین خبطی رو به من نمیده. 

_____________________

تا اینجای پستم رو سه شنبه تو شرکت با تبلت نوشتم بعد جلسه اضطراری تشکیل شد و رفتم و برگشتم و یه پست بالا بلند با بددددد بختی با تبلت نوشتم و کل ماجراها رو شرح دادم ولی موقع ثبت این پرشین لعنتی ارور داد و بعدم هرکاری کردم مطالبم بر نگشت آآآآییییی حرص خخوووووردم آییییییییییییییییییییییییی حرص خوردم انگشتام داشت میشکست ولی بی نتیجه هه هه لابد قسمت نبوده خب میریم دوباره به نوشتن ادامه اش..... 

بازم میگم شروعش با منه تموم شدنش با خداااااااا نیشخندالانم واقعا دیدم دیگه داره همه چی یادم میره گفتم بیام بنویسم خیلی زشته بذارم کارم به وبلاگم لطمه بزنه هه ههنیشخند

داشتم میگفتم گفتم من لپ تاپ نمیارم و شنبه رو هم بابت ضربه ای که به سرم خورده بود سردرد داشتم و شبشم تا 3 بیدار مونده بودم پروژه ای که دستم بود رو طراحی کنم... صبح زنگ زدم شرکت که من پروژه رو ایمیل کردم و تا ظهر نمیام.

شووری ظهر زنگ زد که میخوام برم خونه مامانم اینا دختر خواهرم رو درس بدم اگر میتونی شرکت نرو بیا بریم. زنگ زدم شرکت و گفتم من نمیام ولی اگر کاری بود زنگ بزنید بیام بنابراین لباسای اداره رو پوشیدم که اگر لازم شد برم بتونم و پیتیــــــکو پیتیـــــــکو رفتم سمت شوورینیشخند البته تو راهم دعا میکردم که نگن بیا شرکت آخه خونه مادر شوووری اینا کجاااااااااااااا و شرکت ما کجا زبان رفتیم اونجا و دیدم خواهر شووری داره سبزی پاک میکنه نشستم به کمک کردن و وسطاش مادر شووری نهار رو آورد که آب گوشت بود و خوردیم و بعدش ظرفا رو عین یه عروس نمونه تک سرنشینانه شوشته کردم و دوباره نشستم به سبزی پاک کردن هیپنوتیزمنیشخند بعدشم نشستیم یکم میوه خوردیم و پاشدیم برای بازی ایران برگشتیم خونه و نشستیم نگاه کردیم و لذت بردیم و بعدم خسبیدیم.... یک شنبه رفتم شرکت و ظهر از بس شبش دیر خوابیده بودم گویا نشسته تو صندلیم خوابم برده بود خنده یکی از همکارا اومد بهم گفت رئیس اومد بالا سرت دید نشسته خوابت برده گفت سرو صدا نکنید بیدار نشهخندهنیشخند منم بیدار شدم و دیدم وااااقعا نمیکشم ساعت یک اومدم خونه و یادم نیست چیکار کردم البته سه شنبه نوشتنی یادم بودمتفکر نمیدونم چرا الان یادم نیستنیشخند

دوشنبه صبح پاشدم رفتم سر کار و قبلشم با شووری قرار گذاشته بودم که اون روز که خونه بود ظهر بیاد بریم نهار... آقا هرچی زنگ زدم بیدار نشد بیادقهر منم قهر کردم و نهار نخوردم و حسسسابی کج خلقی کردم و دیگه راضی شدم که ساعت 4 بعد از کار بیاد دنبالم... اومد و رفتیم سیکا و مرغ سخاری تیکه ای و سیب زمینی و پیاز سوخاری گرفتیم و تا خرتناق خوردیم و بعدم پاشدیم برگشتیم خونه و باز یادم نیست چه کردیممتفکر

سه شنبه ام پاشدم اومدم اداره و کارام و کردم و ظهر باز تایم نهار رو با شووری قرار گذاشتیم و رفتیم سبلانخوشمزه به یاد دوران دانشجویی که میپیچیدیم میرفتیم اونجا ، رفتیم و کلی تجدید خاطره کردیم البته که از وقتی کباب های شووری رو خوردم کوبیده های بیرون دیگه نمیچسبهنیشخند بعدم برگشتم شرکت و بعد از کار باز اومدم خونه و روزمرگی....

چهارشنبه هم باز صبح رفتم اداره و بازم نهار با شووری قرار داشتم و این بار رفتیم نشاطخوشمزه کیه که ندونه هیلا عاااااااشق نشاطه... یعنی وقتایی که قراره نهار یا شام بریم اونجا تو ماتحت اینجانب عروسی بر پاستهوراخوشمزهابله اصلا یه وضعییییی

شرکت ما به نشاط نزدیکه ولی چون گرم بود خواستم با تاسکی (نیشخند) برم که منتظر وایساده بودم یکی از فامیلامون رو با دخترش که اصلا تهران زندگی نمیکنن دیدمهیپنوتیزم حالا هی من بگم دنیا کوچیکه هی شما بگید نه هه هه...نیشخند

بعدش برگشتم شرکت و تا چهار وایسادم و برگشتم خونه.... بازی بود و خرید پرید کرده بودیم وقتی رسیدم نزدیک خونه یادم افتاد کلیدم رو جا گذاشتمگریه زنگ زدم شووری سر کار بود و زنگ زد م خواهرم بیاد که برم خونه اونا. تو راه بود که شووری زنگ زد من موتور گرفتم اومدم خونه و تو و خواهرتم بیایدهیپنوتیزم ما هم اومدیم خونه و یکم نشستیم که خواهرم گفت پاشید برای فوتفال بیاید خونه ما و خودشم رفت و من خوابیدم تا هفت و نیم و بیدار شدم یکم خونه رو مرتب کردم و خوراکیهامون رو با رنگ صورت رو برداشتم و رفتیم اون ور و صورتمون رو نقاشی کردیم و عکسای فوتبالی گرفتیم و وسطای بازی من دیگه وط..ن فرو..شانه طرفداری بو...سنی رو میکردم آخه صورتم رو رنگ کرده بودم که هی بگم گـــــــــــــــــلخنده ولی فرصتش نشد و خلاصه گفتم بیارید من این و پاک کنم پرچم اون وریا رو بکشم یکم گل گل کنمنیشخندنیشخند بعدشم خسبیدیم. اون هفته اوننننقدرررر خسته بودم که خستگی از تنم در نیومده بود و خوابیدیم خوشحال و شاد تا ظهر فرداهیپنوتیزم

ظهر ساعت دو خونه خواهرم بیدار شدیم و غذا رو گرم کردیم بخوریم که خواهرم اینا از سرکار اومدنخنده ما خوابالود اونا خسته ی کار هه ههنیشخند شبش هم چهارتایی تولد یکی از دوستای مشترک من و خواهرم دعوت بودیم که پارتی گونه بود.

اومدیم خونه و من پریدم دوش و آرایش کردم و یه لباس پوشیده دراوردم و پوشیدم و رفتیم اونجا.... فکر میکردم خیلی ی ی ی بهم خوش بگذره اما میتونم به جراااات بگم بدتتتتتترین مهمونی عمرم بودددد. یه اتفاقاتی افتاد که قشنگ گند زد به آخر هفته ام گریه وقتی اومدیم خونه من قشنگ تا ساعت سه گریه کردم و بعدم با زاناکس خوابیدم.

جمعه ساعت 11 بیدار شدم و املت درست کردم و وایسادم شووری بیدار شد و خوردیم و باز من رفتم اتاق و تا ساعت 4 گریه کردمخنثی بعدم یه کار بد کردمخنثی یه بسته قرص پروپرونول برداشتم چون حس میکردم دارم سکته میکنم از گریه... داشتم یه بسته رو میخوردم که شووری موقع خوردن هفتمی دستگیرم کرد و ازم گرفتش و زوری فرستادتم حموم.... داشتم تلو تلو میخوردم یه دوشی گرفتم ولی گریه هه بند اومده بود و اومدم بیرون حاضر شدم و رفتیم بیرون... شووری هر کاری کرد هیچی نخریدم... گفت بریم بناب کباب بخوریم ولی اشتها نداشتم اصلا و رفتیم استودیو ورتا تارت و چایی خوردیم و من باز گریه کردم خنثی اومدیم خونه و من سر و صورت گریه ای و زشتم رو شستم و دوتایی کوکو سیب زمینی درست کردیم و خوردیم و  یکم حرف زدیم و خوابیدیم..... واقعااااااااااااا آخر هفته ی گندی داشتم..... ازش متنفرم و جالبیش اینجاس که تا همین الان که آخر این هفته اس من ریکاوری نشدم خنثینگران

شنبه سر کار بودیم و آخرین روزی بود که نهار میبردیم و کوکو سیب زمینی برده بودم اما اکثرا تو شرکت روزه پیشواز رفته بودن و منم نهارم رو دست نخورده گذاشتم و ساعت 3 نت شرکت قطع شد و وسایلم رو جمع کردم برم خونه که تو راه کلی از داروهای گیاهیم که تموم شده بود رو مثل اون چهار گیاه، خریدم و رفتم یه سر به مامانم اینا بزنم... ساندویچ ها رو گذاشتم واسه افطار مامانم و چایی خوردم و برگشتم خونه . تو راه نون و وسیله هم خریدم و خواستم برای جبران آخر هفته ی گندم هفته ی خوبی رو شروع کنم که به همین مناسبت باقالی پلو با ماهیچه فرد اعلا پزوندم و منتظر شووری وایسادم که بیاد شام و بخوریم و بعدم بازی ها رو دیدیم و خوابیدیم.

یکشنبه رفتم شرکت و طرفای ظهر بود که شووری زنگید که حوصله نداره و اعصابش خورده. صبحش رفته بود یه قرار خیلی مهم مربوط به آینده امون که متاسفانه نا امید کننده بود بنابراین خیلی اعصابش خورد بود. گفت اگر کاری ندارم و میتونم باهاش برم خونه. نگران منم سه سوت جول و پلاسم رو جمع کردم و ساعت یک زدم بیرون. رفتم پیشش و هنوز سر کوچه ی اداره نرسیده بودم که حس کردم یه حس بدی دارم بعله ناباورانه زودتر از موعد پریود شدمخنثی واقعا کاار خدا بود که بزنم بیرون وگرنه نمیدونم اگر میموندم بعدش چه غلطی باید میکردم.... شدت وحشتتتتتناکی ام داشت برعکس همیشه و با سرعت هرچه تمام تر اومدیم خونه و یکم میوه خوردیم و من با دل درد وحشتناکی  کیسه آب گرمم رو بغل کردم و خوابیدم... عصرش هم قرار بود یکی از آشناهامون که عینک توزیع میکنه رو ببینیم و ازش عینک آفتابی و طبی بخریم....

ساعت 6 بود بیدار شدم و زدم زیر گریه که چرا گذاشتی من تا الان بخوابمنیشخند شووری ام یکم لوسم کرد تعجب و بعدش گفت پاشو دیگه بسه نیشخند نهار رو که باقالی پلوی مونده از دیشب بود گرم کردم ساعت 6 خوردیم . شووری گفت من میرم بخوابم و عینکی زنگ زد بیدار شم گفتم باشه و رفت خوابید و منم یکم به کارای خونه رسیدم مامانم هم زنگ زده بود که شب رو بیاید اینجا زن داداشت رو راه بندازیم. زن داداشم که شیرازی هست برای زایمانش رفت شیراز چون اصرار داره بچه اش مید این شیراز باشه و ازون گذشته مثل هر دختری دوست داره موقع زایمانش مامان گلش کنارش باشهقلب

وسایلم رو آماده کردم و خواهرمم اومد و یکی از دوستامون بار جدید ان بی بیش رسیده بود و من رو دوباره جو گرفتخنثی و خرید کردمنیشخند آخه بارش دست خواهرم بود چون با خواهرم میخوایم بیافتیم تو این کار و اول خودمون بپوشیم بعد ببینیم اگر جنسش خوب بود بفروشیم به ملتنیشخند انقدر ما فداکاریم از هر مدل اول خودمون یکی یک دونه بر میداریم ههه  ههههنیشخند

آقا عینکی زنگ زد و دیدیمش و من دو عدد آفتابی برای خودم و یه عدد طبی برای خودم برداشتم و شووری ام یه طبی برداشت و مامانم هم بهمون پیوست و اونم دوتا برای خودش و یه آفتابی واسه زن داداشم برداشت بهش هدیه بده و یک عینک خیلی شیکم مونده بود که دوسش داشتم و هیچ رقمه دلم نمیومد برش ندارم اما رنگش هم تم ِ یکی از عینک ههایی بود که برداشته بودم لذا با خواهرم تصمیم گرفتیم دنگی دونگی برداریمش واسه همون دوست راهنماییم که باردار بود و خوشحالش کنیم چون همون شب تولدش بود...

بعد از رفتن آقا عینکی حاضر شدیم و رفتیم خونه مامانم و هدیه زن داداشم رو دادیم و شب هم برگشتیم خونه. منم دهنم لوبیا رو آب ندادنیشخند و از شددت شوق و ذوق کادویی که واسه دوستم خریده بودم و دست و دلبازی به خرج داده بودم سریعا تو وایبر واسش عکسش رو فرستادم که اینم کادو تولدت فردا کیک بیار کادوتو ببرخنده طفلکم انقدر سورپریز شد خدا میدونه هه هه...

فرداش که میشد دوشنبه پاشدم رفتم اداره و کارام و کردم و ساعت دو با شووری نزدیک اداره قرار گذاشتیم که ببریم عینک هامون رو بدیم شیشه بندازن و من چون نسخه نداشتم باید خودم میرفتم که از رو عینکم نمره چشمم رو بخونه.

عینکا رو دادیم و من برگشتم اداره و ساعت 3 زدم بیرون که برسم خونه دوستم بیاد و تولدش رو برگزار کنیم.

اونم شیرینی تر مدل کیکی گرفته بود و اومد و کلی رقصیدیم دوتایی و کادوش رو گرفت و با شوق و ذوق فراوان زد چشمش و ساعت شش و نیم رفت.

منم سبزی خوردن پاک کردم و شام رو آب دوغ خیار درست کردم و شووری اومد خوردیم و بیهوووووووووووووووووش شدم....

سه شنبه ام رفتم شرکت و فکر میکردم کار زیادی ندارم کارام رو انجام دادم و گفتم با تبلت پست بذارم که جلسه اضطراری تشکیل شد و یه سری کار گذاشتن رو دوشم و نشستم اون پست مذکور رو نوشتم و ناباورانه ثبت نشد و با خستگی و بی حوصلگی هرچه تمام تر ساعت 4 برگشتم خونه.

برای چهار شنبه یکی از دوستای عزیز وبلاگیم رو با دوست عزیزش دعوت کرده بودم خونمون و توی راه داشتم فکر میکردم چی درست کنم و یه بخشی از کارا رو اون شب انجام بدم...قلببغلبهش قول داده بودم سبک برگزار کنم مثل همیشه و بنابراین تصمیم گرفتم دسر رو پاناکوتا درست کنم که دستم حسابی توش راه افتادهنیشخند

غذا هم اول میخواستم ساندویچ همبرگر درست کنم ولی بعدش گفتم بذار چیکن کباب درست کنم. این چیکن کباب رو اولین بار تو سیکا خوردم و خودم خیلی دوست داشتم.

بعد هم کنارش میخواستم ساندویچ کلاپ درست کنم. کارای دسر رو کردم و آشپزخونه رو تمیز کردم و رفتم بخوابم اما وایبر بازیم گرفت و تا ساعت 3 بیدار بودمنگرانهیپنوتیزم حالا از شانس مست و ملنگ ِ من قرار بود چهار شنبه بازرس بیاد شرکت چون این جا داره از بخش دو....لتی به کل به خصو....صی تبدیل میشه و مراحل اداریش داره طی میشه. حالا معلوم نیست که بشه یا نشه....

صبح ساعت شش و ربع بیدار شدم و زیر آب جوش رو روشن کردم صبحانه بخورم و برم که گفتم یه دراز بکشم. خونه خیلی خنک بود کولر و خاموش کردم و ساعت 8 به صدای زنگ گوشیم بیدار شدمگریه کی خواب موند؟ هیلانیشخند

پاشدم دیدم قشنگ یه کتری پر آب جوش تبخیر شده و خونمون در نبود کولر خیلی شیک و مجلسی تبدیل شده به سونا بخار.... زیر گاز و خاموش کردم و بدو بدو کولر و زدم و حاضر شدم و نیمچه آرایشی ام کردم و به خوردن یه استکان آب جوش بسنده کردم و یورتـــــــــــــــــــــــمه زنان و نفس زنان و عرق ریزان خودم رو رسوندم اداره....

هنوز بازرس نیومده بود و در امن و امان بود همه جا ... رفتم جاگیر شدم و به کارام رسیدم و بازرس اومد و رفت و عجـــــب انرژی ای از هممون گرفتزبان واقعااااا خسته کننده بود به یه سری چیزا گیر میداد و رئیس هم جایی جلسه داشت و نبود و ما رسما سرویس شدیم.... ساعت دو دیدم واقعا دیگه کمرم نمیکشه  گفتم من دارم میرم خونه امشبم مهمون دارم و انرژیم رو واسه مهمونام لازم دارماز خود راضی اومدم خونه دیدم شووری خانی که قول داده بود کارا رو بکنه تازه از خواب پاشدهخنده یکم غر زدم و یه ساعت خوابیدم و پاشدم یه چایی خوردم و به کارام رسیدم.... شووری میوه خریده بود و کاهو  و خیار شور و نون ساندویچی و چیکن ها رو هم مارینه کرده بود و کاری نداشتم دیگه . میوه ها رو شستم و سالاد رو درست کردم و کاهو و گوجه خیار شورم خورد کردم و آماده شدم نشستم منتظر مهمونام. اصلا هم خسته نشدم چون غذا ساندویچی بود ومهمونامم خودمونی بودن. خواهرم اینا اومدن و یکم بعدش هم دوست عزیزم اومد و دل من رو شاد کردنقلب زحمت کشیده بودن کیک آورده بودن با چایی براشون آوردم و فیلم عروسیمون رو گذاشتم دیدیم و وسطاش صحبت و تحلیل میکردیم و شام رو هم روی میز وسط پذیرایی سرو کردیمو باز بعدش به صحبت کردن گذشت و دوستامون چون محدودیت زمانی داشتن و دوستم باید زود میرفت خونه ، جمعمون رو ترک کردن و رفتن....

منم ظرفا رو جابجا کردم و با یه چایی ولو شدم پای تبلت تا کامنت هام رو چک کنم که دیدم باز هم در نبودم دوستای عزیز و مهربونم شرمنده ام کردن و دیدم واقعااااا زشته ننویسم و منتظر بذارمتونماچبغل هرچند میدونم نوشته هام تحفه ای نیست ولی خب برای همون عده ای میگم که دوست دارنبغل

خیلی شب خوبی داشتم و عاشق شبهایی هستم که مهمون دارم ولی اصلا خستگی تو تنم نیست و میتونم بعدش بشینم با خیال راحت وبلاگ بنویسمقلبماچ یکمی هم نشستم برنامه ی عادل رو باهم دیدیم و خندیدیم و نوشتم و الان هم میخوام برم بخوابم....

توروخدا تو این روزها و لحظه های عزیز ما رو از دعاهای خیرتون بی نصیب نذارید... الهی که به حق همین دقایق عزیز تک تکتون به هرچی ی ی ی که دلتون میخواد برسید.... من خیلی خیلی خیلی دوستتون دارم و به یاد تک تکتون هستم...

کلی عکس دارم بذارم ولی این پست دیگه خیلی طویل شد ایشالا یه پست جدا....

ماچبغل

راستی کلا پرشین بلاگ طوری هست که باید چند بار صفحه رو رفرش کنید تا پست های جدید رو ببینید و نه فقط وبلاگ من که تمام وبلاگ هاش اینطورن... گفتم بگم برای اون دوستای عزیز و گرامی ای که میگن پست جدید رو نمیبینن شاید کمکی کرده باشمبغل

ببخشید اگر سرتون رو درد آوردم.... روزهاتون پر از شادی و خبرهای خوب... دلاتون مملو از نور الهی ... دوستتون دارم ... بابایبغلماچ

/ 54 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلیمه

هیلا من اولش از دستت خیلی عصبانی شدم یعنی چی قرص خوردم و بعد هم عذر بدتر از گناه وایسی بگی دست خودم نیست از سرم نمیفته!؟؟! دخترجون قدر خودت و زندگیت رو بدون!!! ناشکری هم نکن... سلامتی نعمت کمی نیست!!! میدونی چندین و چند نفر الان آرزوی سلامت بودن رو دارن و هزارهزار نذر و دعا میکنن تا یکصدم آدمای عادی سالم بشن ...اون وقت تو خودت دستی دستی داری به بدنت ضرر میزنی! من خیلی جدی گفتم امیدوارم ناراحت نشده باشی [گل]

مهمان

سلام هیلای عزیزم الان که داشتم می نوشتم هیلای عزیزم! گفتم شاید بهت نچسبه این عزیزمش... اما خب با چندتا بستی که خوندم از شما احساس صمیمیتم گرفت [خجالت][نیشخند] میخاستم لطف کنی چندتا وبلاگ که روان مینوسن مثه خودت به من معرفی کنی تادستم بیا چطور منم بنویسم و وبلاگم خوب از کار دربیاد..البته نه اینکه خودم جستجو نکرده باشم اما نیاز هست شما هم کمک کنید حالا نمیدونم چطور ارتباط بگیرم باهاتون.. هیمنجام باسخ بدین سpاسگزارم.. قبلا هم با نام مهمان کامنت داده بودم

ونی

نمیدونم چرا دلم خواست عینکاتو ببینم وقت شد بزار عکساشو عمه شدن مجددت هم مبارک[بغل] بیشتر مواظب خودت باش[قلب]

سما

هیلا جون کلی ناراحت شدم که اونجوری گریه کردی عزیزم. هیلا جون تو که از پس مادر شوهرو جاری برمیای بقیه چیزا که خیلی راحتتره کاش منم از پس زبون مادرشوهرم برمیومدم. قوی باش مثل همیشه امیدوارم لحظاتت پر از شادی باشه

tala

سلام هیلایی خسته ی کار و بار نباشی عزیزم... خریدات همگی مبارکت باشه الهی که همیشه شاد باشی عزیزم

آشتی

سلام عزیزم. خوبی؟ اینقدر خوشم میاد با شوهرت همپایی و همه کار با هم می کنید! خیلی بهم آرامش میده![بغل]

درنا

ماشاالله میگم اگه بازم عینک می خوای تعارف نکنا[نیشخند] مبارکت باشن عزیزم البته + ان بی بی ها[ماچ] بازم که رفتی سراغ قرص[ابرو] اجازه نده چیزی بتونه تا این حد داغونت کنه عزیزم، تو که آئم منطقی هستی[قلب]

نیکا

سلام هیلاجونم. اول از همه که خیلی ناراحت شدم گفتی قرص خوردی. نکن اینکارو گلم یادت رفته قلبت درد میکرد بعد خوب شد میخوای زبونم لال دوباره پاشی بری دکتر ؟[عصبانی] بعدشم عینکای جدید مبارک. هیلا اخلاقت اینجوریه خرید نمیکنی نمیکنی وقتی هم که میکنی زیاد خرید میکنی.[نیشخند] دوستم توی این روزا حتما حتما برای خواهر منم دعا کن. ممنونم.

ساحره

به سایت ما هم سر بزنید ...[بوسه]