بحث فرسایشی! + بعدا نوشت برای مرمری جون

سلام دوستای عزیزم خوبین؟الان دیگه حتما همه مسافرتن و دارن خوش میگذرونن الهی شکر... ولی خب من جایی نرفتم چون همونطور که میدونین امتحانام بعد تعطیلات شروع میشه و دهنم سرویس!

دیروز زیاد درس نخوندم و همسرم زنگ زد که اماده شو با دوستام بریم بیرون.(همونایی که زنگ زدن تولدم رو تبریک گفتن) منم گفتم تا 7 گرمه بعد 7 بریم و گفت اوکی.

اماده شدم حسابی و رفتیم بیرون . اول کاری یه بحث کوچیک سر لباس بینمون ایجاد شد... اونم به خاطر اینکه شووری بهم گفته بود لباس چی بپوشیم و یه دست لباس ستمون رو انتخاب کردیم.بعد که اومد دیدم اون رو نپوشیده چون تمیز نبوده.منم حرصم گرفت که چرا بهم خبر نداده چون منم دلم میخواست شال سفید تی تی ام رو بپوشم ولی به خاطر اینکه میخواستم ست بپوشم ، یکی دیگه پوشیده بودیم . شروع این بحث هم تقصیر من بود.این طور وقتا اخلاقم خیلی بد میشه میدونم...

دیگه هیچی اولش یکم اخمو بودم و یه خورده که رفتیم شوخی کردیم و اشتی شدیم و رسیدیم پیش اونا و کلی خندیدیم و گفتن کجا بریم؟که به پیشنهاد من رفتیم فرحزاد.

رفتیم اونجا و اول من به مقدار مکفی آلوچه و اینا خریدم و بعد رفتیم تخت دوستامون و پیدا کردیمو نشستیم و شروع کردیم به بگو بخند.قلیون هلو نعناع هم سفارش دادیم و کلا خوش گذشت... دیگه بیشترش صحبت از رفتن و کی رفتن بود... که من میگفتم بین اروپا و کانادا مردد هستم . گزینه ی استرالیا رو هم که خودم کلا ترکوندم نمیدونم چرا اینهمه از این قاره میترسم!اصلا عشقمه یه روزی سیدنی رو ببینم ها.. ولی نمیدونم چرا میترسم حسابی... اصلا یاد دکتر ارنست و خونواده اش میافتم همه اش که گم و گور شدن هیچی خلاصه این گزینه به کل رد شد...

من گیر داه بودم از اول به اروپا و شوهرم با دلایل منطقی اصرار میکرد که کانادا بهتره.

خلاصه دیروز به حول و قوه ی الهی تصمیم نهایی رو گرفتیم که ان شاالله متعاقبا اعلام میگردد

این رو برای دوستایی مثل عسل عزیزم میگم که براشون سوال به وجود اومده بود:

ما تصمیم داشتیم اول برای درس بریم . درس و خوندیم برگردیم... اما با توجه به شرایط موجود ظاهرا تصمیمون به مهاجرت دائمی هست و دیگه بقیه اش رو میسپرم به خدا که خودش پشت و پناهمون باشه...

دیگه اینکه اومدیم خونه و داییم اینا اومده بودن و یه خورده نشستیم به حرف زدن که دیدم شوهرم اصصصصصلا تحویلم نمیگیره.(دستش درد نکنه واقعا ) هی هرچی سر حرف و باز میکردم و اینا میدیم نخییییر اصلا حالتش عادی نیست... هی گفتم چیه؟ گفت خسته ام. گفتم چرا یهو خسته شدی نیم ساعت پیش پیش دوستات بودیم خسته نبودی! گفت تو چطور نیم ساعت پیش حالت بد بود حالا خوبی؟ منم اون وقت خوب بودم حالا خسته ام!

خیلی دلم شکست ولی هیچی نگفتم.شب وقت خواب رفتم اتاق موهام و داشتم باز میکردم وشونه میزدم بهش گفتم فقط یادت باشه  سر چی و به خاطر هیچ و پوچ چطور دل من رو میشکونی؟

گفت : هییییچ و پووووچ؟

اصلا منظورش و نفهمیدمو رفتم دستشویی و اومدم.

الوچه خورده بود م  و قلیونم کشیده بودیم از وقتی سوار ماشین شدیم و برگشتیم من دل درد داشتم تو ماشین . رسیدیم خونه رفتم دبلیو سی حالم خوب شد خو چه کنم

شام و یادم رفت بگم.رفتیم شهرک و از اژدر زاپاتا مخصوصش رو گرفتیم و با دوغ و سیب زمینی رفتیمم تو یه پارک تو خیابون پاک.نژاد نشستیم خوردیم.جای همه خالیییی. که اینم توی دل دردم تاثیر داشت چون کلا فست فود تا میخورم حالم بد میشه...

هیچی خلاصه رفتم اومدم دراز کشیدم و یواشکی داشتم واسه خودم گریه میکردم چون بغلش بودم از تکون بدنم فهمید و هی میگفت واسه چی گریه میکنی منم گفتم دلم گرفته.گفت بیا حرف بزنیم. که من با کلی ادا قبول کردم و وقتی دلیل ناراحتیش و گفت ها داشتم دیوونه میشدم... از لباسی که پیش داییم اینا پوشیده بودم ناراحت بود. قبول دارم لباسم خیلی باز بود.شلوارمم خیلی تنگ بود.کاملا قبول دارم.ولی اخه من از در اتاقم بیرون رفتنی ازش پرسیدم خوبه؟ گفت شلوارت و عوض کن گفتم کمر شلوار لیم اذیتم میکنه (چون دلم در میکرد) ... گفتم خوبه پس؟گفت اره برو.گفتم مطمئنی ؟(چون حس کردم زیاد خوشش نیومده) گفت اره برو.گفتم اگه خوشت نمیاد عوض کنم ها؟گفت نه.

دیگه عمرا فکر نمیکردم از لباسم ناراحت باشه...

بعد گفتم مگه من از تو نپرسیدم؟چون حرصمم درومده بود گفتم اصلا واسه چی با دوست دختر دوستت دست میدی بعد به لباس من گیر میدی؟ بعد دوباره چون عصبانی بودم گفتم چرا اصلا با دختر خاله های فلانت (یه فحش بد دادم) حرف میزنی من گیر نمیدم ولی تو به پسرداییم گیر میدی. بعد گفتش هیلا ادب داشته باش. که دیگه خیلییییی زورم گرفت و گفتم  چیه؟چرا رو دختر خاله هات غیرت داری ؟ نکنه خبریه؟ گفتش که اصلا کار خوبی نمیکنی فحش میدی و  خلاصه بحثمون بالا گرفت و میدونم که توی بد پیش رفتن بحث مقصر بودم.

ولی من ازین حرصم درومده بود که ازش پرسیدم ولی همون موقع بهم نگفت.استدلالش هم این بود که باید خودت بدونی که این لباس پوشیدنش زشته نه اینکه من بگم...

هیچی خلاصه بحثمون همینطوری کش دار و فرسایشی پیش رفت و منم یه عالمه گریه کردم.به خاطر فحشی که به دختر خاله هاش دادم پشیمونم ولی توی نفرتم ازشون هیچ تغییری حاصل نشده.

اعصابمم خیلی خورده و از صبح یه کلمه ام درس نخوندم.دهنم اسفالته....

خیلی بدم من.اصلا از خودم خیلی بدم میاد که تو عصبانیتم نمیتونم خودم رو کنترل کنم. اکثر مواقع هم بد پیش رفتن صحبتامون تقصیر منه... نمیدونم چی کار کنم...

دیگه همین ها...

فعلا بای.

_________________________________________________________

برای مرمری:

وای عزیزم ببخشییییییید من انقدر این چند روز اعصابم خورد بود که اصلا نظرای وبلاگم رو ندیدم و این پست و گذاشتم . وای ببخشیددددد باورم نمیشه که چنین روزی و از دست دادمگریه وای اصلا نمیدونم  چی بگم باید من رو ببخشی  و تنها چیزی که میگم اینه که برات ارزوی خوشبختی و بهروزی دارم عزیزززززم دوست مهربون و باوفاااام.ماچ مرسی برای اینکه من و قابل دونستی. اصلا نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم البته اگر یه روزی همسرم بیخیال ِ حساسیت به خرج دادن نسبت به وبلاگم شد و ایران بودم و قسمت شد ببینمت هدیه عروسیت محفوظهماچ مطمئن بااااشماچبغل اصلا نمیتونم خودم رو به خاطر از دست دادن روز به این مهمی ببخشم..... عزیزم : مرسیماچ

/ 23 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیرین

عکسِ پلاکت رو نذاشتی دوست دارما[خنده]

شیدا

سلام هیلا جان. خوبی عزیزم؟ خیلی خوشحالم از آشناییت. امیدوارم که دوستای خوبی برای هم باشیم. تولدت مبارک گلم.(با تاخیر) انشالله همیشه شاد باشی و به همه ی آرزوهای قشنگت برسی.

آنی

شرمنده هیلا جون من خنگولی شدم رفت! حواااس ندارم که! آهای راجع به کشور ما درست صحبت کنااا[نیشخند] خیلیم خوبه! خیلیم دوست داشتنیه[نیشخند] ایشالا هر جا که صلاحتون باشه برید. دوست نداری آمریکا بری؟ زبونت رو هم بیار برات فلفل بزنم دیگه حرف بد نزنی[عصبانی] دیگه اینکه... هوممم.... آها این پست آخرت گریه ی من رو در آورد... دلم برای بابام تنگ شد... زیاد[ناراحت] روزش مبارک

افسانه

اوه اوه! چه خبره اینجا!! بذار بخونم ببینم دنیا دست کیه [شیطان]

نبات

[بغل]خوب اسم ادکلنت چیه خانوم دکی

سارا از ساری

سلام هیلا جان خوبی؟الان حالت چطوره؟همچنان از خودت بدت میاد[نیشخند] من نگرانم.نگران تو نه نگران اون ادکلن[خنده]

سحر

سلام دوست من میشه منم به خلوت نوشته هات راه بدی؟

سپیده

به به چه عکسهایی تاپ و دامن مبارک و همچنین ادکلان ....اسمش چی هست منم برم بخرم و از خودم خوشم بیاد[چشمک] به نظر من کار خوبی کردی[نیشخند]

عسل

ممنون ازینکه بهم جواب دادی با اینکه هنوز ندیدمت ولی دلم برات تنگ میشه میدونم شاید مسخره باشه ولی چیکار کنم دست خودم نیست اینوو بدون هرجای این کره خاکی باشی همیشه برات دعا میکنم مواظب خودت باش[ماچ][پلک][بغل]

مرمری

این چه حرفیه خوشگل خانوم ایشالا یه فرصت دیگه همدیگرو میبینیم جیگرتو [قلب]