دارم پوست میندازم...

سلام به دوستای عزیز و گرامی خودم.... روشن ها و خاموش های عزیز و گرامیقلبماچ

خب انقدر ماشاالله و هزار ماشالله روزها تند و تند از پی هم میگذرن و اتفاقات سینوسی تو زندگی آدم میافته که گاهی دلم میخواد برم اون بالا پیش خدا و چرخش زندگیم رو از دور تماشا کنم... حس میکنم مثل یک فرفره ای هست که خالق یکتا هی میچرخونه و من دور ، دور ، دور و اصطکاک و عوامل محیطی باعث میشن چرخشم نامتعادل شه و تلو تلو بخورم و تا میخوام بیافتم و از حرکت بایستم دوباره دستای قدرتمندش من رو بر میداره و فر میده و میچرخونه و اینگونه است که اتفاقای خوب و بد زندگی من میشن سینوسی...

اما من هیلای سابق نیستم... ربطی به اتفاقات اخیر نداره اما خب مسائلی توی زندگیم پیش اومده که من رو عوض کرده ... خیلی خیلی خیلی عوض شدم. حتی گاهی خودم رو نمیشناسمچشمک میگم ا این منم؟؟؟ باور ندارم هه ههنیشخند به طرز عجیب و غریب و وحشتناکی دارم پوست میندازم....

خب بریم سر تعریف کردنی ها...

شنبه اون قرار کاری بسیار بسیار ناامید کننده پیش رفت.... شووری بهم زنگ زد و بهش گفتم کجایی گفت نشستم کنار خیابون . ناراحتی نمیذاره یه قدم هم راه برم... دلم هزار تیکه شد و هرچی اصرار کردم بیام پیشت گفت نه که نه... خلاصه که ظهر اومد نزدیک اداره و رفتم دیدمش و اومدیم خونه یادم نیست شام چی خوردیم و چکار کردیم .... از بس ذهنم این روزا قشنگ شده از ماجراهای مختلفهیپنوتیزمخنده

یکشنبه هم شووری رفت سر کار و برگشتنی اومد نزدیک اداره ما و باهم برگشتیم و داشتم باهاش حرف میزدم که ناراحت نباش همه چی درست میشه و ... تو راه خریدم کرده بودیم حسابی و حتی سبزی خوردن و نون و همه چی خریدیم و اومدیم بالا و من به شووری گفتم من اصلا حوصله کار کردن ندارم هااااا بگم از الان نیشخند میوه ها رو تو بشور و گفت باشه و داشت میوه ها رو میشست دیدم بینشون گردو سبز هم گرفته کلی خرکیف شدم و در ماتحتم هلهله شدنیشخند اومدم دراز کشیدم که شووری گفت هیلی پاشو بیا اینجا سبزی رم دوتایی پاک کنیم و تموم شه یه دفعه ای استراحت کنیم.

گفتم باشه اون رو پاک کردیم و شووری ام یکم گردو پاک کرد و ریخت تو آب نمک گردو شور درست کنیم و نشستم پای لپ تاپ راجع به همون موضوع اطلاعات کسب کنیم که دیدم ای داد بیداد یه قانونی گذاشته شده که آب یخ انگار با سطل ریختن رومون... من پنچر شدم یه ور و شووری هم یه ور... دستاش و گذاشته بود رو صورتش و غصه میخورد که یهو از بین دست هاش لرزش لب هاش رو حس کردم....

همه ی زنانگی و بغضم رو تا کردم گذاشتم لای یه بقچه و هل دادم زیر مبل و مثل یه مرد قوی پاشدم رفتم نزدیکش و سرش رو گرفتم بغلم و گفتم اشک هات رو لازم نیست از من پنهون کنی....  نمیخوام و نمیتونم توصیف کنم که دیدن هق هق و گریه اش چقدر برام درد داشت و چقدر سخت بود اون لحظه آب دهنم رو از لابلای گرهی که به گلوم افتاده بود قورت بدم بره پایین... ولی سفت و سخت وایسادم و سعی کردم هر جمله ای برای آروم کردنش بلدم استفاده کنم و البته که خیلی موفق نبودملبخند از همون روز تا حالا اوضاع خونمون خیلی آشفته اس و اصلا نمیدونیم چه اتفاقی قراره بیافته .

همون شب پاشدم سریع سبزی ها رو آبکشی کردم و گردو نمکی ها رو خوردیم و یکم سبزی برداشتم و رفتیم خونه خواهرم که یکم هوامون عوض شه و کلی مشورت کردیم که چه ها میشه کرد... آب سبزی از مشما پس داده بود تو مشمای بعدی و نمیدونم موبایلم چطوری افتاده بود توی اون مشما و خلاصه که گوشیم سوختخنثی الان اون خطی که دوستان شماره اش رو دارن دیگه تا اطلاع ثانوی خاموشه. گوشی ندارمنگران البته وایبرم هست چون ربطی به روشن بودن خطم ندارهاز خود راضی

خیلی راه به جایی نبردیم و یکی دوتا ایمیل به کسانی که فکر میکردیم میتونن کمکی کنن زدیم ولی جوابی نداشتیم و با ناامیدی خوابیدیم.

صبح شووری کله سحر زد بیرون و رفت سر کار و منم ساعت 9 رفتم سرکار و یهو به خودم گفتم بذار ایمیلش رو چک کنم که دیدم یکیشون شماره تماس داده به شووری دادمش و قرار برای همون بعد از ظهر دوشنبه فیکس شد و شووری ام رفت آرایشگاه و آراسته و مرتب سر قرار رفتیم که باز هم خیلی نتیجه ی خاصی نگرفتیم ولی من ناامید نشدم و نمیشم... ناامیدی خود شیطانه....

هر روز صبح که از خونه میزنم بیرون یه نگاه به آسمون آبی خدا جونم میکنم و تلالو نور های طلایی خورشید رو دعوت میکنم به صورتم و گرمای دستای خدا رو دور کمرم و نوازش هاش رو روی صورتم حس میکنم.... زل میزنم تو آسمون و میگم خب خدا جونم اون چیز خوب و خوشگلی که واسه ما در نظر گرفتی که باعث شده این اتفاق بیافته رو کی میدی بهمون؟ امروز؟ .... همینطوری باهاش حرف میزنم و میگم من منتظرم ها خدا جونم. و واقعا حس میکنم خدا تقلای ما رو برای درست شدن کارمون داره نگاه میکنه و داره تعجب میکنه که ای بابا هیلا مگر خودت وقتی داشتی نذر میکردی نگفتی اگر صلاحمـــــــــــونه؟ پس چرا داری اینقدر دست و پا میزنی که زوری بشـــــه؟

بعدش زودی میگم نه نه خدا جونم من هیچی رو ازت زوری نمیخوام جز سلامتی عزیزانم.... این فقط واسم مهمه و ازت میخوام سلامتی بدی بهمون تک تک مشکلات و سنگای سر راه رو هرچقدرم سخت باشه و سنگین باشه و وقت ببره از سر راه بر میداریم به امید خدا.....

اینم از این روزهای ما...

دو شنبه ام خیلی خسته بودم و زود اومدم خونه و یه شربت با تخم شربتی واسه شووری اماده کردم که وقتی اومد خونه بتونم حداقل یه ذره حالش رو خوب کنم و بعد خواهرم زنگ زد که ما میایم خونتون تنهایی غصه نخورید و چهارتایی غصه بخوریمخنده

منم پاشدم ماکارونی درست کردم و از حرصم سه بسته گوشت خالی کردم تو ماکارونیمخندهنیشخند بعدم زرتی پریدم دوش گرفتم و لباس پوشیدم و اومدن یکم حرف و تبادل نظر داشتیم و خسبیدیم و سه شنبه ام باز اومدم بعد از کار خونه خودمون و سیب زمینی و مرغ گذاشتم بپزه که الویه درست کنم اما شووری اومد حسابی گشنه اش بود و نون و پنیر و سبزی و گوجه و خیار و گردو و چایی و سنگک آوردم و نشستیم تا خرتناق خوردیم و آآآآآآآآآآآآآآآیییییییییییییییییی چسبید.

خواهرم زنگ زد بیاید اینجا ولی ازونجایی که آخر این هفته باید برم ماموریت خیلی کار داشتیم و نشد بریم نشون به اون نشون که دیشب ساعت دو خوابیدیم از بس کار داشتیم.

امروز صبح بازم خواب موندممنتظرکلافهگریه ساعت یه ربع 9 رسیدم شرکت و دو تا کلوچه فومن هم توی راه خریدم که به همکارمم بدم با چایی بخوره دوست داره.

امروز هم باز به خدا گفتم خدا جونم دیروز که هرچی بود گذشت ... فردا رو هم که سپردم دست تو که برام به بهترین شکل ترسیم کنی ... بهم نیرو و سلامتی بده که امروزم رو به بهترین شکل زندگی کنم و از نعمت هات استفاده کنم و لذت ببرمقلب وقتی غصه ی آینده رو نخوری و به دسته گلایی که گذشته آب دادی فکر نکنی زندگی خیلی زیبا و دل انگیز میگذرهخنده اینی که من گفتم یه تعریف جدیدی از همه چی به تخ..مم هستخندهنیشخند چکار کنم خب؟؟؟؟ وقتی چیزی دست من نیست؟؟؟ الان من خودم رو جر هم بدم قانون رو عوض نمیکنن و شکر خدا من هم هیچ کسی رو ندارم که بیاد واسم پارتی بازی کنه و کارمون رو جلو بندازه و انجام بده... پس هرچیزی که تغییرش دست من نیست رو دایورت میکنم به تخم چپ اسب فتحعلی شاه... نوش جوووووووووووونشنیشخند

امروز ظهر به شووری گفتم بیاد دم شرکت بریم نهار و اول رفتیم یه جایی که ننشسته ورداشته نوشابه و دوغ آورده . به پسره میگم برو انتخاب کردم غذام رو متناسب با همون نوشیدنی میگم بیاری واسم. زارت سبد نوشیدنی هاش رو گذاشته رو میز میگه وایمیستم انتخاب کنی!منتظر بی تربیت. 

این و دک کردم رفت اون یکی با دوکاسه سوپ اومده وایساده بالا سرمون. میگم بابا شاید من میخوام ماهی بخورم سوپ مرغ دلم نخوادمنتظر حرصم درومد گفتم پاشو بریم شووری من از اینایی که به ادم و حریمش احترام نمیذارن بدم میادزبان

رفتیم یه رستوران دیگه که روز دفاعمم رفته بودیم. من اکبر جوجه سفارش دادمخوشمزه واقعا هم جوجه استا . مرغ نیست . کوچکولوان آدم دلش نمیاد بخورهگریهخوشمزهخوشمزهنیشخند

شووری کباب سفارش داد و از سلفش هم ماست و حلیم بادمجون و میرزاقاسمی برداشتیم و نشستیم حرصمون رو سر غذای بدبخت خالی کردیمخندهنیشخند

بعدشم که رفتم اداره و کارام رو کردم و اومدم خونه.

لباس ها رو ریختم ماشین و چایی گذاشتم و دارم استراحت میکنم و فکر میکنم.

این جمعه به امید خدا دارم میرم ماموریت جنوب. این بار با یه همکار دیگه میرم ولی شرکت هایی که میریم فرق داره و عملا مستقل از هم هست ماموریتمون و این یکم من رو میترسونه. اولین بار هست که باید برم بین یه عالمه مهندس با تجربه ی غریبه نگران یکم استرس دارم ولی خب چه میشه کرد باید این روزها رو تجربه کرد تا پخته شود خامیچشمک

و مساله ی دیگه اینکه از همه طرف فشار روم هست که درس بخونم و باید بخونم و خر هستم چون، میخونم به احتمال 99 درصد. ولی اصلاااااااااااااا دلم نمیخواد بخونمگریه تازه از درس و پروژه راحت شدم. ولی چاره ای نیست و ظاهرا این دکترا داره زوی میره تو پااچه امون....گریه دوباره استرس درس خوندن و کنکور قبول بشی، نشی... بعد که خدا خواست و قبول شدی مصاحبه کجا قبول بشی .... رد کنن یا نکنن.... وارد بشی... پروپوزال و دفاع از پروپوزال و آزمون جامع دکترا و ...واااااااااای ماماااااااااااااااااانگریه دل بستم به آرامشی که از درس نخوندن دارم و این داره خراب میشه وخیلی ناراحتمناراحت

همین دیگه شووری اومد من برم استقبالشچشمک

دوستتون دارمممممممممممممممممممممم و به دعاتون ایمان دارم از ما دریغش نکنیدقلبماچ

/ 79 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانم سیب

خانوم پوست پوستی هی اومدم هی دیدم پوست میندازی مردما[نیشخند]

نيوش

هيلي مشكل و بحران تو زندگي هر ادمي پيش مياد.مديريت كردنش مهمه.همين كه تو اينقدر قوي و عاقلانه داري مديريتش ميكني بهترين كاره و هم اينكه ارزش بسيار زيادي داره.شووري قدردان تو و ذكاوتت خواهد بود.[گل]

طاهره

سلا هیلا جان خوبی عزیزم ناراحت نبینمت توکلت به خداباشه موفق باشی[گل] نگران نباش امیدوارم هرچی که خیره همون بشه[قلب]

الی

خدا بزرگه هیلا جون . ان شالله ماموریت رو با موفقیت بگذرونی خدا هم خخودش هر جوری به صلاح شماست کمکتون کنه [بغل]

مونا

سلام ... یک سوال ...آیا یک خانم مدیر پروژه یه کارمند هم حساب میشود یا نمیشود[زبان][پلک][زبان] اگر میشود که روز ت مبارک باشه عزیز دلم[ماچ][چشمک][ماچ] خانمی نیستی ... خبری ازت نیست[متفکر] خوبی؟ خوش میگذره؟ هر جا هستی و هر کار میکنی خیلی مواظب خودت باش دوست خوشگلم[قلب] زودی هم بیا بنویس ... دلم برات تنگ شده[قلب][ماچ][قلب] [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

سارا از ساری

ای هیلا جان دست رو دلم نزار که خونه حالا سر فرصت برات میگم[ناراحت]

setare

salam eshghambebakhshid dir omadamm vay hila jan cheghad naraht shodam baraye narahatiton daghighan gerye marde manam baraye man etefagh oftad mitonam hes konam che hali dashti geryasho mididi doamon poshte saret hamishe dostiiii

lady niloofar

سلام عزيزم ……تقريبا تموم پستاى مردادتو خوندم …………کلى انرژى مثبت دارى …کيف کردم ……اميدوا م مشکلتونم حل بشه: * هميشه شادباشيدو خوشبخت

دینا

کجایی گلم دلمون پوکید بس که اومدیم و دیدیم خبری نیست ازت

ازاده

درود هيلي خوبي[گل]خسته نباشي از سفر[پلک]