نشد قسمتم باشی و پیش تو به لبخند هر روزت عادت کنم.... (رمز عوض شد)

سلام به دوستان عزیز و گرامی.

ماجرا از این قرار هستش که امروز برام روز خیلی خوبی بود که خوبش رو توی پست عمومی مینویسم.... و اما بدش....

امروز خواهرم اومده بود پیشم . با همسرش بگو مگو کرده بود و از محل کارش زده بود بیرون.

بر میگردم به دو هفته ی پیش...

بهم زنگ زد دو هفته پیش که هیلا شوهرم دیشب گولم زد و بدون کا...ندوم خوابیدیم باهم و من بعدش زود تو سرکه نشستم و امروزم قرص اورژانس خوردم. گفتم چرا چنین کاری کردی؟

آخه دو هفته قبل تصمیم به بچه دار شدن گرفته بودن ولی مسائلی پیش اومد که تصمیم داشت تاخیر بندازه ولی شوهرش که شدید اصرار به بچه داره اون شب گولش زده بود. شما تصور کنید تو تمام این 7 سالی که عروسی کرده این یه شب تنها شبی بود که بدون کا...ندوم خوابیده بودن. نپرسید از کجا میدونی که باید بگم ما دو خواهر تو خشتک هم وول میخوریم و از تمام جیک و پوک هم خبر داریم. در این حد که دیدید تا یه دسته گل اب داد زنگ زد گزارش کرد. دیگه یه هفته بعدم رفت بتا داد (آزمایشگاهیه گفته بود 72 ساعت بعد از لقاح نشون میده تو خون که رسما زر مفت زد زنیکه) بتا منفی بود و تو یه هفته بعدش هم به هر روز بی بی چک میذاشت اما یه خط نمایان میشد. گذشت تا امروز که اومد پیش من.

در این مدت هم حسابی دود بازی میکرد چرا که یه درصد هم احتمال نمیداد طوری باشه حتی کلی جوشونده خورد برای اینکه نی نی تشکیل نشه.

امروز اومده بود پیش من حسابی دودی کرد خودش رو. بعد برگشت به من گفت هیلا پاشم یه بی بی چک دیگه بذارم من احمق گفتم نه بابا ولش کن. بعد کلی باهم چیز میز خوردیم و فیلم عروسیم رو دیدیم قسمت هاییش رو ... بعدم که رفت من با چوب صندل استحمام کردم و تازه میخواستم بیام بشینم پست خوبم رو بذارم که زنگ زد دیدم داره خون گریه میکنه. گفتم اروم باش بگو ببینم چی شده؟؟

که گفت بی بی چک گذاشتم دو خط پررنگ نمایان شده. گفتم عیب نداره و زدم زیر گریه و گفتم خدارو شکر کن عزیزم و ناشکری نکن و بهم با داد میگفت هیلا من خواستم پیش تو بذارم ولی تو گفتی نه تو من رو تنها گذاشتی. راستم میگفت بیچاره آخه من خرررررر چرا گفتم نه:((((((((( در حالی که در شرایط مشابه مدام به من میگفت پیش خودم بذار که من کنارت باشم اما من نتونستم حق خواهری رو ادا کنم دیگه زار میزدم که بذار بیام پیشت میگفت نمیخوام من این رو نگه نمیدارم. بعدم قطع کرد و مامانم زنگ زد بهم که هیلا خواهرت چی شده نکنه کاری دست خودش بده میگه نمیخواد بچه رو نگه داره.

حتی بهم گفت یه دکتر خوب پیدا کن ببرمش پیشش اگر تصمیمش حتی قطعی بود برای سقط من کاری ندارم ولی کاری دست خودش نده .

(ته دلم میدونم که سقط نمیکنه. یعنی یه حسی بهم میگه که میذاره من خاله شمگریه)

دیگه تلفن رو که قطع کردم زار زدم با تمام وجودم زار زدم که ای خدا چرا هرکسی نمیخواد در بار اول بچه دار میشه ولی اینهمه عزیزانی که چشم انتظار دو خط موازی هستن باید اینهمه عذاب بکشن.... ناشکری نمیکنم ای کاش که هیچ مادری نا شکری نکنه. من خودم تشنه ی مهر مادری هستم... اینکه مهر مادری که تو وجودم هست رو روزی به بچه ام بدم  و از ته ته ته وجودم آرزو میکنم و همیشه دعا کردم که خدا به همه زن های بچه دوست بچه بده ولی از خدا میخوام که اگر کسی هم آمادگی نداره نده... مثل اون دفعه ی من......... که من هر روز و هر لحظه عذابش رو با خودم دارم. اصلا و ابدا پشیمون نیستم و اگر برگردم به اون زمان باز هم همون کار رو میکنم چون خدا بهم عقل داده و عقلم میگه اون کار درست بود.... ولی امروز آتیش گرفتم ..... چراغ های خونه رو خاموش کردم و اونقدر گریه کردم که تو تنم جون نموند... چقدرم که این موضوع برای من بده... با اولین اشک قلبم تیر میکشه ولی میدونم اگر گریه نمیکردم میمردم یا سکته میکردم از ناراحتی.

بعد م که شووریم اومد و ماجرا رو براش گفتم و هی دلداریم داد که عیب نداره و ایشالا بچه اشون سالم باشه و ایشالا بی خیال سقط میشن و ... بعدم گفت پاشو زنگ بزن بهش شام رو ببریم اونجا باهم بخوریم که زنگ زدم به خواهرم و اونم گفت نه شام رو بیرون میخوریم چون باید برای نگه داشتن یا نگه نداشتنش مشورت کنیم دوتایی و فکر کنیم و تصمیم بگیریم.

من بهش گفتم که هر تصمیمی بگیره کنارشم و تنهاش نمیذارم. درسته اون بچه برام عزیزه اما نه قدره مادرش....

درسته این جمله رو خیلی دیر بهش گفتم.... باید این حرف رو امروز ظهر که کنارم بود میزدم.... انقدر از خودم بیزارم که حد نداره.........

حتی یک بار نتونستم خواهری رو در حقش تمام کنم حتی یک بار...... هیچ کس ندونه شما که میدونید در شرایط مشابه برای من چه کارا کرد.......

فقط از خدا یه چیز رو میخوام اگر قصد کرد که این بچه رو نگه داره... تن هر دوشون سلامت باشه.... همین...

برای نوشتن پست عمومی بعد از شام بر میگردم. ممنون که به درددلم گوش دادید

/ 43 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پريا

جواب پليز. خواهرت چه طوره؟

پريا

راست ميگي بارداري نا خواسته خيلي شوك بزرگيه. [گریه] خوشحالم كه الان كه ان هستي اومدم اينجا :-* در مورد ايميل هم چشم. به روي چشمام. از دفعه بعد ميل مي ذارم حتما :-*

ماه كوجولو

بجه ناخواسته خيلي سخته اما امان از وقتي كه بخواي و نشه!!!!تو هم زياد غصه نخور عزيزم ايشالا جبران ميكني واسه خواهرت.هميشه وقتي ني ني رو شير ميدم دعا ميكنم خدا به هركي ميخواد ني ني سالم بده.هميشه به ياد تو هم هستم.وايييي.مطمينم به زودي ميادش.بوس

مامان تربچه

خیلی ناراحت کننده بود حق داری اینقدر بهم بریزی هم یاداوری خاطره خودت هم خواهرت این کم چیزی نیست انشاله بهترین تصمیم و بگیرین ! زودی خبرشو بده بهترینها رو براتون میخوام بوس

مريناز

عزیزم انشااله خواهرت همیشه سلامت باشه. انشااله هر چی خیره براشون اتفاق بیفته. نمی دونم والا حکمت خدا چیه یکی 30 روز پشت هم نزدیکی میکنه به امید بچه اما هیچ خبری نیست یکی هم مثل خواهر تو 1 بار تو سال شیطونی میکنه اینجوری میشه. به هر حال امیدوارم الان از شک ماجرا بیرون اومده باشن و بتونن بهترین تصمیم رو بگیرن[لبخند] مطمئن باش تو بهترین خولاهری هیلا حتما حکمتی بوده که پیش تو نشد بذاره[بغل]

شکوفه

اول باریکلا و ماشالا به این تخمدونا [نیشخند] که بعد 7سال خودشونو چس نکردن[نیشخند][خنده] بعشدم اینکه هیلای مهربونم اصلا خودتو سرزنش نکن .. ما که نمیتونیم آینده رو پیش بینی کنیم که بهترین تصمیم رو بگیریم ... عزیزم معلومه خیلی مهربونی پس مطمئن باش تو چیزی کم نذاشتی و خواهرتم اینو میدونه .. تو هم میتونی از حس و حال الانت در مورد اون نی نی قبلیت بگی چون با توجه به اینکه روحیاتتون شبیه همه ، خواهرت بتونه با چشم باز تصمیم بگیره ... تو هم هي فرت و فرت غصه نخور جوووووجه ... ايشالا هر موقع خدا بخواد و به وقت درست و اصوليش يه فرشته شومپولي پولي ماماني ميندازه تو بغلت ... اصلا و ابدا نگران نباش ... دفعه ديگه هم غصه خوردي فحش ميدم[نیشخند]

شکوفه

اول باریکلا و ماشالا به این تخمدونا [نیشخند] که بعد 7سال خودشونو چس نکردن[نیشخند][خنده] بعشدم اینکه هیلای مهربونم اصلا خودتو سرزنش نکن .. ما که نمیتونیم آینده رو پیش بینی کنیم که بهترین تصمیم رو بگیریم ... عزیزم معلومه خیلی مهربونی پس مطمئن باش تو چیزی کم نذاشتی و خواهرتم اینو میدونه .. تو هم میتونی از حس و حال الانت در مورد اون نی نی قبلیت بگی چون با توجه به اینکه روحیاتتون شبیه همه ، خواهرت بتونه با چشم باز تصمیم بگیره ... تو هم هي فرت و فرت غصه نخور جوووووجه ... ايشالا هر موقع خدا بخواد و به وقت درست و اصوليش يه فرشته شومپولي پولي ماماني ميندازه تو بغلت ... اصلا و ابدا نگران نباش ... دفعه ديگه هم غصه خوردي فحش ميدم[نیشخند]

لیمو

نمیدونم چی بگم... به امید خدا همونی که بهترینه براشون اتفاق میوفته. زود بیا بگو بالاخره چیکار کرد[نگران]

JimBoOoO

[ناراحت]

ویس

عزیزدلم ایشالا تصمیم درستی می گیرن تو خودتو به خواهرت ثابت کردی [ماچ]مطمئنم ازت ناراحت نمیشه