هیلا کُتلتیان :)))

سلام عزیزانم خوبید خوشید سلامتید با ماه مبارک رمضان و البته گرمای وحشتناک و نفس گیر چه میکنید؟ الهی که خدا تن سالم و دل خوش بده به همه .

خب بریم سر تعریف کردنی ها.

سه شنبه من بعد از کار رفتم خونه مامانم این ها و یکم پیش خواهرم اینا بودم و خوابم برد ساعت 9 شووری اومد و خب اعصاب من از کار خورد بود و اونم دیر اومد و یکم دلخوری پیش اومد که البته یکی دو ساعتی ام به طول انجامید و خب شب خوبی نبود . چهارشنبه پاشدم اومدم اداره اونقدر حالم بد بود خدا میدونه پاهام هی بی حس میشد و حس میکردم میخوام بخورم زمین خنثی دیدم نه اینطوری اصلا نمیتونم بمونم بنابراین پاشدم جول و پلاسم رو جمع کردم و خواستم برم خونه که شووری گفت بیا بریم فلان طلا فروشی که میخواستی دست بندت رو عوض کنی.منم پاهام حس دار شدنیشخندخندهو گووووووله وار رفتم سر قرار شوخی نیست که عزیز من طلاست میفهمی طلا حس پا که هیچی مرده رو هم زنده میکنه عینکنیشخند.اما خب دست بند هاش یازده گرمم اینا بود و خب من هم تجربه خوبی از خرید طلای سبک ندارم چون دستم مدام تو درو دیواره و چیزای سبک تو دست و بالم داغون میشه پس نخریدم و با شووری برگشتیم خونه و یک دستی به سر و روی خونه کشیدیم و گفتیم یکم بخوابیم و بیدار شیم بریم خونه مادر شووری اینا خواهر شوهر دیدنی نیشخند 

آهاااان یه چیزم یادم رفت بگم همون سه شنبه شب برادر شوشو 2 زنگ زد دعوت کرد برای پنج شنبه شب که خب اینم خودش داستانی شد برای خودش.

خلاصه که خسبیدیم و بیدار شدیم و دوش گرفتیم و لباس پوشیدیم و آژانس گرفتیم و رفتیم اون ور. من هم اصلا به روی خودم نیاوردم که خواهر شوهر شنبه اومده و اصلا به من نگفتن که البته من هم از شوهرم همون روز فهمیدم اما چون خودشون نگفته بودن نه زنگ زدم نه احوال گرفتم و فقط همون چهارشنبه رفتم پیششون. شب رو تا دیروقت حدودای دو و نیم پیششون بودیم و بعد برگشتیم خونمون. 

یکم با شووری صحبت اینا کردیم که شووری گفت فردا رو باید بریم خونه برادرشوشو2 که خب من هم گفتم اون وقتی بازدید عید من رو نیومده من چرا بیام خونش؟؟؟

شووری گفت ااااا یادم نبودددد من اسمس دادم گفتم میایم. گفتم عیب نداره دیگه چون گفتی بریم تا خواهرت اومده دور هم باشیم و ناراحتی پیش نیاد.

القصه پنج شنبه صبح بیدار شدیم و یادم نیست چی خوردیم و پاشدیم حسسسابی خونه رو ترتمیز کردیم و برق اندختیم و یکم بازی کردیم و من رفتم خونه مامانم اینها یه سر بزنم و لباسمم برداشتم که ازونجا حاضر شم و شووری ام رفت برای میز نهارخوریمون شیشه سفارش بده و بیاد دنبالم.

اونجا دیدم خواهرم یه لباس از ترکیه اورده و داد بهم واااای فووووق العاده بود و سریع همونو گذاشتم بپوشم برای اون شب و بیخیال لباسایی که اورده بودم شدم.

زود رفتم حاضر شدم و شووری ام هشت اومد و رفتیم و یه ربع بعد افطار رسیدیم. دیگه افطاری در کار نبود و بقیه یکم ته بندی کرده بودن برای شام.

جاری هم طبق معمول که خواهر شوهر میاد کلی چیز میز درست کرده بود مثلا مارمالاد قیفی و کیک نونو پنیر و گردو که خیلی ام خوشمزه بود و ژله و شامم قیمه با گوشت چرخ کرده و جوجه رولی درست کرده بود دو مدل هم سالاد درست کرده بود من حسسسسابی کمکش کردم چه تو اوردن و جمع کردن و خلاصه حسسسابی کمکش کردم در حالیکه بقیه هی میرفتن میشستن اما خب گربه ی کور، کوره دیگه!! حالا میگم براتون.

خلاصه اون شب شووری گفت هیلا کی بگم خواهرم اینا رو؟ منم گفتم یکشنبه بگو که من کلاس ویولنم رو رفته باشم و بدون استرس بگم بیان و کارامو بکنم.

شب حدودای ساعت دو و نیم برگشتیم خونمون و شووری گفت هیلا آناستازیا میره سر کار و سختشه از کرج بیاد خونمون یکشنبه (آناستازیا=جارو1)

گفت فردا بگیم. من هم با اینکه اصلا راضی نبودم گفتم باشه هرطور خودت میدونی ایرادی نداره.

شووری ام گفت بخوابیم صبح زنگ بزنم بهشون گفتم اوکی.

ساعت یازده بیدار شدیم و شووری سریع گوشی رو برداشت و زنگ زد به مامانش و گفت یکشنبه یا جمعه یکی رو انتخاب کنید که بیاید خونمون. مادر شوهر گفت نه امروز سخته برای هیلا و یهویی هست و ... شووری ام گفت من کمک هیلا هستم و نگرانش نباشید و هر روز راحتید بگید. اونام مشورت کردن و گفتن اوکی امشب میایم.

هیچی خلاصه تا خدا فظی کردیم دوبار زنگ زد برادرشوشو2 و جواب نداد و بهش اسمس داد که امشب همه خونه ما هستن شمام بیاید.

دیگه رفت دنبال خرید و هیچی خونه نداشتیم چون تقریبا ده روز بود خونه نبودیم دیگه شووری سه چهار بار رفت خرید و اومد و منم تو اون فاصله آش دوغ و ژله خورده شیشه درست کردم و ذرت و نخودفرنگی بخارپز کردم و سیب زمینی هم گذاشتم بپزه برای الویه.

شووری ام گوشت اماده کرد برای کباب کوبیده و جوجه هم مارینه کرد . خیلیییییییی وقت بود میگفت وقتی همه خونواده ام اومدن براشون کباب بزنم و البته که کلیییییییی هم ذوق داشت.

ساعت حوالی چهار بود که مادر شوهر زنگ زد به شووری که تو برادرشوشو2 رو دعوت نکردی چرا؟؟؟؟تعجب شووری گفت من زنگ زدم جواب نداد اس دادم بهش. مادر شووری گفت گریزلا (جاری2) گفته که نه مارو دعوت نکردن و ما نمیایم. خلاصه شووری دوباره زنگ زد داداشش جواب نداد. تقریبا ده بار زنگ زد بهش ولی جواب نداد.

بعد تو این فاصله هی پدرشوهر زنگ زد هی مادر شوهر که چرا اینطوری کردید و دعوت نکردید و ماهم هرچی گفتیم جواب نمیدن باور نکردن.

دیگه شووری میخواست بره نون بخره برای افطار و حسابی ام اعصابش تخم.ی بود نیشخند

یه توضیحی بدم بهتون اول.

خب من میدونم که این مدل دعوت کردن درست نیست اما چیزی که عوض داره گله نداره!!!! اونا تا به حال چندین بار یک بار ، فقطططططططط یک بار زنگ زدن به شووری و بعد که جواب نداده مثلا چون سر کار بوده، حتی بهش اسمس هم نداده بودن!!!! و مثلا ما ساعت یازده شب فهمیده بودیم همه دعوتن جز ما خنثی اما خب چون من کولی بازی در نیاوردم مثل ایشون تا حالا کسی در جریان قرار نگرفته و فکر میکردن که ما خودمون نرفتیم خنثی من هم همون ظهر میدونستم برادرشوهر خوابه و جاری احتمالا بیداره و اگر عشقم میکشید میتونستم بهش زنگ بزنم اما من  به کسی احترام میذارم که بهم احترام بذاره بنابراین بهش زنگ نزدم ولی خب ایشون کولی که هیچی ، هااااره!!!!! خلاصه که خواست مکر بزنه ولی خب خدا دستش رو رو کرد حالا میگم براتون.

بعد از اینکه ریییییییییید قشنگ به احوالات ما و اعصابمون رو خورد کرد اخر سر شووری گفت هیلا به خاطر من یه زنگ بهش میزنی گفتم چرا که نه خب تو بخوای من میزنم گفت تو بزن من عمرا عید دیگه خونشون نمیرم.

زنگ زدم جواب نداد شووری رفت نون بخره که خود جارو زنگ زد و من با یه لحنی که بفهمه چقدر کارش زشت بوده براش توضیح داد م چی شده و سوتفاهمه و تهشش گفتم خوشحال میشیم تشریف بیارید. بعد گفت نه من نگفتم و مامان اینا بزرگش کردن و من اصلا کی اینطوری گفتم و ال و بل و بعدم گفت شوهرم خونه نیست و من تو خونه تنهام و حالا بیاد ببینم چی میشه.

زنگ زدم به شووری گفتم و شووری گفت درک سیاه نیشخند نیان بهتر.

بعد یه ربع با عصبانیت زنگ زد که شماره اون گریزلا ی آشغال و بده گفتم برا چی هرررکار کردم قسمش دادم نگفت و گفت فقط بده شمارش و میخوام ببینم حرف حساب زنیکه چیه.

خلاصه من شماره رو اسمس کردم ولی خداروشکر اسمسه نرسیده بود نیشخند شووری اومد خونه که چرا اسمس ندادی اسمسو نشونش دادم که فرستاده بودم و نرسیده خلاصه عصبانیتش خوابیده بود و گفت ولش کن و بعد پرسیدم چی شده بود که گفت زنگ میزنم خونه شون زنیکه تلفن من و جواب نمیده بعدم داداشم هم زنگم رو جواب نمیده و گه خوردن و ال و بل. من تا بحال شووری رو تا این حدددد خشمناک ندیده بودم و اولین باری بود که میدیدم کسی رو فحش میده خنثی ولی خیلییییییییی عصبانی بود. خلاصه چایی دم کردم و مادر شووری اینا رسیدن و افطار رو اوردم . اش دوغ و توپک خرما کنجدی و فرنی و خیار گردوی تزئین شده با پنیر خامه ای و چایی اوردم و افطار رو جمع کردم با جاری یک رفتیم اشپزخونه که یهو نفهمیدیم چی شد که دعوا شد تعجب پدر شووری و شووری داشتن هردو داد میزدن پدر شووری میگفت چرا درست مهمون دعوت نکردی و شووری ام میگفت اون جواب نمیده و زنش فتنه س و ال و بل.

پدر شووری گفت زنگ و اسمست رو ببینم.

شووری ام رفت گوشیش و نشون داد که درست یک دقیقه بعد از مامانش تماس گرفته بود و پدر شووری قشنگ اروم شد وقتی اونا رو دید. بعد هی با گوشیش زنگ زد برادرشوشو2 ولی جواب ندادن.

من از ترس شاشیده بودم به خودم و داشتم ظرف میشستم و تو دلم لعنت میفرستادم به جاری دو که گند زد به مهمونی من.

جاری یک و دختر خواهر شوهر و خواهر شوهر هم از ترس چسبیده بودن به دیوار و قایم شده بودن تو اتاقخنثی

جو حسابی سنگین بود و پدر شوهر هم به شووری گفت شام درست نکنخنثی شووری ام خیلییییییییییییییی ناراحت بود و به مادرش گفت من رفتار اونا برام مهم نیست ولی وقتی شما به خاطر اونا اینطوری میکنید و بابام میگه شام درست نکن من و خیلی ناراحت میکنید و مامانشم گفت نه بابات منظوری نداره و منظورش اینه که الان درست نکن و بذار یکم گرسنه مون شه بعد.

درست در همین حین نمیدونم جاری دو بود کی بود زنگ زد که پدر شوهر یهو قاطی کرد و باداد و فرررریاد میگفت معلومه کدوم گوری هستید جواب زنگ و نمیدید و بعد هی میگفت نخیر اینطور نیست و من زنگ و اسمسش رو دیدم و شما دارید بازی در میارید و ال و بل و خلاصه حسسسسابی رید بهشون دلم خنک شد نیشخند بعدم گفت به برادرشوشو2 بگو اگر همین الان اومد، اومد نیومد دیگه بابا نداره و اسمش رو نمیارم تا اخر عمرماز خود راضیخلاصه برادرشوشو1 و برادرشوشو2 و جاری دو ساعت یازده و نیم شب خنثی اومدن و شووری ام رفت کباب ها رو زد و برادرشوشویک هم رفت کمکش و جاری دو هم عیننننن چییییییییی زوزه میکشید و هی میومد کنارم موس موس کنه و مثلا یعنی کاره ای نبوده در حالیکه من و شووری و البته بقیه همه فهمیدم از گور اون بلند میشه همه چی.

خلاصه هی اومد که بده من ظرفا رو ببرم و ال کنم و بل کنم و پدر شووری اینام اصصصصلا تحویلش نگرفتن آآآآآآآآی دلم خنک شدددد. بعد از شام شووری و برادرهاش رفتن اتاق و حسابی همدیگه رو تکوندن. خلاصه شووری هرررچی تا الان بود و به روی داداشش اورد و من یه لحظه رفتم اتاق دیدم سرش و انداخته پایین و گوش میده خلاصه از شووری معذرت خواهی کرده بود و روی هم رو بوسیدن و اومدن بیرون.

بعد برادرشوشو2 رفت انتن مرکزی ماه.واره مون رو وصل کرد و ساعت دو و نیم رفتن و من تا ساعت سه و نیم داشتم خونه جمع میکردم و البته که خستگی جسمی بماند، خستگی روحی بدی برامون موند. انگار با غلتک از روم رد شده بودنخنثی دیگه با بدبختی خوابیدم و صبح هم نرفتم سرکار و ظهر بیدار شدم و یکم خونه رو مرتب کردم و یه عالمه لباس اتوکردنی داشتم اتو زدم و رفتم یه سر خونه مامانم این ها و برگشتم خونه. یکم با شووری سریال دیدیم و بعدم پاشدیم رفتیم سینما نهنگ عنترنیشخند رو دیدیم و برگشتیم خونه . وسایل الویه رو هم از قبل گذاشته بودم پخته بود با هم میکسشون کردم و گذاشتم یخچال بعدم هندونه و طالبی بردم نشستیم خوردیم دلتون نخواد . و پایتخت و دیدیم و خسبیدیم. یکشنبه اومدم سرکار و بازم اعصاب خوردی.... بعد از کار رفتم خونه بیهووووووش شدم تا ساعت ده شبخنثی چشمم و باز کردم دیدم شووی داره برنج دم میذاره بخوریم بیدار شدم یکم خونه رو مرتب کردم شاید سرحال شم اما انگار نه انگار. عین یه تیکه گوشت افتاده بودم یه گوشهخنثیدوشنبه هم اومدم سرکار و طبق معمول شل و وارفته و بی ححال بودم و اعصاب خوردی سرکار هم مزید بر علت شد و معده درد گرفتم و زود رفتم خونه. البته رفتم خونه مامانم این ها و با خواهرم رفتیم دکتر بخیه هاشو چک کنه و بعدش برگشتم خونمون شووری ام اومد و من پریدم دوش گرفتم و آژانس گرفتیم رفتیم خونه مادر شووری اینا و خواهر شووری افطار کرد و شام هم الویه بود خوردیم و یازده برگشتیم خونه و شووری دوش گرفت و تو این فاصله من خونه درست کردم جلو تلویزیون.

کلا یه مدتی هست شب ها رختخواب و میارم میندازم جلو تلویزیون چون تشک تختمون کمرمون رو نابود کرده و بعد سریال خارجی میذارم و میبینیم و خوراکی میخوریم و بعدم خاموش میکنیم و کندی کراش بازی میکنیم و میخوابیم.

دیروز رفتم داروخونه و قرص جوشان مولتی ویتامین و البته یک بسته هم فارماتون خریدم شاید ازین بیحالی و کرختی که گریبانم رو گرفته در بیام.

دیگه ازون هیلای پرانرژی خبری نیست و مدام خواب آلود و کرخت و خسته ام و دلم میخواد فقطططط بخوابم. حامله هم نیستمنیشخند دیروز پریو.دم تموم شد هه ههههههنیشخند

امروز هم کلی با خودم کلنجار رفتم که برگشادی غلبه کنم و برم اپیلاسیون که وقتی زنگ زدم گفت نیست و باید برم خونه دوباره کتلت شم و بخوابم کف خونه . هه هه.

برای امشبم برنامه خواب دارمنیشخند یه دوهفته ای هست که به جز روز مهمونی و الویه ی مذکور هیچ غذایی نپختم میتونه به این علت هم باشه چون انرژی من به برقرار بودن اشپزخونه اس و یه جورایی باید نبض خونمون که اشپزخونه س بزنه تا من در رگ های زندگی جریان پیدا کنم و لخته نشمنیشخندنیشخندنیشخند جمله سنگین بود، ادارات کلهم یک هفته تعطیلنیشخند

همین دیگه من برم به چرتم برسمنیشخند

/ 33 نظر / 110 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیکادل

این حالی که داری ممکنه به خاطر استرس اون شب باشه. بگردم الهی خیلی زود بهتر بشی. مایعات زیاد مصرف کن و نفس عمیق بکش.مخصوصا اگر میتونی روزی یک ربع یه جای تاریک تنها دراز بکش و به نفس هات تمرکز کن.بی حالیت از بین میره

فاطمه

سلام هيلا جون واقعا متنت غمگين و پر استرس بود... يه لحظه خودمو جاي تو گذاشتم واقعععععا حس بدي بود... عزيزم خودتو ناراحت نكن ، حالا حالاهاااا مونده ذات خبيث جاريت رو بشه... من همونطور كه ميدوني مدت كميه متنات رو ميخونم اما توي مطالبت حس بدي به جاريت پيدا كردم.... اميدوارم اونم درست بشه، آخه چه ارزشي داره كه بخواد مهموني دورهمي رو بهم بزنه....چه تصوري داره كه بخواد به يه جمعي كه واسه شادي دور هم جمع شدن استرس وارد كنه.... تو ميزبانيتو در حد عالي برگزار كردي ... اميدواريم كه اون اصلاح بشه... تو اين جامعه اي كه همه با سختياي متعددي روبرو هستن و مجبورن شبانه روزشونو واسه كار و در آمد مناسب بذارن ،يه همچين آدمي نوبره بخدا.... ناراحتت نميكنم ،چون تو بهتريني ببخشيد كه وقتت رو گرفتم هيلا جونم پر انرژي باش....[گل]

مریم روشن

سلام هیلا جون خوبی؟به نظر من یه آزمایش خون بده من خودم هر وقت خیلی کرخت و بی حال میشم قرص های تقویتی از جمله آهن خیلی کمکم میکنه یعنی از این رو به اون رو میشم شاید کم خون شدی عزیزم[قلب]

پیچک

خیلی خانومی هیلا من باشم اصلا تحملم نمیشه البته من که هنوز عروس نشدم و جاری بازی ندیدم ولی خیلی سخته اینطوری من نمیتونم حرف نزنم[متفکر]

مهربانو

یه بحث تخم؛آتیک اینطوری هم دیشب ما داشتیم...تو روح باعث و بانیش[نیشخند]

آشتی

سلام. از ترس مرده بودم وقتی نوشتی دعوا شد. خیلی دعوای خانوادگی بده! آدم تا چند روز دست و پاش حس نداره. ولی بد هم نشد. دیگه بازی موش و گربه باید یه جا تموم میشد. درسته اعصابمون (!) خرد شد ولی همین که دستشون رو شد، خودش خوبه.

نارسی

چقدر این جاری و کاراش رو اعصابه ... چقدر خوب که میتونی با آرامش تحملش کنی هیلا... همون بهتر که رابطه تون به حداقل برسید و فقط حفظ ظاهر کنید جلوی بقیه...

نارسی

وای ماجرای کفش تق تقی عالی بود کلی خندیدم بهت [قهقهه] حلال کن [نیشخند] چه عالی که برنامه سفر میذارید ... ایشالا که هرجا میرید بهتون کلی خوش بگذره عزیزم [قلب]