به عشق اونایی که با خوب و بدم ساختن :****

سلام و صد سلام به عزیزان دل و مهربانان همراه.

خوبین؟خوشین؟ صبح بهاری اول هفته تون به خیر و شادی.

نمیدونم چم شده.... اول که صفحه ی یادداشت جدید رو باز کردم یه پست خداحافظی نوشتم و درست وقتی که میخواستم ثبت رو بزنم یه لحظه مهربونی های تک تکتون از جلوی چشمم رد شد ... تک تک لحظه ها و ثانیه هایی که شماها در کنارم بودید و با خوشحالیم خوشحالی کردید و با ناراحتیم ناراحت شدید....

بدون معطلی تمام متن مربوطه رو دلیت کردم و خواستم دوباره سعی کنم.

نمیدونم چرا از اینجا دلسرد شدم. شاید به خاطر بی رحمی کسانی باشه مثل خیلی از ماها توی واقعیت چشم هاشون رو میبندن و دهانشون رو باز میکنند.

من حداقل میخوام با این پست تلاشم رو بکنم. سعی میکنم دوباره بنویسم و به احتمال زیاد روال پست های وبلاگم رو تغییر بدم. تا ببینیم چی پیش میاد...

چهارشنبه شب از سر کار مستقیم رفتم خونه خواهرم و سرخوش و خوشحال از اینکه دو روز تعطیل پیش رو دارم. یکم با هم صحبت کردیم و از هر دری حرف زدیم تا اینکه من احساس کردم چرک دندونم وحشتناک شده. رفتم توی آینه نگاه کردم و دیدم واویلاااااا یه عدد بادکنک روی دندونم هست که هر آن ممکنه سر باز کنه (اه اه حالتون بهم خورد نه؟نیشخندشیطان) والا بخدا به عمرم هرگز اینطوری ندویده بودم سمت دکتر... یعنی بلافاصله لباس پوشیدم و الفراااااااااااااااااااار. سه عدد 6.3.3 و کلی آنتیبیوتیک داد و یه 6.3.3 و یه ب کمپلکس (داوطلبانهنیشخند) نوش جان کردم و با خواهرم رفتیم منزل ما... دکتر بهم گفت خودم دندونم رو تمیز کنم . که حین تمیز کردن فهمیدم چی شده بود که اینطوری شده بود بههههله گره ِ بخیه جا مونده بود :)))))))))))))))))))) یا خداااااا سرویس شدم من سر این فسقل گره....

آخر شب هم سر یه موضوع چرتتتت از شووری دلخور گشتم و بسیااار بد خوابیدم. بهله.

5 شنبه ظهر یه سری وسیله برداشتم و یورتمه زنان رفتم منزل مامانم اینا برای شام... همینطور که نشسته بودم با خودم فکر کردم برای شووری برم یه چیزی بخرم که خوشحالش کنم.

پاشدم رفتم نیکوتن پوش و نتیجه ی این خرید یه تی شرت و سه عددد شورت واسه شووری و دو مانتو و یه تی شرت واسه من بود ... البته مانتوها که یکیش مفت بود و تابستونه که خریدم و اون یکی هم اداری بود برای اداره گرفتم که هرروز یه چیز نپوشم ....

برگشتم خونه ی مامانم اینا و هدایا رو اهدا نمودم و نیشخند شووری ازونجا که خیلی سورپرایز شدن رو تو چهره اش نشون نداد باز من قهر کردم و قهر تو قهر شدخنده دیگه ازون لحظه ی مهمونی به بهد رو ما تو اتاق در حال مذاکره بودیم تا پاشدیم اومدیم خونه. انگار خودمون خونه نداریم بحث هامون رو بردیم اونجازبان بهله آشیانه ی ما که جای بحث و قهر نیست هه ههنیشخند

دیگه پنج شنبه رو با کلی ناز و نوز خوابیدیم و  به این نتیجه رسیدیم که هیلا لوسش هم قشنگه هه ههنیشخند جمعه هم من در حالت اغما خوابیدم تا لنگ ظهر. عزیزم جنبه ی کار کردن نداری بشین خونه خووووبنیشخند شوووری ام که طبق معمول جمعه ها سرکار بود. ساعت حوالی 5 مادر شووری زنگ زد که میخوایم بریم خونه پسردایی شووری میاید؟ گریزلا و آناستازیا اینا هم هستند. ما هم گفتیم باشه زنگ زدم شووری و بیرون باهم قرار گذاشتیم و چیتان پیتان نموده و شتافتم به محل قرار...

از قضا ما یه ربع زودتر از مادر شووری اینا رسیدیم اونجا و یه عدد هدیه پاگشا دادن بهمون و مادر شووری اینا که اومدن هی گفتن ما به خاطر هیلا اینا دیر کردیم ما منتظر هیلا اینا بودیم و دیگه شووری آمپرش رفته بود بالا. شانس آوردیم خون و خونریزی نشدنیشخند از آن سو گریزلا رفته بود بالای منبر که من المپیادی بودم !!!!!!! یا خدااااقهقهه منم روم رو کردم به آناستازیا گفتم تف به ریا من هم رتبه یک المپیاد بودم که به نفع گریزلا کشیدم کنارخنده دیگه آناستازیا پخش و پلا شده بود وسط سالن و با کاردک جمعش کردیم.

آخه کسی نیست بهش بگه خدا واجب کرده خودت رو ضایع کنی... اون حرف میزد و هیچ کی نگاهش نمیکرد. حتی صاحبخونه هم روش اون طرف بود. دیگه ساعت 10 و نیم بلند شدیم و یازده و نیم خونه بودیم و تا بخوابیم شد دو . واویلااااا دیگه من هلاک شدم از بی خوابی .

ولی شکر خدای متعال ، صبح شش و ربع اتومات پاشدم و اصلا هم خوابالود نبودم و چایی گذاشتم و صبحانه رو حاضر کردم و خوردیم و زدیم بیرون... هوا بسیااااار بسیاااار عالی بود و من هم کلی انرژی گرفتم از خورشید و آسمون و هوای بهاری اما وقتی اومدم شرکت و وبلاگم رو باز کردم دلم گرفت. بهله.

البته نه اینکه بخوام بگم شخص خاصی مقصر باشه نه... به هرحال وقتی من وبلاگ دارم باید آماده ی شنیدن هر نوع نظری باشم اما یکم خورد توی ذوقم.

به هرحال اگر هم یه روزی تصمیم بگیرم اینجا رو تعطیل کنم هیچ کی مقصر نیست.

خلاصه که من برم یکم به کارهای اداره برسم چرا که امروز عصر میخوام برم خونه مادر شووری اینا یه امانتی به آنناستازیا بدم و برگردم خونه ...

ایشالا امشب زود بخوابیم که فردا سرحال تر از امروز باشیم.

دل هاتون گرم و بهاری.

دوستتون دارم.... بابایماچ

/ 87 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فارا

خوش به حال شووری که براش کادو خریدی[لبخند] هیلا عکساتون چی شد؟

سمانه

وای یعنی فک کن میومدم وبلاگت میفهمیدم چنین کاری کردی هیلا...

مریم(خاموش بودم)

قربونت برم من یه بیست روز پیش برات آدرس خوابگاه رو خصوصی گذاشتم.نرسیده عایا؟

مریم سنبلی

عاششششششششششششششقتم[قلب]

✘ღ♡ شیــــבا ♡ღ✘

سلاااااااااام مهربونم وااااااااااااای قالب جدید مبااااااااااااارک شبت ستاره بارون [گل][قلب]

مهسان دختر مهربون

هیلا من همون مهسان دختر مهربون هستم که اون کامنت قبلی رو گذاشتم اماببخشید یادم رفت ادرس بذارم [ماچ]

سمانه

سلام عزیزم. قالبت مبارک عاااالیه.... هرچند بنده رو لایق دوستی ندونستی اما من باز هم میام میخونمت و اگه بری کلللللی قصه نیخورم... آدم دهان مفت زیاده، تو خوش باش و بزار بسوزن.... هیلیییییی عاشقتم.

سمانه

سلام عزیزم. قالبت مبارک عاااالیه.... هرچند بنده رو لایق دوستی ندونستی اما من باز هم میام میخونمت و اگه بری کلللللی قصه نیخورم... آدم دهان مفت زیاده، تو خوش باش و بزار بسوزن.... هیلیییییی عاشقتم.

setare

salam salam hilai jonnnnnnnnnnnnn man omadam vay eshghe man narea delam barash tang mishe alanam ke nemiri dg fahmidam heheheh kheyli doset darim hilaian khanom hila losesham ghashangeeeeeeeeeeeee