بالا و پایین....

سلام به دوستای عزیزم...

یادتونه گفتم که کارام رو زیاد کرد؟

خب اول یه توضیحی بدم... قبلا هم گفته بودم که من همیشه برای کارایی که انجامش واسم سخته به خودم جایزه میدم. اینطوری هم ذوق انجام دادن و تموم کردنش رو دارم هم بعدش خستگی از تنم در میره...

کلا هم سعی میکنم منفی بافی نکنم و دارم روی این مقوله حسابی کار میکنم.

تمام شنبه رو تا دیروقت نشستم به انجام کارایی که خواسته بود و همه رو مو به مو اجرا کردم و دوباره مقاله خوندم و کارام رو کردم و بعدم خوابیدم . فکر کنم ساعت 4 صبح بود خوابیدم. بعد یکشنبه صبح پاشدم رفتم آزمایشگاه که آزمایشم رو بدم و گفت باید بیست دقیقه بشینی بعد تست کنم. همین موقع که نشسته بودم یه خانوم حدودا 40 ساله چادری با لباس های مندرس و وضع ناجوری اومد برای تست خون. پاهاش میلرزید و رگ هاش پیدا نمیشد و هی میگفت یا حضرت زهرا.. یا فاطمه زهرا... جوابشم اورژانسی میخواست... حدس زدم چی باید باشه ولی با مهربونی برای اینکه یکم از فضا دورش کنم گفتم عزیزم آزمایش چی دادی انقدر استرس داری؟ گفت بارداری... دعا کن منفی باشه... گفتم آخی خب عزیزم  چرا؟ گفت آخه دارم... گفتم چندتا؟ گفت سه تا... خنده رو لبام ماسید... از ته دل دعا کردم جوابش هرچی هست به صلاحش باشه و خدا بهش آرامش بده... گاهی وقتا مردمی رو میبینم که اوضاع مالی و زندگی مناسبی ندارن و اما باز به مشکلات خودشون دامن میزنن خیلی غصه ام میگیره... در این رابطه اگر بخوام بگم، دو تا خانوم هستن تو فامیل ما که هر دو تو اوج فقر و نداری و بدبختی زندگی میکردن... هر کدوم یه دختر دارن.... یکیشون که خیلی بزرگتر از اون یکیه از دهات اومده و زن یکی از فامیلامون شده ... آقاهه خیلی وضع جسمی و مالی خرابی داشت. اما این زن از صفر خودش شروع کرد.... بچه دوم رو وقتی حامله شد سقط کرد (کاری به موضوع سقط و بحث های در این باب اصلا ندارم) ولی  به همون یه بچه بسنده کرد و اون رو به طرز عالی ای بزرگ کرد و خونه خرید و ماشین خرید و مبلمان و تخت و ... هرچی رو که نداشت تهیه کرد و نذاشت دخترش هیچ کمبودی رو حس کنه  و حسابی بچه اش رو حمایت کرد و الان دخترش یه بانوی کامل شده و حسابی موفقه و رو پای خودشه و مربی ملی یکی از شاخه های ورزشی بانوان شده! همیشه این زن الگوی من بوده تو این زمینه که با تلاش خودش و ذهن بازی که داشت (با اینکه از روستا آمده بود) هم خودش و هم بچه اش رو به همه جا رسوند... و اما زن دوم که سنش کمتره و فکر کنم حدودای 35 داشته باشه! این یکی از اون هم موفق تره! چرا؟ چون حتی نذاشت بارداری مجددی اتفاق بیافته! که بعدش هم بخواد دست به سقط و اینطور مسائل بزنه! و بچه اش رو حسابی خوب بزرگ کرده و شوهرش رو به همه چی رسوند با درایتش... خونه و ماشین و مغازه و .... الانم دو ماه یه بار میرن کیش و قشم و خریداشو از اونجا میکنه و کلی های کلاس شدهچشمک اینم همیشه یکی از الگوهای زن موفق برای من هستش.... اولی با ارایشگری و دومی با خیاطی به همه جا رسیدن... تلاش و تلاش و تلاش و ذهن باز و درایت! نیومدن مثلا بگن هی بچه بیاریم کی به کیه! مطمئنن اگر بیشتر از یکی داشتن نه میتونستن اینطوری تلاش کنن نه خرجشون رو بدن! خلاصه که تو دلم گفتم خانوم عزیز که دلم واست ریش ریش شد وقتی بغضت رو دیدم، ای کاش نمیذاشتی....

بعدم که برگشتم خونه عین اسب ! افتادم رو پروژه و تا ساعت 4 تمومش کردم کارای کامپیوتریش رو ... حسابی خسته و دمغ بودم که تصمیم گرفتیم بریم اول اپتومتریک و بعدم بریم تئاتر!

بلیت تئاتر دایی وانیا رو خریدیم و رفتیم چشم پزشکی.... البته اولش فکر میکردیم طرف اپتومتریسته ولی بعدا معلوم شد چشم پزشکه... بعدم دوئیدیم و رسیدیم به تئاتر... بجز دوتا خانوم جوان ، بقیه بازی هاشون فوق العاده بود! علی الخصوص اکبر زنجانپور... ولی تئاتر فوق العاده کسل کننده ای بود... نمایش نامه های چخوف کلا کند پیش میره ولی دیگه نباید تو صحنه انقدر کند پیش بره به نظرم! یعنی برای تماشاچی های معمولی مثل ما خیلی کسالت باره! من اینهمه تئاتر رفتم تا بحال ندیدم کسی پاشه بره اینجا خیلی ها وسط نمایش رفتن... و البته نورپردازی عاااااااااااااااااااااالی بود.... بعدم خوابیدیم و امروز ساعت 9 گذاشتم اما دیر شد و ده پاشدم حتی انقدر دیرم بود که صبحانه ام نخوردم و دستشویی ام نرفتم و موهام و بستم بالای سرم و نشستم پای پروژه و بی وقفه کار کردم و کار کردم و .... تا ساعت 6 عصر که کلش رو تموم کردم و پایان نامه رو هم اونطوری که خواسته بود ادیت کردم و سند کردم! فقط هم فردا و پس فردا فرصت دارم امضای داورا رو بگیرم! بعد پروژه رو فرستادنی این رو هم به استاد دومه زدم که فرصتم کمه! 

حتی وقتی ایمیلم رو باز کرده بود، زحمت نداده بود کارم رو چک کنه! خیلی شیک ایمیل زد که من تو دو روز نمیتونم چک کنم و حداقل چند هفته وقت احتیاج دارم!! یا خدا! چند هفته!! حتی نگاه نکرده بود که من کارایی که خواسته بود رو انجام دادم! بلافاصله یه ایمیل زد به استاد اولم که خانوم فلانی من و گذاشته تو تنگنا از نظر زمانی و نتایجی که من خواستم رو نداده! 

منم که دل نازک! زدم زیر گریه و هق هق! بعدم رفتم خودم رو پرت کردم روی تخت ... خواهرم هم بود گفت پاشو خودت رو جمع کن این اداها چیه و شوهرم هم اومد گفت عیب نداره ...

ولی من تمام خستگیم به تنم موند! یه ایمیل زدم به استادم که من تمام کارا رو کردم و اماده ی دفاعم ممنون میشم همکاری کنید!! امیدوارم خدا کمکم کنه و استادم اذیتم نکنه.... واقعادیگه خسته شدم...

بعدم که خب شام نداشتیم... به شووری گفتم چند تا تخم مرغ بذار آب پز شه و خودمم لم دادم جلو تی وی و پایتخت و دیدم و هار هار خندیدم تا دلم خنک شه.... اعصابمم خورد بود و تا خرخرههه شام خوردم نهارم که نَخِردیم نیشخند الانم که دارم میترکم باور کنید سه برابر ظرفیتم خوردم از بس اعصابم خورد بود... گاز میزدم به نون ها انگار دارم پاچه استاد دوم رو گاز میزنم شیطان هاپ هاپ ! اصلا یه وضعی خندهنیشخند

اینم عکس شام سبکمون که من آلوده به سسش کردم از بس عاشق سسم و عالی شده بود ( سس سزار+ هزار جزیره + کچاب)

بعدم که شام و شووری جمع کرد و داره به کاراش میرسه گفتم بیام گزارش بدم یکم اعصابم آروم شه..... کلا البته همچنان دایورتش کردم ها ولی خب دلمم میخواد زود دفاع کنم تموم شه بره... امیدوارم خدا کمکم کنه!

هفته دیگه ام دوشنبه قراره برم یه جا که الان نمیگم بعدا میگم و سه شنبه ام که عروسی دختر خاله شووری دعوتیم و اولین عروسی بعد از عروسی هست که در خانواده ی مادریش میرم و میخوام بترکونم ان شااله. از خود راضی به امید خدا تصمیم دارم برم آرایشگاه و چیتان پیتان کنم.

اینم فال قهوه ای که واسه خودم گرفتم و تهش قلب افتاده بود واسم که برای اینکه واضح شه دورش و واستون قرمز کردم قلب

خداجوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون الان دقیقا کمک بغل میشه لطفا شما هم دعام کنید.... ایمان دارم به دعاتون.

کلا ادم تو هر مرحله ای زندگیش یه سری بالا و پایین داره دیگه اما خوبیش اینه که این نیز بگذرد......

بعد از بفرمائید شام میام نظرات پرمهرتون رو تائید میکنمماچ

.::دوستتون دارم::.

/ 73 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
✘ღ♡ شیــــבا ♡ღ✘

سلااااااااام ظهر 5شنبه ت بخییییییییییر آخر هفته ای شاد و پر از انرژی و حس های خوب همراه با سلامتی رو برات آرزو میکنم[گل]

✘ღ♡ شیــــבا ♡ღ✘

سلااااااااام ظهر 5شنبه ت بخییییییییییر آخر هفته ای شاد و پر از انرژی و حس های خوب همراه با سلامتی رو برات آرزو میکنم[گل]

منگولا

[خوشمزه] هیلا از شدت فضولی دارم می ترکم تازه جیش هم دارم...چرا میزاری تو آب نمک بگو کیه روله....

setare

azize delam chikar konam daste khodam nabod[نیشخند] asabi shodam akhe yaro hamash a sexesh gofte khejalatam nemikeshe vaghih[عصبانی][نیشخند] arom bash setare[نیشخند][نیشخند][ماچ]

سمانه

هیلایی من الان اومدم تو وبت ببینم اون که پیغام گذاشته کیه؟اسم خودمو که دیدم شوکه شدم گلم میدونی که من نیستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من تا امروز درگیر امتحانا بودم و وب نمیاومدم بیا بگو که من نبودم دارم دق میکنم

سمانه

هیلایی من الان اومدم تو وبت ببینم اون که پیغام گذاشته کیه؟اسم خودمو که دیدم شوکه شدم گلم میدونی که من نیستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من تا امروز درگیر امتحانا بودم و وب نمیاومدم بیا بگو که من نبودم دارم دق میکنم

باران

هیلا میشه این آدم مریض رو معرفی کنی؟

مریم( مامان محمد یاسین)

هیلا جون چقدر مزاحمت وقیحه بهت بی احترامی کرده بعد میگه ببخشید من اون موقع عصبانی بودم فقط امیدوارم من خواننده این موجود نبوده باشم تو دنیای مجازی هم آسایش نداریم چقدر هم فراوون شده

طاهره

هیلا جونم سلام خیلی ناراحت شدم از اینکه این نظرات رو خوندم خدا صبرت بده عزیزم اصلا برات مهم نباشه دایورتش کن به یه ورت البته ببخشید ها بی ادبی نباشه گلم خیلی حرص خوردم