ده لا پهنا!

سلام بر شما گل ها دیروز نه پریروز شاگرد داشتم که دیدم بیلی بیلی صدای اس اف اس موبایلم اومد و یه اسمس از جارو1 دارم که من اومدم تهران بیا ببینمت. منم گفتم اوکی اگر شد میام ولی اون شب رفتیم آتلیه ببینیم و نشد برم. 

زین پس به همون نام ها مینامم جارو ها رو که قاطی نشن. جارو1: آناستازیا و جارو 2:گریزلا (میتونم البته جارو جَلَب هم بگم ولی نمیگم این خیلی طولانیه همون گریزلا خوب بید)

خب میگفتم دیروز خلاصه تند و تند کارامو کردم و با خودم گفتم برم آناستازیا رو ببینم دو بار اسمس زده و زشته. رفتیم اونجا و دیدم گریزلا اینا هم هستن. 

نشستم و آناستازیا یهو گفت راستی عروس خانـــــــــــــــــــم مبارکا باشه!!!(یعنی که نمیدونسته ما میخوایم عروسی بگیریم !!!) ای برادر شووری مارموز برادر شووری 1 در مارموزی روی همه مارو سفید نمود چرا که من و شووری از برنامه هامون به بقیه چیزی نمیگیم ولی دیگه هم دیگه رو نمیپیچونیم ولی این زنشم و پیچوند

خب تصور بفرمایید! جارو ها نشستن رو به رو من و به خیالشون من و دوره کردن . نشسته بودن تنگ ِ هم که یعنی ما باهم خیلی ندار هستیم البته تمام این رفتار ها زیر سر گریزلا س. وگرنه اون یکی بیشتر میاد طرف من . که کلا اینا مهم نیست و نمیدونم این گریزلا بانو چرا انقدر به یار کشی علاقه داره. دیشب میخواستم بهش بگم بیا بابا آناستازیا مال تو بعد آناستازیا رو به من: خــــــــــب سالن گرفتین؟ 

من: بله دیگه اواخر اسفند (خب یکی وقتی اینجوری جواب میده یعنی دارم میپیچونمت دیگه)

حالا این دفعه گریزلا: خب عروسی تاریخ دقیقش کی هست ؟ (البته رو به شووری) : شووری: اواخر اسفند

بعد حالا آناستازیا رو به من: خونه گرفتید؟؟؟؟؟ 

من: نه هنوز!

آناستازیا: اااااِِِِِِِ؟؟؟ مامان که میگفت میخواید خونه خواهرت بشینید؟؟؟؟ (این رو هم بلند ادا کرد که همه بشنون و منظورشم که واضح و مبرهن هست دیگه... یعنی شما خونه مجانی گیر آوردید و سعیــــد هنر نکرده داره عروسی میکنه !!!!) گفتم: نمیدونم والا باید سعید ببینه پولش میرسه به اونجا یا نه چون رهن خونه اون بالاس

 و خیلی زیر پوستی شووری رو کشیدم طرف خودم و گفتم این کجا برنامه های مارو میدونه؟؟؟؟ و شووری گفت نمیدونم بخدا حتما مامان گفته دیگه

بعدم بنده خدا کلی اعصابش داغون شد. چون حرف ِ زهر آگین آناستازیا شووری من رو هدف گرفته بود. دیگه هیچی وای وای این گریزلا شروع کرد خالی بستن...

گریزلا: لباس عروس گرون شده نه؟؟؟؟  گفتم آره تو چند خریدی اون وقت؟

گریزلا رو به آناستازیا: چند خریدم؟؟؟؟

آناستازیا با صورتی کاملا بهت زده میگه من نمیدونم والا.

(تو این فاصله لابد داشت فکر میکرد چه خالی ای ببنده)

رو به من : 680 شد اون موقــــــــــــــــــــــــــــــع! بعد من گفتم آهان الان م اون مدلا همین قدره اتفاقا ! بعد هی تکرار میکرد سه بار: اون موقع ها! اون موقع انقدر شد.

و من در دلم پوزخند حواله اش کردم!!! چرا که اون موقع یعنی اسفند سال 89 من بیشتر از هرکسی در جریان اطلاعات خونشون بودم داده بود کوچه برلن واسش 250 دوخته بودن و به مادر شووری اینا هم گفته بود بگید به مامانم اینا 500 خریدم بعد اون وقت به ما که رسید شد 680 اون موقـــــــــــــعنیشخند کلا این چیزا اصلا واسم مهم نیست ولی برادر ِ من میخوای خالی ببندی مثلِ من دولا پهنا حساب کن نه دیگه ده لا پهنا. چرا آخه خودت رو مزحکه میکنی؟؟؟ بابا آخه هنر که نیست. مثلا لباسی که من دادم بدوزه یه چیزیه خاص ِ و مثلا من خالی ام ببندم بگم یک میلیون و پونصد دوختم کسی شک نمیکنه ولی بگم سه تومن دوختم ، حتی اگر راستم بگم ملت میگن خب مگه خر مغزت و گاز گرفته؟؟؟ رفته تو پاچه ات دیگه!!!!! خلاصه که عکس لباسش و میذارم شما ببینید . البته کله اش و حذف میکنماااا ولی ببینید و نظرتونو بگید اگر دوست داشتید.... البته باید بگردم نمیدونم عکساشو کجا ریختم.

بگذریم یکم ازین خالی ها بست و مثلا هی یه طوری که من بشنوم میگفت من 2 کامیون جهاز آوردم... دو کامیون جهاز آوردم . بعد من چشمم به تی وی بود و زیر چشمی میدیدم که هی داره نگام میکنه که عکس العمل نشون بدم منم که اصلاااا تحویلش نگرفتم و خودش لال شد به سلامتی 

یعنی عمرا من آبم با این دختر بی فرهنگ تو یه جوب بره. من و یاد ِ زنداییم ، مار ِ غاشیه میندازه به شددددت.

بعد دیگه نشستم پیش آناستازیا و  دیدم دختره از وقتی ما اومدیم چشماش پر اشکه. چون هی ازش میپرسیدن حال خواهرش رو اینم که هی بغض میکرد. نشستم باهاش مفصصصصل حرف زدم و قشنگ ازین رو به اون رو شد. بعدم که شام خوردیم و خوابیدیم. منم گیر داده بودم به شووری و ول کن معامله نبودم شووری میگه دوره زمونه عوض شده ها:)))))))))))

هیچی خلاصه فرداش که میشد امروز تا ساعت 11 صدای برادر شوشو 1، شوهر آناستازیا از اون ور میومد و منم نمیرفتم اون ور قیافه ام خوابالو بود حوصله نداشتم. بعد که رفت رفتم اون ور و آناستازیا واسم چایی ریخت و صبونه خوردم و مادر شووری اینا گفتن بریم لباس ببینیم و پاشدیم حاضر شدیم پیش به سوی لباس و در تمام این مدت ها از سوالات ِ آناستازیا در امان نبودم....:

یخچال چی خریدی؟

حوله اینا خریدی؟ من نخریدم

روتختی خریدی؟ من نخریدم

مبل میخواین بخرین؟

لوازم آشپزخونه چه رنگی خریدی

لباس عروس سفارش دادی؟

آرایشگاه و آتلیه دیدی؟//

و من تمام سوالاتش رو سخاوتمندانه پاسخ دادم بخصوص اونایی که خریدنی بود. اما در مورد لباس و آرایشگاه بند و اب ندادم چرا که نمیخوام تا روز عروسی بدونن مزه اش میره.

بعدم که رفتیم لباس مجلسی ببینیم.

یه لباس اون موقع ها واسه نامزدی خودم دیده بودم بادمجونی بود خوشگل بود ولی گرون بود ولی تن خورش خیلیییییییی خوب بود. اما بعدا که با خواهر شوهر رفتیم همون مرکز خرید خواهر شوهر هم اون رو پوشید و منم که عمراااااا لباسی رو که بقیه پرو کرده باشن و مولش لو رفته باشه بخرم بنابراین امروز آناستازیا رو بردم همون مغازه و اونم پوشید ولی تو تنش اصلاااا خوب نبود اما زیاد هم بدش نیومد حالا قرار شد برادر شووری رو ببره اونم ببینه اگر پسند کرد بخره. خدا وکیلی ببینید اونا با من چه میکنن و من باهاشون چه رفتاری دارم. شایدم از خنگی خودم هستش

به هرحال من که عمرا اون لباس رو نمیخریدم. مگه نه شوووووووووووووووووووری؟

خلاصه که هیچی اومدیم خدافظی کنیم و من برگردم خونه بهش گفتم اناستازیا جان بیا هر هفته هم اب و هوات عوض شه هم کارات رو سر صبر انجام بده. بعدم که فکرای خوب کن که گفت هیلا مرسی خیلی به حرفای دیشبت فکر کردم و الان خیلی بهترم. و من خیالم راحت شد که حرفام بازم اثر گذار بود خدارو شکر و امیدوارم مشکلاتش هر چه زودتر حل شه.

ولی واسه اون گریزلای پررو دارم حالا وایسینننننننننن حالشو میگیرم میکنم تو قوطی تا دفعه دیگه یاد بگیره با هرکس چطور باید رفتار کنه. خیلی از رفتار دیشبش بدم اومد. اصلا حالم و از خودش بهم زد

خب دیگه خوشگلا من برم نظراتتون رو بخونم و تائید کنم مهربوووووووووووووووناااااااااااااا

/ 50 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان اميررضا

عزیزم همه خریدات تا حالا مبارکه . ایشالله به شادی . برای رفتارهای جارو هم خودتو ناراحت نکن . بزار به حساب حسادت

خانم خونه

هیلایی راستش مشکلاتم منو تبدیل کرده به یه ادم بی حوصله میام کامنت بذارم با ذوق و شوق باز میکنم یهو نمیدونم چی بنویسم میبندم اما همیشه این پشت نشستم و میخونم دیدم یه روزنوشتی اینجارو تعطیل میکنی بغضم گرفت اما گفتم اگه قراره این کار براش خیر داشته باش پس باشه بذار تصمیمشو اجرا کنه اما نوشتیو منم خوشحال کردی از مشکلات جاری نوشتی و اینکه چه ها کردی و چی برداشت کردی بماند اما باز من بهت افتخار کردم که دلی داری به وسعت دریا جنگیدن با مشکلات و دست تو دست بودنت با شوهرت کلی بهم انرژی میده هیلا از ته ته دل برات ارزوی خوشبختی میکنم و شادی

خانم خونه

هیلایی راستش مشکلاتم منو تبدیل کرده به یه ادم بی حوصله میام کامنت بذارم با ذوق و شوق باز میکنم یهو نمیدونم چی بنویسم میبندم اما همیشه این پشت نشستم و میخونم دیدم یه روزنوشتی اینجارو تعطیل میکنی بغضم گرفت اما گفتم اگه قراره این کار براش خیر داشته باش پس باشه بذار تصمیمشو اجرا کنه اما نوشتیو منم خوشحال کردی از مشکلات جاری نوشتی و اینکه چه ها کردی و چی برداشت کردی بماند اما باز من بهت افتخار کردم که دلی داری به وسعت دریا جنگیدن با مشکلات و دست تو دست بودنت با شوهرت کلی بهم انرژی میده هیلا از ته ته دل برات ارزوی خوشبختی میکنم و شادی

خانم آ

سلام عزیزم. با اجازه لینکت کردم.

گبی

چرا هیلا[ناراحت]چی شد یه هویی[ناراحت]

mah koochoolooo

Salam.agha ay badam miad az in adama va ay mifahmam chi migi.vali tajrobe neshoon dade adami ke zatesh pake khoda vasash bishtar dorost mikone.hala sabr kon mibini azizam booooooos

خانوم و اقای سیب

[نیشخند]خدا وکیلی خیلی اینو باحال اومدی گرزیلا[نیشخند] ولش کن ادم بیفرهنگو من همیشه راست میگم چون خانواده شوهرم بیفرهنگن تازه قیمتشم ارزونتر میگم بهشون[شیطان]

عسل

پس چرا کامنت منو تایید نکردی؟ ناراحت شدی از سوالم؟ نه توروخدا

کبوتر

حالا هی حرص بخور [عصبانی]