دسته گل... +بعدا نوشت کادو ی مینا جونی

سلااااام به دوستای عززززیزم

خوبین ناناز ها؟

منم بدک نیستم.همین الان البته یهو گوشم خون اومدسوال نمیدونم چرا.

دیگه اینکه الان دقیقا 9 روزه که مادر شوهر رو ندیدم .

اونم سراغی ازم نمیگیره و فعلا هر دو خوشیم واسه خودمون!فردا هم شوهرم میره سفر ایشالا و نیست تا آخر هفته و این یعنی من بازم نمیبینم مادر شوهر رو.

خب البته این بد نیست چون هر دومون لازم داریم که نبینیم هم دیگه رو.هنوز هم گیره رو بهش ندادم.

دانشگاه خسته ام کرده.ناشکری نباشه بخدا ولی انقدر عادت کرده بودم به دانشگاه نرفتن که سختمه... دستم توی کُپ زدن ِ هوم ورک ها کند شدهنیشخند

راستی من بالاخره صاحب یک دسته گل کامل توت فرنگی شدم که عکسش و میذارمبغل

یه حرکت بچه داداشم...

مامانم رو به زن داداشم:

این بچه (رو به بچه داداشم) فلانی (اشاره به خواهرم) رو مستاصل کرده بود دیروز!

بچه داداشم:

چرا مسلسل شده بود؟!سوال پس چرا دایره نشده بود؟!خنده 

منظورش از مسلسل ، مثلث بودنیشخند

یعنی کلا موضوع بحث رو که گلایه و شکوه و شکایت از شیطونیاش بود به همین راحتی منحرف کرد و همه خندیدن و بیخیالش شدننیشخند

یه سوتی گنده ه ه ه ه ه ه ی من و شووری:نیشخندخیلیییییی سر این خندیدیم.

رفتیم تو اتاق و اهم اهم اهم...چشمک تاپم رو پوشیدم و اتاق تاریک بود و صبح دیرمون شده بود جنگی دوئیدم رفتم بیرون دست و روم رو شستم و البته هیچ کدوم عینکمون رو نزده بودیم...

صبحانه خوردیم و مانتو پوشیدم و زدیم بیرون...

آآآآآآما وقتی برگشتیم خونهنیشخند مانتوم رو خیلی شیک تو پذیرایی دراوردم و دیدم به طرز تابلو و افتتتتتضاحی تاپم رو پشت و رو پوشیدم!خنده

یعنی قیافه بقیه که دیدنی بود هیچ!خودمون انقدر خندیدیم که احتیاج به تنفس مصنوعی  داشتیم! نیشخند

دیگه کاری بوده که از دستمون بر میومده دیگهنیشخند

یه سوتی گنده ی خودم:

ساعت 12 شب رفتم از همسایه امون سی دی بگیرم...کلید یادم رفت.

رفتم دم در خونشون به رسم ِ ادب دعوتم کرد برم بشینم تو و منم که تعارف ندارم باهاشون رفتم تو نشستیم به چرت و پرت گفتن و خندیدن دیدم ساعت 1 شده هر چی زنگ زدم (2 بار زنگ زدمنیشخند ) کسی جواب نداد و به همین راحتی بیرون موندم!!!!یعنی کف کردم کسی نفهمید من خونه نیستم یعنی؟سوال دلم نیومد بیدارشون کنم مامانم اینارو...بنابراین برگشتم خونه همساده و تا ساعت 7 صبح نشستیم و به چرت و پرت گفتن ادامه دادیم و ... 7 صبح برگشتم و زار و نزار تازه با چهره ی عصبانی و برافروخته ی مامانم اینا روبرو شدم و رفتم کپیدمنیشخند

( اینم بالاخره کاری بوده که از دست ِ من بر میومدهنیشخند )

دیگه همینااااا مواظب خودتون و دلای مهربونتون باشین عاشقتونمممممممم

دوستای بلاگفایی براتون نمیتونم نظر بذارم از دستم دلخور نشینماچبغل

عکس دسته گل در ادامه

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

سلاااااااااااااااااام در همین لحظه تشکر میکنم از مینای گلم که برام کادو فرستاده بخدااااااا راضی به زحمتش نبودم و خیلییییییییییییییییی شاد شدم و وقتی خبر رسید یه بسته اومده شرکت نفهمیدم چطوری از یونی رفتم شرکت...و چه داستان پرماجرایی داشت!!!!

داستان ازین قرار بود که مینای عزیزم برام یه بسته فرستاده بود که شامل یه عروسک بامزه بود و دست ساز که یهههه دنیا برام میارزه و بادوم هایی که ما بهش میگیم "بخورک"...

دستش درد نکنه...خیلی خوشحالم کرد و همینجا میبوسمش هوارتاااااااااااااااا بیا بغلم دوست مهربونمبغلماچ

القصه... این بسته رفته بود شرکت و من هم که شرکت نبودم و دانشگاه بودم...رفته بود رسیده بود دست یکی از همکارا اونم باز کرده بود که ببینه چیه و اینا که دیده بود توش رو و شوکه شده بود که اینا چیه؟!!!نکنه یکی میخواسته تهدیدش کنه که اینا رو فرستادهخندهیعنی وقتی داشت تعریف میکرد من مرده بودم از خنده...

بعدشم هی به این و اون زنگ زده بود و از همه همکارا پرسیده بود این مال شما نیست و همه گفته بودن نه ولی میخواستن عروسکه رو صاحاب شن که شانسسسس آوردم!

بعدشم رفتم و داشتم با عروسکم تو شرکت بازی میکردم و تعریف مینا رو به همکارم میکردم که یهو دیدم مامور پست اومد شرکت که بسته رو رد کن بیاد!تعجب نگو همکارم که ترسیده بوده زنگ زده بوده اداره ÷ست که این بسته مشکوکه بیا ببین کی فرستاده و ته و توش و در بیارخنده حالا این یارو میگه بسته رو بده من: نمیدم!زبان آخرش گفت مطمئنی مال خودته؟؟؟؟؟؟؟پس چرا صدات در نیومده بود تا حالا که منم گفتم بابا من یونی بودم اصلا شرکت نبودم و تا زنگ زد اومدم ... خلاصه که کلی همه دوستش داشتن و گفتن چه دوست مهربونی و منم کلی از مینا تعریف کردم و پزش رو دادماز خود راضی

شووری هم امشب رفت ماموریت ...خدا پشت و پناهش ایشالا.قلب

دیگه اینکههههه برای شووری که داشت میرفت ماموریت پاستیل و خوراکی خریدم و یه اسپری که با خودش ببره و اونم اومدنی برام شکلات خریده بود که دلم تنگ شد و خواستم ونگ ونگ کنم بخورم و صدام در نیادنیشخند

نیشخند

دلم واسه مادرشوهر جونم تنگ شدهنیشخند

باباینیشخند

/ 0 نظر / 2 بازدید