هیلای بد و تنبل

سلام به دوستای عزیز و مهربونم خوبید خوشگلا؟قلب

امیدوارم که از دستورات آشپزی اینجانب بهره مند شده باشید هه ههنیشخند بس که من دست پختم خوب بید نیشخند خودشیفته فراهانی هستم خوشبختم.

حال میکنید چقدر زود اومدمنیشخند آخه حرف دارم باهاتون من هیلای بدی هستم اومدم شما دعوام کنید شاید دختر خوبی بشمگریهنیشخند

چهارشنبه بنده بعد از کارم رفتم خونه مامانم این ها و پریدم بالای تردمیل حالا ندو کی بدونیشخند میخوام یه چهار پنج کیلو کم کنم هه هه. بعد از تردمیل یه چهارتا دونه شیرینی کشمشی خوردم ساکت ضعیف شده بودم آخه زبان بعد شووری زنگ زد داره میاد خونه و منم اون شب میخواستم دونر کباب درست کنم و یه سری خرید و گفتم انجام بده و گفت باشه و رفت خونه. منم آژانس گرفتم و رفتم خونمون. نون باگت گرد و خیارشورم خودم خریدم و رفتم خونه و دیدم شووری صبح یادش رفته نون بیات رو برداره ببره لذا با کلی غرغر خودم بردم گذاشتم پایین و هی هم غر میزدم و شووری  ام میخندید البته که خودمم خندم گرفته بود. کلا چنین موجودی هستم من غر غر کردنی خندم میگیرهنیشخند دیگه برگشتم بالا و شروع کردم به درست کردن شام و شووری هم خوابید چون خیلی خسته بود. حوالی ساعت 9 بود که دیگه من شامم حاضر شده بود و شووری رو بیدار کردم و گفتم پاشو شام بخوریم و شووری رفت دوش گرفت و اومد شام و خوردیم و باید بگم وحشتناااااااااااااااااااااااااک خوشمزه شده بود اصلا یه وضعی.نیشخند مشتری شدم اساسی :)))) بعدش دیگه من یکم کتاب خوندم و شووری ام به کاراش رسید. دیگه تا بخوابیم ساعت دو شد.

شووری صبح پاشد رفت سر کار و من بیچاره تا دوازده خوابیدمگریه با یه سردرد وحشتتتتتناک از خواب بیدار شدم خدا نصیب هیچ بنده ای نکنه. دیگه یکم این ور اون ور کردم مامانم زنگ زد خالت و مامان بزرگت و زنداییت اینجان پاشو بیا. منم پاشدم آرایش خفیفی کردم از حالت مریضی در بیاد صورتم و با خواهرم قرار گذاشتم و یکمم وسیله برداشتم و رفتم اون ور.

دیگه من سردرد داشتم در حدددد بنز. برای خوابیدن زیاد بود به نظرم چون عادت ندارم.نگران دیگه پریدم دوباره بالای تردمیل و گوشیمم وصل کرده بودم به اسپیکرش و بلند بلند میخوندم اصلا هم حواسم نبود مهمون دارننیشخند از اتاقم (اتاق دوران تجردزبان) امدم بیرون با یه لحنی بهم گفتن گویا سرت خوب شده ها صدات و انداختی سرت هه هه :))))

دیگه دوباره سردرد کشیدم تا شب. شووری ام اومد گفت سرم درد می کنه و رفت خوابید. منم با خواهرم سر یه چیز چررررررند جر و بحثم شد . اصلا این خواهرم یه مدته خیلی الکی به من گیر میدهنیشخند هر کار می کنم گیر میده و یه سوراخی پیدا میکنه انگشت میکنه تا دعوامون شه نیشخند بعدم که اومد گفت شوهرت رو بیدار کن بریم خونه. از لجم گفتم نه ما شب میمونیم تو برو. بعد که رفتن یک ساعت نشستم و رفتم بالا سر شووری و بیدارش کردم که پاشو بریم. با داداشم اینا پاشدیم و هرکسی رفت خونه خودش.

دیگه جمعه صبح ساعت هشت و نیم پاشدم و آب جوش گذاشتم و یه چایی هل درست و حسابی دم کردم و نیمرو زدم و شووری رو بیدار کردم و صبحانه رو خوردیم و شووری رفت سر کار اما من ِ تنبل ، من ِ گشاد جمعه ای رو که میتونستم خیلی خوب سپری کنم گند زدم توش . چطوری؟ الان عرض میکنم خدمتتون :))

شووری که رفت بیرون این ور و اون ور رو نگاه کردم دیدم کسی نیست مچم رو بگیره خزیدم زیر پتو و خسبیدم تا ساعت دوازده ظهر نیشخند چون رو صبحانه خوابیده بودم معده درد گرفتم. بنابراین پاشدم چهارتا شیرینی کشمشی خوردم با چایی و دیدم دوباره معدم دردش بدتر شد نیشخند

هرکاری کردم درس بخونم دیدم اصلا نمیشه. یعنی واقعا راه نداشت نیشخند رفتم یه کتاب برداشتم و یه چایی ریختم و دوباره خزیدم زیر لحااااف . همینطوری تند تند کتابه رو خوندم که مبادا مجبور نشم بشینم پای درس هه هه.

کتاب و تا اواخرش خوندم دیدم خسته شدم و اصلا نمیشه استراحت نکنمخنثی کتاب و تا کردم و عینکم و کلیپسم رو دراوردم و خسبیدم ساکت شووری ساعت 7 زنگ زد بهم که هیلی چرا اسمس هام و جواب نمیدی بچه پررو منتظرگفتم شووری خواب بودممممم نیشخند آقا شووری رو میگیییییییییییی عصبانی شد یعنی که چیییییییی چرا درس نخوندی .

گفت پاشو زود تند سریع آژانس بگیر بیا دم سینما. فقط زود بیا که شامم بخوریم. منم جرات نکردم بگم گشادیم میاد نیشخند پاشدم سریع آماده شدم و زنگ زدم آژانس و رفتم دم سینما عصر جدید.

شووری رو دیدم و گفت هیلی بیا بریم تهران مرغ سخاری. رفتیم نشستیم و سفارش شام و که دادیم شووری خیلی جدی و با اخم شدید گفت لازم نکرده دیگه درس بخونی منتظر تو درس بخون نیستی و این دکتری فقط گند زده به اعصابت. تصمیمت رو یک دفعه ای بگیر. از مهر تا الان یک کلمه ام نخوندی و این چه وضع درس خوندنه و خودت رو مسخره کردی و خلاصه که کلی دعوام کرد نیشخند

بعد از شام پاشدیم رفتیم سینما فلسطین . چرا؟! چون شووری گفت سالن این عصر جدید کوچیکه و فیلم توش حال نمیده. آقا رفتیم فلسطین و وایساده بودیم بلیط بخریم یک دفعه زندایی شووری و دخترش رو تو سالن سینما دیدیم نیشخندخنده یک پلیس بازی ای شدددد... آخه دیروزش یعنی پنج شنبه مادر شووری زنگ زد شام بیاید اینجا برادر شووری اینا هم میان. شووری ام هم سرش درد میکرد و هم خونه بابای من رو بهانه کرد و نرفت. القصه مادر شووری گفت جمعه بیاید که شووری بهانه آورد که من تا دیروقت سر کارم و میخواستیم بریم بیرون :))))))))) بعد شما فکر کن ما در هر هر و کر کر دم سینما زنداییش اینا رو دیدیم. این زنداییشم ازون تلفن به دستاس :))) یعنی هرچی شه زات خبر میده. دیگه نفهمیدیم اون مارو دید یا نه ولی ما با پلیس بازی فراوان رفتیم بالا و تا زمان شروع فیلم میخندیدیم و مسخره بازی در میاوردیم. رفتیم فیلم شیار 143 که خیلی قشنگ بود به نظرم و من دوسش داشتم و تازه گریه ام کردم نیشخند بعد از فیلمم دربست گرفتیم و اومدیم خونه. ساعت یازده بود که رسیدیم و من سه سوت مواد کیک و درست کردم و پریدم حموم. از حموم اومدم بیرون و کیک و برگردوندم و اسطوخدوس دراوردم ریختم تو آب جوش که بخورم بلکم سردردم بهتر بشه یواش یواش لباسام رو پوشیدم و یکم به شووری گیر دادم نیشخند و دیگه جوشونده رو خوردیم و من موهام رو خشک کردم و کیک رو بریدم گذاشتم تو ظرف و گذاشتم رو میز و خسبیدیم.  صبح ساعت شش و نیم دوباره با سردرد لعنتیییییییییییییی بیدار شدم گریه دیگه زدم زیر گریه. واقعا خسته شدم از سردرد های چند روزه گریه دیگه شووری پاشد واسم یه تیکه کیک و  یه لیوان آب انبه آورد و گفت این و بخور و دیگه ژلوفن بخور شاید بهتر شی. ژلوفن و خوردم و یواش یواش حاضر شدم و رفتم دم خطی های نزدیک خونه. نگفتم آخه بهتون یه مسیر بهتر و بدون ترافیک برای سر کار اومدن یافتم ولی ایرادی که داره اینهه که تاکسی گذری نداره و خطی باید سوار شی و پر شدن خطی ها هم با کرام الکاتبینه هیپنوتیزم ولی همین که ترافیک و دود نداره بسیار بسیار مسیر خوبیه. دیگه دیدم پر نمیشه من دو نفر حساب کردم و اون یکی خانومه م دو نفر حساب کرد و راه افتاد و رسیدم سر کار. هنوز سردردم خوب نشده بود ولی خب الان خیلی خیلی بهتره خداروشکر.

این از ماجراها تا به امروز نیشخند حالا یه چند تا چیزم پراکنده تعریف کنم و زحمت رو کم کنم :)))

سه شنبه شب مادر شووری زنگ زد بهم . من تازه از حموم درومده بودم و یکم صحبت کردیم و یهو مادر شووری یه سوتی داغوووووووون داد :))) آقا من هی میخندیدم و مادر شووری هی میخندید . شووری ام ازون ور با خنده می گفت مامان من و اذیت نکن نیشخند دیگه خدافظی کردیم و یه ربع بعد مادر شووری زنگ زد در حال خنده من فکر کردم داره گریه میکنه . دست و پام یخ کرد هی میگفتم ممامان چی شدهههه مامان چی شده؟؟؟ اونم میگفت هیچی بابا دارم میخندم و من حرصم درومددددنیشخند آخه واقعا پاهام بی حس شد از استرس فکر کردم زبونم لال کسی طوریش شده. دیگه بعد که خنده اشو کرد گفت یادم افتاد سی سال پیش پدر شوهرم یه سوتی داد من خندیدم و اون گفت یادت باشه سی سال دیگه ام عروس تو به تو میخنده نیشخند و تو الان به من خندیدی  و من زنگ زدم بگم سی سال دیگه ام عروس تو به تو میخنده خندهمنم تو دلم گفتم عروس من غلط کرده قهقهه بعد دیگه خدافظی کردیم و من شرمنده شدم که چرا خندیدم :)))))

مورد بعدی برمیگرده به همون دکتری خوندن. آقا من یه جورایی دلم نمیخواد بخونم و همینم باعث شده تا الان لای کتابی رو باز نکنمخنثی حساب کردم دیدم به فرض که امسال قبول شم (به فرررررررررررررررض) دو ترم واحد دارم و امتحان سبز ترم سه آزمون جامععععع سبزسبز ترم 5 پروپوزال و دفاع از پروپوزال سبزسبزسبز ترم 6 و 7 و 8 و اینام کارای پروژه و مقاله و دفاع از پایان نامه و کم کم 6 سااااااااااال از حالا به بعد رو باید تو استرس بگذرونم ای خداااااااااااااااا سبزسبزسبزسبزسبزسبزسبز نیشخند

بعد همش داشتم میگفتم به جای این دکتری برم بچسبم به موسیقیم برای خودم هیلاخ شم نیشخند هیلاخ بر وزن باخ هست نیشخند البته شبیه یه واژه ی ناز و مامانی دیگه ام هست که دیگه شما به روم نیارید قهقهه

بعد سه باااار. خدا به سر شاده نیشخند سه بار این انباری خونه مامانم رو ریختم بیرون دنبال کتابای ارشدم که درس خوندن رو شروع کنم همش هم غر میزدم که ای بابا چرا این کتابا نیستن و کجا گذاشتم و فلان... بعد یک مرتبه یادم افتاد که ای دل غافل من این کتابارو سه سال پیش به یکی از عزیزان وبلاگی فروختم خنده یعنی شما باید اون لحظه قیافه من رو میدیدید ... سریعا با خوشحالی زنگ زدم به شووری که بیا این رو به فال نیک بگیریم و من درس نخونم نیشخند شووری ام عصبانی شد که تو چایی معطل قندی من خودم صد جلد ازون کتابا رو میخرم تو بشین درست رو بخونزبان ولی من هنوز که هنوزه به فال نیک گرفتم داستان و :)))))))))))

اینم از این داستان. حالا جدی جدی میخوام انسان وار از امروز درس بخونم :)))))))) فقط کتاب متاب ندارم امروز برم بخرم و شروع کنم اگر خدا بخواد. یعنی ببین اگر باز داستانی شد و نشد کتاب بخرم حتما قسمت نبوده :)))))))))

حالا دیشب خواب میدیدم دو هفته تا کنکور دکتری مونده و من عین سگ پشیمونم که چرا درس نخوندم :))) خواب زن چپه نه؟نیشخند

امروزم این آقای هم اتاقی همکار تو قیافه اس نمیدونم چرا انگار ارث باباش و طلب داره پرروی انرژی منفییییییییییییییییسبز 

همین دیگه من برم نهار بخورم و یکم به کارام برسم. برام دعا کنید عزیزانم.ماچ

.::دوستتون دارم::.

/ 48 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسیم

سلام برهیلی بانوی باسلیقه وکدبانو.عزیزم ممنون ازدستورات آشپزی.یه باردرموردپخت کیک توساندویچ سازصحبت کرده بودی،میشه طرزتهیه ونحوه ریختن مایع کیک روبرام توضیح بدی.پیشاپیش ممنونم.امیدوارم توآزمون دکتراموفق باشی.

مریناز

سلام هیلی قشنگه[بغل] اااا پس قرار شد 30 سال دیگه عروست بهت بخنده [نیشخند] ای بابا چرا هی سردرد میشی تو عزیزم... البته منم جدیدا سردرد زیاد میشم می دونم ماله اینه که سرم همش تو گوشیه[نیشخند] اما تو حتما یه متخصص برو پشت گوش ننداز... شیار 143 رو دوست دارم...

طلا

ما شما رو درس نخونده دکتر صدا می زنیم خوبه ؟؟؟

آشتی

نصفش رو دیروز خوندم، نصف رو امروز!! هیلاخخخخخخخ!!! ب.ی... خب واقعا تو رودربایستی چی هستی؟ خب نخون عزیزم. حال زندگی رو ببر. مامانم منم هی چوب میکرد تو دماغم (!) که دکتراتو بگیر. بعد که نشد بریم مالزی منو مهدی تصمیم گرفتیم بچه دار شیم. دکترا هم بی دکترا!!!!!

نسیم

پف نکرد دیگه...عین کوکو شد

ساحل

خاطره مادرشوهرت جه باحال بود...هوا يه جوريه نميشه اصن درس خوند.بابات دستورات اشپزيتم سپاسگزاريم.....

پیچک

هر تصمیمی که گرفتی، موفق باشی عزیزم[قلب]

مولود

سلام همینجوری اتفاقی نوشته هاتو خوندم آدم باحالی هستی خوشمان آمد[چشمک]

setare

salam hilkh jan hehehehehehe vay cheghad azat dor bodam golam manam shiaro didam ama geryam nayomad nemidonam chera ama khob bod in dastore doner kababo mishe bedi khanom jan doset daram alan on khososiam migam

آوا

سلام میخواستم باهات یه مشورتی بکنم .من یه لیسانس بهداشت دارم . دوباره کنکور دادم مامایی ازاد قبول شدم .ولی همه گفتند مامایی فایده نداره کسی پیش ما ما نمیره منم ولش کردم به نظر تو کار اشتباهی کردم؟