عید بر عاشقان مبارک باد...

سلام به عزیزانم خوبید خوشید سلامتید؟

الهی که همیشه بخندید و سلامت باشیدقلبماچ

خب من اومدم بنویسم با اینکه واقعاااااااا چیزهایی این مدت اخیر فهمیدم که خیلی رنجوندتم. کلا ضربه هایی که آدم از آشنا و دوست میخوره خیلی خیلی کاری تر از ضربه هایی که هست که غریبه ها بهت میزنن. خیلی طول میکشه تا آدم کم لطفی دوستانش رو فراموش کنه.

اما با تمام حس های بدم امشب یه شب خوب بود برام و دوست داشتم با همین حس ثبتش کنم.

اول میخواستم شنبه بنویسم ولی خب یادم افتاد شنبه تا سه شنبه ماموریتم و بنابراین گفتم الان بنویسم.

دیروز کارم زود تو شرکت تموم شد و توی راه برگشت تصادفا یکی از دوستان دوران دبیرستان و راهنماییم رو دیدم و کلی با هم دیگه صحبت کردیم و ساعت شد 5 یعنی از سه و نیم تا 5 ما تو خیابون تو اون گرمای وحشتناک در حال حرف زدن و درددل بودیمهیپنوتیزمنیشخند بعدم من بدیو بدیو اومدم خونه که دوش بگیرم و پیش به سوی محل کار جدیدم ولی خب وقتی رسیدم انقدررررر خسته بودم که گفتم یکم بخوابم پاشم که 7 پاشدم و دیگه تا دوش بگیرم و اینا انقدر دیر شد و از خواهرمم خبری نشد و بنابراین نرفتم شووری ام ساعت 11 اومد خونه و منم شام استانبولی ای که داشتم رو گرم کردم و با ماست خوردم و تا ظرفا رو بشورم و یکم حرف بزنیم و بازی کنیم ساعت شد 3تعجبنیشخند خوابیدم و صبح ساعت 9 بیدار شدم و امروز 8 شرکت جلسه بود البته به من ربط نداشت ولی با خودم گفتم ده میرسم شرکت و حتما تا اون موقع رئیس روسا یا رفتن یا هنوز جلسه انساکت پاورچین پاورچین میرم اتاقم و به شدت خوشحال بودم که مچم گرفته نمیشهزبان ساعت ده در و زدم و با خودم گفتم الان مستخدم میاد باز میکنه ولی خب یهو در باز شد و گل آمد سه تا رئیس ها باهم در و باز کردنخنثی دونه دونه گفتم سلام ، سلام ، سلام و فرار کردم سمت اتاقم و فحش و لعنت فرستادم به شانس تخماتیکمکلافه نشستم سررررررررریعا چیزی که باید آماده میکردم و پرینت گرفتم و بردم در اتاقشون و در زدم و تحویل دادم و البته که مثل عن نگاهم کردنخندهنیشخند گذاشتم رو میزش و الفرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار نیشخند هیلا پشم ریخته اشم قشنگهنیشخند

دوباره نشستم سر کارم که یهو با فریاد های خانوم هیلائیان خانوم هیلائیان رئیس مواجه گشتمعصبانی یورتمه زنان رفتم سمتش و گفتم جان؟ که دیدم یه کوله بار کار گذاشت رو دوشم و گفت شنبه میخوامخنثی گفتم چشم و اومدم نشستم سر کارم.

دیگه ساعت طرفای یک بود دونه دونه اومدن خدافظی کردن و عید و تبریک گفتن و رفتن . همکارا هم یا مرخصی بودن و یا بعد رئیسا سه سوت پیچ و دادن به بازی . منم زنگیدم شووری که چه نشسته ای بیا دنبالم بریم خونه ولی شووری کار داشت و گفت نمیرسه الان بیاد و منم نشستم به وب گردی تا کارش تموم شه و بیاد بریم. زنگ زد بیا پایین که درست همون لحظه زنگ زدن و یه کاری گذاشتن رو دوشمگریه دیگه اون و انجام دادم و جمع کردم و پیتیــــــــــــــکو پیتیـــــــــــــــــــکو رفتم پیش شووری. بهش گفتم بیاد دم اون عطاری خوبه که همیشه ازش خرید میکنم و نزدیک شرکته. بعد تو راه یه عطاری دیگه ام بود که شووری گفت بیا از این بخر گفتم نه اون خوبه. رفتم دیدم اون بسته اس. میخواستم آرد برنج و گلاب بخرم خیر سرم فرنی درست کنمکلافه تا بحال نه درست کرده بودم نه میدونستم چطوری باید درست کنم.

به شووری گفتم بیا برگردیم بالا و از همون بازه بخریم.

رفتیم تو و به مردک گفتم آرد برنج بده یه آرد قهوه ای روشن داد. گفتم این که آرد برنج نیست گفت خانوم آرد برنجه ولی مرغوبه این رنگیهخنثی منم تاحالا سعادت نداشتم آرد برنج رو از نزدیک زیارت کنم ولی خب عقلم میگفت آرد برنج نمیتونه این رنگی باشه ولی مرتیکه گفت این سبوس دارهخنثی با گلاب و هل سبز و پودر موسیر خریدم و رفتیم سمت مرغ فروشی سر راهمون.

من قیمت هاش و دیدم و به شووری گفتم وای این چه گرون میده بیا بریم یه جا که میشناسم و مطمئنه و مرغاش ارزونتره. شووری همیشه ازین آقاهه که نزدیک شرکتمون بود میخرید. رفتیم اونجا که من میگفتم و تو راه هم منتظر ماشین بخار پز شدیم.

رسیدیم و فیله و مرغ و جگر خریدیم و میوه ام از تره بار گرفتیم برای شب و کشون کشون و هن هن کنان اومدیم خونه. آخراش من دیگه داشتم سینه خیز میومدمگریه

تو تره بار به پسره دم صندوق گفتم فلفل سبز بده کم بریز برداشت یه کیسه فلفل ریخت گفتم این زیاده خراب میشه. با یه لحن بدی همه رو دراورد پرت کرد بیرون و 4 تا دونه آخرش گذاشت و با نیشخند گفت کافیه؟از خود راضی پسر یازده دوازده سالش بود. بهش گفتم تو ادب نداری؟ بلد نیستی با مشتری چطوری رفتار کنی؟ واقعا واست متاسفم. دوباره یه دری وری زیر لب گفت قاطی کردم گفتم رئیست کجاست؟ گفت سنندجهاز خود راضی گفتم بالاخره که میاد میام پدرت رو در میارمنیشخند از شانس گندش همون لحظه رئیسش اومد. منم به رئیسش عین داستان و تعریف کردم و گفتم واقعا ادب رفتار با مشتری رو نداره. یارو ام نامردی نکرد گفت غلط کرده بی ادب ... بهش گفت تو بلد نیستی؟ باید بگی بفرمائید خانوم هرطور میخواید بفرمائید آقا... گفت شاید طرف پول تو جیبش نیست. بی ادب غلط کردی بی ادبی کردی. اینم تمام مدت سرش پایین بود. حتی عذرخواهی ام نکرد. گفتم آقا مسئله پولش نیست بخدا از بس میوه و سبزی خونه ما دوتا خراب شده من  واقعا حیفم میاد که کم میگیرم. گفت اصلا حق با شماست این جای پسر شماستتعجب این قسمت و به من فحش داد مرتیکه فک کنمخنده میخواستم بگم گمشو بابا این جای بابای منهنیشخندزبان خلاصه یکم عذاب وجدان گرفتم که دعواش کرد جلوی ما ولی به خودم گفتم عیب نداره در عوض در آینده پیشرفت میکنه که یاد بگیره چطوری مشتری نپرونه. به هرحال من نمیدونم بهتره آدم تذکر بده یا نهخنثی احساسم میگه نه و عقلم میگه آرهمتفکر خلاصه رسیدیم خونه و  اومدیم بالا و آب جوش گذاشتم و لباسام و کندم و یکم خنک شدم پاشدم میوه ها رو شستم و گذاشتم آبشون بره.

بعدش دوباره یکم نشستم و پاشدم فرنی درست کنم مواد رو مخلوط کردم دیدم بو آرد نخودچی میدهسبزعصبانی تو ولایت اون آقاهه آرد نخودچی آرد برنج سبوس دار بودهعصبانی حالا اینم شاگرد عطاری بود شنبه واسه اینم دارم... موادم که خراب شد هیییییییچ اعصابمم فنا شد. برداشتم یکم پودر ژلاتین زدم و گذاشتم فریزر گفتم شاید یه دسر من دراوردی بشه. ولی وای مزه زهر مار شیرین میدادنیشخند ریختم دور و ظرفاش و شستم و حرصمم درومده بود شووری رو صدا کردم مرغا رو شوشته کرد و گذاشتم آبشون بره و تو این فاصله بال و گردن مرغ و گذاشتم سوپ بپزم و مرغا رو بسته زدیم و فریزر و مرتب کردیم و شووری رفت گوشت بخره برای تعطیلات که ان شاالله کباب درست کنه مسافرت که نشد بریم تابستونی ولی خب خدا سلامتی بده.... همین مهمه فقط... 

شووری رفت و به سوپری گفته بود واسم آرد برنج بفرسته. 

رو مخم بود باید فرنی رو میپختممنتظر سبزی رو پاک کردم و ریختم تو آب خیس بخوره و کاهو رو شستم و خشک کردم و جمع کردم و گردو بین خرما ها گذاشتم و پنیر و تو ظرف گذاشتم و دیدم یکم پنیر خورده دارم اونارم صاف کردم واسه پنیر برشتهزبان شامم قرار بود شووری مرغ بریون بخره بیاد.

دم دمای اومدن مادر شووری یادم افتاد دستشویی رو نشستمگریه سریعا شستم و دیگه نشد حموم برم البته من خیلی پاستوریزه دستشویی رو میشورم حتی پامم خیس نمیشهاز خود راضی همیشه لباسامم در میارم که اگر قطره ای آب به بدنم خورد بفهممزبان

دیگه زود اومدم بیرون و دست و پاهام و شستم و لباس پوشیدم و آرایش کردم و آرد برنج رسید و ورمیشل سوپم ریختم و سبزی رو آبکش کردم و میز افطار و چیدم و شووری اومد.

دوباره مواد فرنی رو ریختم و ریختم توظرف و دیدم نمیگیرهمنتظرکلافه حرصم درومده بود و به خودم گفتم من اگر هیلام امشب باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااید فرنی داشته باشم.

سردشون کردم و دوباره قابلمه ها رو شوشته کردم و برگردوندم سرجاشمنتظر آرد برنج بازم ریختم به خیکش و هم زدم و ریختم تو ظرف و این بار بست هوراااااااااااهورا دیگه مادر شووری ام رسید و نماز مغرب و خوند و افطار رو خوردیم و حرف زدیم و جمع و جور کردم و شووری که اصلا فرنی نمیخوره خورد و خوشش اومد . روش مربای گل ریخته بودم و خودمم از بس پنیر برشته خوردم دیگه شام نتونستم بخورمهیپنوتیزم یکم نشسته بودیم که پدر شووری ام اومد و چایی دادم بهش و شام و آوردم و خداروشکر خوششون اومد .

بعد از شامم شیرینی و شکلات و میوه آوردم و یکم کلیپای خنده دار وایبرم رو دیدیم و خندیدم و حرف زدیم و موقع رفتن بود که مادر شووری صدام کرد و بهم یه مفاتیح داد... مفاتیح داستان دارهبغل

درست شب قبل از اول رمضان بود که زنگ زدم مادر شووری که اعمال شب اول رمضان چیه گفت مگه مفاتیح نداری گفتم نه چون کتابخونه ام جا نداشت نخریدم و بزرگه و سخته حملش و هر بار کاری با مفاتیح داشتم زنگ میزدم میپرسیدم ازش . چون مامان خودم از اپلیکیشن های گوشی و نت استفاده میکنه و به مفاتیح مسلط نیست. ولی مادر شووری فوت آبه.

دیدم برام یه مفاتیح جیبی آورده و گفت میخواستم اولش واست یه شعر بنویسم ولی به ذهنم هیچی نرسید آخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

میخواستم بپرممممممم ماچش کنمممممممممممممممممممم.

انقدررررررررررررررررر بهم چسبیددددددددددد که حد و حساب نداشت.

خیلیییییییییییییییییی خوشحالم کردددددددد.

راستی وقتی ام اومد خونمون دیدم یه قابلمه دستشه توش واسم الویه آورده بود. نه اینکه الویه مونده باشه بیاره. قشنگ همه موادش جدا بود و حتی هم نزده بود گفت آژانس زود اومد نشد هم بزنم. میدونستم الویه دوست داری آوردم. اینم باز جریان داره که چقدر بهم چسبیدددددددددددد.

قبل از اومدن مادر شووری به شووری گفتم یه مرغ بذار بیرون الویه درست کنم هوس کردم گفت حالا امشب تو این هیر و ویری وقت گیر آوردی ها خودت رو خسته نکن بذار فردا. که اینچنین الویه دار شدم. اینم خیلی خوشحالم کرد و چسبیددددددددددددد.

الهی شکر . خداروشکر میکنم که امشب خوب برگزار شد و هم به اونا ایشالا خوش گذشت و هم به ما. حالا باید یه کار کنم که محبتش جبران شه...

گوش شیطون کر........ آخه دیشب خواب دیده بودم اومدن خونمون و این بار دعوا شد در حد فحش و فحش کاریخندهنیشخند حتی برگشتنی از اداره واسه شووری تعریفم کردم و به خودممم گفتم امروز من یه کلمه ام حرف نمیزنم چون ممکنه باز شوخی کنم یا حرف اعتقادی شه دعوا شهساکتاسترس با خودم گفتم حرف اعتقادی شد من میرم آب نمک قرقره میکنم هه ههنیشخند ولی خب خوابم خدارو شکر چپ بود و همه چی ختم به خیر شد....

خیلی حس خوبی داشتم حس نداشتن مفاتیح اول ماه و بدست آوردن یه مفاتیح درست شب عید فطرقلب نمیدونم چرا ولی احساس کردم خدا بهم گفت که دعاهام و قبول میکنه و گره از کارمون باز میکنه ان شاالله....

توکل به خدا... من به نشونه ها ایمان دارم شما چطور؟قلب

عیدتون مبارک باشه گلهای خوشبو....

الهی که زندگیتون پر از حس های خوب و لحظه های شاد حضور خدا جونم باشهماچقلببغل

.::دوستتون دارم::.

/ 52 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرنوش

ممنون از دعا و انرژیت عزیزم، فعلا خبری نیست، تصمیمی براش نگرفته. خداروشکر[ماچ] بازم لطف کردی

طلا

هیلا جان کجایی؟؟؟؟ نگرانت شدم

مامان امیررضا

سه تا پست رو یهویی خوندم . کار جدید مبارک گلم آدری بده بیایم دست به خریدمون خوبه هان [چشمک]گوشی خوشگل همسری هم مبارک . عیدتون هم میارک عزیزم . تو هم که بدتر از من همش گردن دردی دختر . حالا من دوهفته است از شدت کمردرد استراحت مطلقم . صدای رئیسمون هم دراومده از بس همش مرخصیم من [نیشخند]همکارام زنگ میزنند میگن یه وقت زخم بستر نگیری تو [عصبانی]

پیچک

خدا رو شکر که به خوشی گذشت[لبخند][لبخند][لبخند] منم به نشونه ها اعتقاد دارم[قلب] حتما معنیش همین بوده عزیـــــــــزم[فرشته]

خانم سیب

[نیشخند]

سایرا

گیر داده بودی به فرنی اساسی ها هیلی من عاشق فرنیم ماه رمضون درست کردم بیشترشو خودم خوردم ه اسم کاظی به کام من

elnaz

سلوم عزیزم وبت عالیه ب منم سر بزن لینکت کردم منم بلوووووووونک بابای [قلب][ماچ][قلب]