طومار نامه :)))

سلام بر عزیزانم خوبید؟ پرشین های خمار خوبن؟خمیازه واقعا از بس ننوشتید و هی یه خط در میون نوشتید این بلا سرتون اومد برید از خدا بترسید و توبه کنید و هر روز بنویسیدنیشخند

خب چه خبرا عزیزان؟ مارو نمیبینید خوش میگذره؟نیشخند آقا من کلیییییییییییی حرف و تعریف کردنی داشتم ولی از بس پرشین خر است نمیدونم چقدرش یادم باشه تازه دیروز و امروز زهرا نبود و میتونستم صد تا پست بذارمنیشخند ولی پرشین خر است دیگه همین.

________________________

آهان تا یادم نرفته این رو هم بگم ملودی عزیز یادمه یه پیام خصوصی برام داده بودی که بیام وبلاگت ولی متاسفانه ادرس وبلاگت رو نذاشته بودی هی میخواستم این رو هم بگم یادم میرفت.

________________________

خب از دوشنبه بگم براتون بریم ببینیم به کجا میرسیم هه هه.

یکشنبه شب شووری اومد و ایران برگر رو در بالکن خونمون درست کردیم و معررررکه شده بود برای فردامونم نهار گذاشتم از همون و جمع و جور کردم و خسبیدم. دوشنبه  یکم به کار و بارم رسیدم و بعد از کار رفتم خونه مامانم این ها و دیگه یکم پیش بچه داداشم بودم و کلی باهم دیگه بازی کردیم و مشقاشو نمینوشت و هی باهم کل کل کردیم و کلی خندیدم. متاسفانه یادم نمیاد چرا دیر رفتم سمت خونه ولی وقتی رفتم خونه شووری رسیده بود و از قضا پاشم پیچ خورده بود شدید و نمیتونست راه بره.

دیگه گفت هیلا من فردا سر کار نمیرم از خود راضی گفتم چییییی خیال کردی حالا که اینطوره منم نمیرمنیشخند مرخصی رو گذاشتن واسه چنین روزی دیگه وگرنه همینطوری میسوزه میرهزبان شام هم یادمه مامانم یه چیزی داده بود فکر کنم و یه نصفه ساندویچم داشتم اونم اوردم و خلاصه زدیم بر بدن و تا دیر وقت بیدار موندیم و خسبیدیم.

فرداش که میشد سه شنبه خب طبیعتا نرفتیم سر کار و شووری صبح ساعت 9 بیدارمون کرد و پاشدم رفتم اشپزخونه دیدم تخم مرغ گذاشته آبپز شه زبان وااااااااااای اصلا روزم ساخته شد خیلی وقت بود تخم مرغ آب پز تو صبحانه نخورده بودم. بدو بدو رفتم بیرون و نون بربری تازه و یکم خرت و پرت خریدم و برگشتم و میز صبحانه رو چیدم تخم مرغ و خامه عسلی و چایی هم گذاشته بود و یه دل سیییر صبحانه رو زدیم و هرکدوم رفتیم سر کارامون. منم لابلای کارای خودم کارای خونه رو هم میکردم. نمیدونم گفتم بهتون یا نه وسواسم باز زده بالامتفکر

دیگه شووری رفت دوش گرفت و میخواست بره بیرون کار داشت منم میخواستم برای پرولاکتینم برم دکتر. زنگ زدم به دوستم بیاد باهم بریم و زنگ زدم دکترم وقت گرفتم دیگه رفتیم و ساعت حوالی هفت برگشتم خونه. برای شام شددددییییدا دلم کال جوش خواسته بود. دیگه سه سوت حاضر کردمش و گذاشتم برای خودش روی گاز جابیافته و رفتم یکم به تمرینات سازم پرداختم. از شرکت بهم زنگ زدن گفتن فردا رو میای؟ گفتم آره تعجب آقا شب شووری اومد و گفت هیلی فردا بازم نمیرم سرکار پام خیلی درد میکنه. گفتم ولی من میرم گفت نهههه نروووو آقا یه ربع یه بار میگفت نروووو نری برات جایزه میخرمخنده هیچی دیگه خلاصه خبر دادم که فردارم مرخصی رد کنن برام و هووورا شدمنیشخند دیگه هیچی صبح دوباره بیدار شدم و پریدم رفتم نون بربری تازه و تخم مرغ و ... خریدم و برگشتم خونه و صبحانه رو خوردیم و برای نهار هم کال جوش داشتیم از دیشب و گرم کردم و خوردیم و هرکدوم دنبال کارای خودمون بودیم و اون روز قرار بود دوستم بره سونوگرافی و قرار بود من ببرمش یه مرکز خوب. دیگه زنگ زدم با اون هماهنگ کردم سه و نیم بیاد و شووری ام تا سه و نیمحاضر شد و رفت دنبال کاراش و دیگه دوستم اومد یکم خوراکی خوردیم و پاشدیم رفتیم سونوگرافی کرد و شکر خدا دکتر گفت هیچی نیست. آخه یه مدت بود دلدرد داشت و هر دکتری یه چیز میگفت (حاااااااااااااشیهنیشخند) خلاصه که تو راه برگشت دم یه ساندویچی آلوده وایسادیم آب معدنی بخریم که به طرز وححححشتناکی بوی بندری هاش مستمون کرد و سریع السیر رفتیم کوکتل و نونو ... خریدیم و برگشتیم خونه ما و یه بندری درست و درمون درست کردیمو تا مرز خفگی خوردیم . تو همین حین خواهرم زنگ زد که مامانم این ها پنج شنبه و جمعه نیستن و اون شب رفته بودن خونشون و به ما گفت میاین یا نه و منم از شووری پرسیدم و گفت تو برو من هم میام. دیگه دوستم که رفت کم کم پاشدم جمع و جور کردم و خونه رو مرتب کردم و رفتم سمت خونه مامانم اینا و یکم نشستیم و شام و آوردن که من اصلا جا نداشتم بنابراین نخوردم و یه سری لباس های ترک مادر شووری خواسته بود تا ساعت یازده اونا رو براش جدا کردم و گذاشتم و دیگه بازی فوتبال لالیگا شروع شد و شووری گفت نیمه اول و ببینیم بعد بریم.

بعد از بازی رفتیم خونه و خسبیدیم. شووری پنج شنبه صبح پاشد رفت سر کار و من هم لنگ ظهر طبق معمول پنج شنبه ها با سردرد بیدار شدم خنثی 

بلند شدم دیگه دوباره افتادم به جون خونه خنثی عصری هم قرار بود بریم خونه مادر شووری اینا. دیگه هیچی پاشدم حاضر شدم و شووری هم ساعت هشت اومد و حاضر شد و رفتیم دم در دربست گرفتیم و رفتیم اونجا.

مادر شووری دلمه گذاشته بود و گفت نمیدونم چرا به دلم افتاده بود باز هم کنسل میکنید ونمیاید گفتم نه برای چی نیایم. بهش گفتم یه روز رو تو هفته تعیین کنه که همه باهم بریم خونشون ولی متاسفانه برادر شوهر ها و جارو ها همکاری نمیکنن. خب اون بنده خدا هم مادر هست و دوست داره بتونه یه شب تو هفته بچه هاش رو دور هم ببینه. باورتون نمیشه فکر کنم تو کل سال سه بارم هممون یه جا نباشیم هه هه.

ساعت دوازده و نیم برگشتیم خونمون و تا ساعت سه و نیم صبح شووری داشت نصیحتم میکرد و میگفت که هیلا تو ادم خیلی وابسته ای به خانواده ات هستی و این کار باعث آزار خودت میشه و حد اعتدال رو رعایت کن و از این حرف ها که البته کاملا حرفاش رو قبول دارم ولی خب چه کنم.

حالا یه چیز جالب و عجیب . من کلا اهل ارتباط گرفتن با غریبه ها نیستم و  دیر جوشم حتی با دوستای جدید هم خیلییییییییییییییی طول میکشه تا بتونم کاملا صمیمی بشم و کلا یه دوست صمیمی دارم که از جیک و پوکم خبر داره که اونم 17 ساله تقریبا دوستیم.

برای همین خصلتم اصلا و ابدا نمیتونم با همسایه ها ارتباط داشته باشم و هیییچ وقتم با هیچ همسایه ای صمیمی نبودم جز یه همسایه خونه مامانم این ها که دیگه از بس اومد خونشون وقت و بی وقت که از رو رفتیم و باهاش دوست شدیمنیشخند یک مرتبه پنج شنبه شووری گفت این همسایه واحد بغلی فکر کنم آدمای خوبی باشن و بتونیم باهم ارتباط داشته باشیما تعجب منم گفتم باشه هه ههنیشخند بعد درب آسانسور ما کلا یه طوری هست که وقتی باز میشه باید بری توی خونه واحد بغلیمون بس که جاش بده:)))) شیشه سکوریتم باز میکنی باید بیای خونه ما:))) یعنی درش اونطوری هدایتت میکنه دیگه نمیدونم فهمیدید منظورم رو یا نه. بعد ما هیییییییچ وقت کفش دم در نمیذاریم یعنی از بس بابای من سر کفش وسواس داره که همیشه با من دعوا داشت سر اینکه کفشامو بر نمیداشتم نیشخند والا گشادیم میاد هی دولا شم کفش بردارم. و بعدم میگم هیچ ایرادی نداره حالا یک جفت کفش دم در باشه ولی خب اون عادت رو سرم مونده و تو خونه قبلی ام که واحد بغلیمون مرض داشت و روانی بود و به همین علت میترسیدم تو کفشم بری.نه :))) بنابراین اتومات عین بچه آدم خودم بر میداشتم کفشم رو ههههه هههههه :)))) دیگه این شده عادتم. هرجام برم دست میندازم کفشم رو بر میدارم. آقا حالا این همساده بغلی تو هفته هرچی کفش بپوشن میذارن دم در تعجب دوووو تااااا هم جاکفشی دارن ازین گنده ها. کلا هم دو نفر آدم بیشتر نیستن فکر کنم دختره خوره کفشهنیشخند اتفاقا زن و شوهر کم سن و سالی هم هستن. هیچی دیگه در آسانسور رو که باز میکنی عین جارو همه کفشا رو از جلو خونه اینا شوت میکنه جلو خونه ما :))) هر بار در و باز میکنم اول باید کفشای اینا رو برگردونم جلو خونشون و براشون جفت کنم خنده آخه حس میکنم بی ادبیه در خونشون رو باز کنن بیان بیرون بعد ببینن کفشاشون پخش و پلاس توی محوطه جلو واحدامون. دلم نمیخواد حس بدی بهش دست بده اما خانومه ام هیچ حس مسئولیتی نمیکنه که اینا رو برداره از جلو در. حالا به شووری گفتم آره حتما بریم من سر این کفشا یکم مخش رو بخورم.

دیگه هیچی جمعه صبح ساعت نه بیدار شدم و نیمرو آماده کردم و با شووری خوردیم و شووری رفت سر کار و من هم افتادم به جون خونه خنثیچشم نزدیکای ظهر بود یادم افتاد مامانم گفته بود برای کلاس یوگاشون ازون گل ها درست کنم دیگه پاشدم دست به کار شدم و خمیرش اینا رو درست کردم و گوشت چنجه هم داشتیم گذاشتم بیرون برای شب و زنگ زدم خواهرم اینا رو هم گفتم بیان پیشمون خیلی وقت بود نیومده بودن.

یکم ویولن تمرین کردم و کارتون دیدم و البته یکمم عمو های فیتیله رو دیدم هه هههه. توی تمریناتم اصلا از خودم راضی نبودم.

راستی رتبه دکتری هم اومد و دویست شدم . تقریبا نصف آخرین رتبه مجاز شدم ولی میخوام انتخاب رشته نکنم. دلم دانشگاه خودمون رو میخواد فقطنیشخند 

طرفای شب بود خواهرم اینا اومدن و چایی دم کردم و براشون چایی بردم و یکمم خواهرم اومد تو شیرینی ها کمکم کرد و اونا رو جمع کردم و کوه ظرفای جمع شده رو شستم. شامم شووری اینا رفتن درست کردن منم برنج دم دادم واااااااااای معرکه شده بود جای همتون خالی.

شب ساعت یک اینطورا خوابیدیم و صبح شنبه بسیار خوابالود بیدار شدم و دیگه اومدم سر کار و با کوهی کار عقب افتاده مواجه شدم و بنابراین تا ساعت شش موندم اداره ولی بازم تموم نشد.

واقعیتش برای یه پوزیشنی ما آگهی دعوت به همکاری دادیم.

بگم شاید بیشتر از هزااااااااااار تا رزومه اومده بعد مربوط به بخش منه و خودم باید سر و سامونشون بدم. یه سری نکات توجهم رو جلب کرده بود و برام جالب بود گفتم بگم براتون شاید برای شمام جالب باشه.

اولا که خیلیییییییییییییییی از کسانی که رزومه فرستادن هیچ درکی از رزومه ندارن. حتی املای درست رزومه رو نمیدونن چطوریه. خیلی ها اصلا نمیدونن چطوری باید رزومه بنویسن مثلا ایمیل زده نوشته من فلانی هستم انقدر ساله با این تخصص خوشحال میشم همکاری کنیم. به این نمیگن رزومه خنثی یه ایمیل برام اومده بود اون که اصلا شاااهکار بود. نوشته بود رزومه این جانب به پروستات تقدیم میگردد تعجبقهقهه به همکارام میگفتم دو حالت داره یا طرف رزومه ش رو دایورت کرده به پروستاتش یا هنوز فرق پیوست و پروستات رو نمیدونه ضمن اینکه هیچ پیوستی هم نداشت ایمیلش.

یا یه نفر سه بار پشت هم ایمیل زده مثلا تو اولی نوشته سلام من فلانی ام این و خوندم. همین! بعد تو دومی همین و زده شماره اشم اضافه کرده و تو سومی همینا رو زده و یه جمله ام اضافه کرده که سابقه کارم دارم!!

یا مثلا یه نفر بود رزومه خودش و دوستاش و باهم تو ایمیل فرستاده بود تعجب یعنی اونا خودشون ایمیل نداشتن؟!!!!!!!!!!!!!!  بعد کلی رزومه غیر مرتبط برام اومده مثلا فکر کن شما درخواست مهندس برق بدی برات رزومه وکیل بیادتعجب حالا خب اینا رو دیدنی کلی حرص میخوردم و میگفتم وای که من اگر شما به دردم هم میخوردید بر نمیداشتم آخه کسی که هیچ درکی از رزومه نداره. آهاااااان یه چیز دیگه یکی نوشته بود فلانی هستم انقدر ساله و اینو خوندم و جوانی فعال و جویای کار و آماده ازدواج هستمتعجب

هیچی دیگه خلاصه که باید کلی وقت الکی بذارم به خاطر اینکه فارغ التحصیلای ما حتی نمیدونن سی وی چیه خنثی حالا بین رزومه ها کلی رزومه افراد بسیار سرشناس و قوی هم اومده بود با رزومه های سنگین. اونا رو با خجالت باز کردم و واقعا به حال اوضاع کار تاسف خوردم. البته یه چیز بگم هرررر کدوم از رزومه ها رو که باز کردم حتی داغوناش کلیییییییییییییی براشون دعا کردم و گفتم ایشالا همه شغلی که لیاقتش رو دارن پیدا کنن. روزی همه دست خداست و از خدا خواستم بهترین ها رو سر راهشون بذاره. البته این پوزیشنی هم که دادن گفتن براش آگهی بدم پول خاصی توش نداره و عملا کسی ام بیاد بعید میدونم قبول کنهیول همه که مثل هیلا نیستن با این پولا وایسن کار کننچشمک به هرحال خدارو شکر میکنم من به آینده اش امید دارم امیدوارم که واقعا نتیجه بده.

هیچی اینم از رزومه ها. شنبه با کلی داغووونی حاصل از رزومه ها پاشدم رفتم تره بار و سبزی و پیاز و تره فرنگی و کاهو و کلیییی خرت و پرت خریدم و رفتم خونه اول از همهه سبزی رو پاک کردم در مقابل زی زی گولو نیشخند و بعد گذاشتم خیس بخوره و سه سوت رفتم مواد ماهی شکم پر رو درست کردم و ماهی گذاشتم از فریزر بیرون بخش باز شه و خلاصه کلی خودمون رو اون شب تحویل گرفتم سبزی پلو هم درست کردم و نزدیکا دم گرفتنش بود شووری اومد شام و خوردیم و تا بخسبیم کلی دیر شد اگر گفتید چرا خنثی چون من داشتم آشپزخونه میسابیدم. یعنی صااااف شدم قشنگ. آخه گازم ازین شیشه ای هاست و جای آهکی که چکیده از کتری روی گاز مونده بود و با گاز پاک کن ، شیشه پاک کن، مایع ظرفشویی، الکل و مخلوط سرکه سفید و جوش شیرین پاک کردم ولی لعنتی اصلا مثل اولش نمیشه و رو مخ من هست. دیگه همه جارو سابیدم و گوجه و خیار و کاهو و ... شسته بودم بسته بندی کردم گذاشتم یخچال و غذای فردامون رو هم سبزی پلو با ماهی کشیدم و خسبیدیم. یکشنبه یه ده دقیقه دیر رسیدم سر کار و خب آزمایش پرولاکتینم هنوز مونده بود تا یازده کارامو کردم بدو بدو رفتم آزمایشگاه. البته که همکار بغلی هم نیومده بود و بهترین فرصت پست گذاشتن بود ولی خب نشد بشه. دیگه خون دادم و برگشتم شرکت و نهار رو خوردیم و کارام و کردم تا 4 و ازونجا رفتم خونه مامانم این ها. مادر بزرگم امده بود خونه مامانم اینا و دیگه من تا شب موندم چون شووری دیر میومد ساعت ده پاشدم اومدم خونه و اب جوش تو کتری برقی گذاشتم تا شووری بیاد. شامم مامانم آش کشک داده بود و لوبیا پلو.

شووری اومد و اش اوردم خوردیم و یکمم پاورچین دیدیم و لوبیا پلور رو کشیدم برای نهار امروز و دیگه تا بخوابیم ساعت شد یک  و نیم. خیلیییییییییییی له بودم واقعا بنابراین صبح خواب موندم و هشت و نیم تازه بیدار شدم و دیر رسیدم سر کارنیشخند وای همه ازم عصبانی ان اینجا بی نظم شدم نگرانزبان تو ذهنم هست که اگر بشه امشب مادر بزرگم رو دعوت کنم خونمون. دیروز رفتم لوازم خونگی نزدیک مامانم این ها و دو تا چاقو و چهارتا پیرکس متوسط و کوچیک و یه ماهیتابه مستطیلی برای ماهی شکم پر هم خریدم که دیگه مجبور نشم ماهیم رو تو ماهیتابه گرد تاب بدم و کله و دمش آسیب ببینه.

نمیدونم گفته بودم بهتون یا نه که قابلمه سایز 24 ام خراب شد کفش کنده شد اندازه یه نخود و منم انداختم دور و حالا میخوام همین سایز یا 28 کارالش رو بخرم که 268 بود و فعلا دست نگه داشتم تا یکم سرچ کنم روش. ولی تصمیمم برای مارکش قطعیه فقط سایزش و اینکه تک بگیرم یا نه ذهنم رو درگیر کرده.

مورد بعدی اینکه عزیزی ازم درباره  برنامه نظافتم پرسیده بود چیز خاصی نیست دوستم فقط روی یه برگه نوشتم مثلا: شنبه یخچال  یکشنبه اتاق خواب و .... البته بعضی چیزا رو جزیی نوشتم مثل اونایی که توشون تنبلم مثلا گردگیری و جارو برقی . همین هه ههه دیگه این به ذهنم رسیده بود و اگر پیشنهاد بهتری دارید بفرمائید منم استفاده کنم.

دیگههههه؟ هیچی دیگه همین عزیزانم خیلی طولانی شد گشنم شد برم نهار. البته که عکسم دارم بذارم ولی الان همراهم نیست اضافه میکنم ایشالا به همین پست چشمک

من برم فعلا...

دوستتون دارم 

/ 42 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکوفه

عاشق حسهای خوب و مثبتتونم.خیلی بانمک مینویسید و کلی بابت این پست خندیدم.شاد باشید??

مهربانو

وای هیلا عالی بود[قهقهه]مخصوصا اون همسایتون که از ترسش کفشاتو دیگه جلو در نذاشتی:)))) اون هموطنی هم که رزومه رو ب اعضا جوارحش ضمیمه کرده استخدام کنید حیفه [راک] شما که دو نفرین هر روز که نمیخواد خونه رو تمیز کنی عزیزم حیفه سلامتیته

نگین

سلام کدبانو وسواسی چقد زشته تو ایران کفش اونو بیرون خونه میکنند نه؟ خوب جا کفشی باید تو خونه باشه نه بیرون

نگین

رزومه ها مخصوصا پروستات خیلی خنده دار بود

زهره

اووووووفففف من بدم مياد از اين كفش جلوي در حالا يكي دو جفت ايراد نداره كه .اما روبرويي ما انگار هميشه مهمون دارن. همش هم كفش زنونه رتبه دكتري مبارك عزيزم حالا برو جلو شايد قبول شدي يه جاي خوب .

فرزانه

مثل همیشه پر انرژی

nasim

سلام هيلاجون.رتبه ى دکترات مبارک.اميدوارم زندگيت پرازموفقيت باشه.درموردکفش گفتى ,يادهمسايه هاى خودمون افتادم.کفشاشونوميذارن دم در.ازپايين تابالاتوپاگردا,پرکفش ودمپاييه.اصلايکى ازقوانين آپارتمان نشينى اينه که جلوى درخونه کفش وچيزاى ديگه نذاريم.به نظرم اين مال نداشتن فرهنگ آپارتمان نشينيه.به محل سکونت وميزان دارايى ومدرک تحصيلى ام ربطى نداره. خوش به حالت که مامانبزرگ دارى.خدابرات حفظش کنه.اميدوارم ساليان طولانى سايه ش بالاسرتون باشه.من عاشق مامانبزرگم بودم ,امارفت وحسرت داشتنشوبرام گذاشت[گریه]توکه دارى قدرشوبدون.وازطرف منم ببوسش.مادربزرگاوپدربزرگا,نعمتايين که وقتى ازدست ميدى انگارخالى مى شى,انگاربچگياتوباخودشون ميبرن.[ناراحت]

سایه

سلام هيلا جون من از خواننده های همیشگی ولی خاموشتم.خیلی دوستت دارم و همیشه کلی انرژی مثبت از خوندن پست هات می گیرم.همیشه شاد و سلامت باشی دوست خوبم

اکی

خانم هیلائیان[نیشخند] عاشقتمممم... دختر پر انرژی ، ممنون که هستی ، مینویسی و انرژی مثبتت رو بین ماها پخش میکنی . شاد باشی و سلامت[ماچ][قلب][ماچ]

شیرین

هیلا دستور پخت کال جوش لدفن [نیشخند][خجالت] ( از نت گشتم درست حسابیش رو نیافتم) در آپارتمان تون چه جالبه در نیس که جاروئه [چشمک] حوصله داریا کفشا رو جمع میکنی البته منم خیلی رو این چیزا حساسم و همیشه جلوی در خونه باید مرتب باشه یه روز کفشارو بدزد دگیه اون قدر شلوغ کاری نکنن[نیشخند] آفرین به عروس نمونه که به فکر مادر اريالای شووری هس[چشمک][قلب]