دل شکستن هنر نمیباشد....

سلام عزیزای دلم خوبین؟

ماجرای امشب و دیشب رو برین تو ادامه مطلب بخونین...

 

دیشب یکم با شوور جان حرفم شد سر اینکه وقتی خواهرش میاد اخلاقش خیلی عوض میشه البته این رو بهش رک نگفتم و حرف تو حرف اومد و آخرشم یه جور سر هم کردم که بحثمون نشه و به خیر بگذره ولی تو دلم موند.

امروز صبح پاشدم صبحانه خوردم و نذری میخواستیم بدیم دادیم و بعدش همسایه امون برامون نهار نذری آورد و خوردیم و شوور خان دستور دادن پاشو بریم خونه ما.رفتم حموم و خوشملانس کردم و رفتیم خونشون خیلی حالم گرفته بود تو بحث دیشب یه حرف زده بودم که خیلی عذاب وجدانش و داشتم و حالم گرفته بود.شوور خان هم به کوری ِ چشم من حسابی هوای خواهرش و داشت.

داشتم از کمر درد میمردم که پاشدم رفتم دراز کشیدم فک کنم دلش واسم سوخید اومد یکم سراغم و حرف زدیم و گفت بیا اون ور و اینا.

اومدیم نشستیم پدر شوهر برگشت گفت آره وقتی اینا میان ما بهترین تشک و لحاف و میدیم بهشون ( خیلی زحمت میکشن واقعا!) بعد خواهر شوهرم برگشت گفت مامان اینا چقدر فداکارن.منم  گفتم زورمون زیاده تشکشون رو میگیرم.پدر شوهر ِ نامهربونم برگشته میگه نخیر زورتون زیاد نیست ما خیلی بهتون لطف میکنیم.

این بار عمرا اگه بذارم شووری این تشک و بندازه زیرمون.بخدا مامان اینا ی من بهترین چیزا رو بهمون میدن ولی کوچکترین منتی بهمون نمیذارن.

همون جا داشت اشکم در میومد ولی جبهه رو خالی نکردم و پدر شوهر برگشته میگه یه چایی میدی؟ 

دیگه اینکه قرار بود آناستازیا و شوهرش بیان بریم یه جا هیئت (من اصلا دلم نمیخواست برم) پاشدم لباس خوشگلام رو پوشیدم دقیقا 1 ساعت کاشتنمون و خلاصه رفتیم اونجا.خانومه گیر داده بود به من و آناستازیا و هی بهمون میگفت جوونا فلان کنین و بهمان کنین و صاف تو چشممون نگاه میکرد.

آناستازیا دوباره زر زیادی زد و میترسه حرف نزنه بگیم لاله!

خواهر شوهرم داشت راجع به بچه داری باهام حرف میزد دیوانه آناستازیا برگشته میگه تو اول برو آئین شوهر داری یاد بگیر بعد!!!!!!!!!!!!!!!

با خودم گفتم جواب ابلهان خاموشیست...

بعدش بلند گو خیلی اذیتم میکرد و گوشم رو گرفته بودم برگشتم میگم وای دارم شنواییم رو از دست میدم. برگشته میگه: مطمئن باشم؟ پس هر چی تودلمه بگم؟!!!

گفتم تو راحت باش هر چی سر دلته بگو نذار بمونه تو دلت!!!!

فهمید چه حرف مفتی زده و معذرت خواهی کرد.

بعدشم که مادر شوهری واسم شکلات و چایی برداشت و هوام رو داشت ولی خیلی بخاطر لحاف ناراحت بودم.

پاشدم بیام خونه کلی اصرار کردن که برو خونه ما تا بیایم و اینا ولی واقعا خیلی ناراحت بودم و اومدم خونه.

خیلی من زود دلم میشکنه.اشکم و دراوردن امروز باز.هرچند تو خفا.ولی خدا که میبینه؟

اوهوم/

دیگه اینکه شوکول بانو خیلی نگرانتم یه خودی نشون بده.

دوستتون دارم دوستای خوبم.

فعلا بای

/ 0 نظر / 2 بازدید