بارون میاد چه چه :))

سلام به عزیزای دلم خوبین؟ اصلا نمیدونم چرا وقت نمیشه دو کلوم بیام بنویسممتفکر حس میکنم دیگه کارم داره به وبلاگم لطمه میزنهنیشخند خب باید از شنبه ی ژیش تعریف کنم ولی آقا مگه یادم میاد؟نیشخند وایسید یکم فکر کنم نیشخند به مغزم فُشار بیارم نیشخند 

شنبه هفته پیش قرار بود دوستم و خواهرم بعد از کار بیان خونمون به صرف سوپ مرغ و دوستمم یه سری خرید کرده بود خریداش رو ببره. دیگه من بدیو بدیو بعد از کار رفتم خونه و آب مرغ از فریزر گذاشتم بیرون و کیکم که پخته داشتم و یکم تر تمیزی کردم و منتظر وایسادم تا دوست جانم اومد. واسه خواهرمم یه کادو خریده بود . یکم گذشت خواهرم زنگ زد گفت من حالم خوب نیست و حالت تهوع دارم و نمیام ولی من گفتم بیاااااو دوستم برات جایزه خریده و اونم گول خورد اومد و یکم نشستیم و چای و کیک و سوپ و خوردیم و ساعت 8 اینطور ها بود که اونا رفتن و یکم بعدش هم شووری اومد و شام و گرم کردم خوردیم و خسبیدیم.

یکشنبه بعد از کار رفتم خونه و شام رو درست کردم و منتظر وایسادم تا شووری بیاد و رفتم یکم جزواتی که باید بخونم رو بالا پایین کردم که دیگه شووری رسید و شام و خوردیم و شووری یه فیلم گذاشت ببینیم که  من ده و نیم چپه شدم و دیگه رفتیم خوابیدیم.

دوشنبه رو صبحش خواب موندم برای کار. چون شب که زود میخوابم صبح شش اینطورا بیدار میشم ولی دیگه زور میزنم تا بخوابم و دیگه خواب میمونمنیشخند بدو بدو رفتم سر کار و اون روز هم تصمیم گرفته بودم هرررررطور شده یه کیف مشکی بخرم. دو تا کفش مشکی دارم ولی کیف مشکی درست و حسابی نداشتم و یه قدیمی داشتم که تودوزیش پاره شده بود و ازش بدم میومد و اون روز دیگه قول دادم به خودم که باید سخت پسندی رو بذارم کنار و بخرم. اصلا تو هیچی اینطوری نیستم ها اولین چیزی که تو اولین مغازه خوشم بیاد رو میخرم ولی در مورد کیف و کفش... هی وای خندهنیشخند هیچی خلاصه زنگ زدم به خواهرم که میای من کیف بخرم که گفت آری و بعد از کار بدو بدو رفتم پیش خواهرم و نشون به اون نشون که من هیچی نپسندیدم خندهنیشخند دیگه تو آخرین مغااازه الکی زورکی یه کیفی که هیچ خوشم نیومده بود رو برداشته بودم و هی به خودم میگفتم خوشگله بخرررر خوشگله بخررررسبزصد و ده اینطورا هم بود. دیگه قیافه ام از بس کج  و کوله بود خواهرم گفت هیلی ول کن اگر خوشت نیومده نخر و من هم استقبال کردم و گذاشتم سر جاش و اومدم بیرون نیشخند بعد همینطوری آویززززون راه میرفتم و میگفتم من بی کیفممم. کیف خریدن من طلسم شدههههه. دیگه رفتم خونمون و شام رو اماده کردم و شووری اومد و بهش گفتم قضیه کیف اینطوری شده و گفت میخریم حالا. فرداش که میشد سه شنبه رفتم سر کار و بعدش با شووری قرار سینما گذاشتیم و رفتیم فیلم ساکن طبقه ی وسط رو دیدیم. من و شووری خیلیییییی پسندیدیمقلب کااااملا آشفتگی های ذهن یه آدم رو که دچار خود درگیری شده به خوبی نشون میداد و بازی شهاب حسینی هم قشنگ بود و البته که فیلم عامه پسندی نبود و به نظرم خیلی هنری ساخته شده بود. خیلی ها اصلا خوششون نیومده بود. بعدشم پاشدیم رفتیم خرید و من بالاخره یه کیفی که به دلم بشینه پیدا کردم و هوووووووورا شدمنیشخندعکسشم میذارم حالا . ووووی که چقدر عکس بدهکارم بهتون . خودم میدونم. 25-6 تا عکس ریختم رو لپ تاپ که آپلود کنم هی نمیشهنگرانبعد از خرید کیف هم رفتیم من یه کاپشن صورتی یواش خریدم و یه یقه اسکی خوشگللللللل و اومدیم خونه و خسبیدیم و چهارشنبه با تیپ جدید رفتم سر کارنیشخند عین این پسرا که زن نمیگیرن بعد همه فامیل میخوان بدونن تهش کی رو میگیره، منم از بس کیف کیف کرده بودم بعد که خریدم همه هی میگفتن ببینیم بالاخره چی خریدی نیشخند البته که یه کیف خیلی خیلی خیلی ساده اس ولی خب به دل من نشسته و علف باید به دهن بزی شیرین بیادزبان

چهارشنبه هم قرار بود اون دختر فامیلمون بیاد خونمون . همون که اون بار بدون خبر نیومد و من رو حرص داد. قرار بود واسش الویه درست کنم. بابام اینا چهارشنبه اومدن دنبالم و خواستن من رو برسونن خونه و بهشون گفتم شما هم بیاید و به خواهرم اینا هم گفتم بیان. دیگه به داداشم اینا نگفتم چون نی نی کوچیکه رو شومبولش رو گردن زدننیشخندنیشخندنیشخند (ختنه کردن) دیگه منم گفتم اذیت میشن و باشه یه فرصت دیگه.

چهارشنبه بابام برد همه خریدام رو از تره بار و سوپر کردم و من رو گذاشت خونه و خودشون رفتن آماده شن بیان.

اومدم بالا و بدو بدو دستشویی رو شستم و یکم خونه رو مرتب کردم و شام هم قیمه و الویه درست کردم و کیک هم پختم و تزئینش کردم و سالاد یونانی ام درست کردم و دیگه کم کم همه اومدن و چایی و میوه ام آوردم و شام و اوردم و خوردن و جمع و جور کردیم و بعدم کیک رو آوردم و مامانم اینا رفتن و خواهرم اینا و این دختره فامیلمون موندن. این دختره دختر خیلی خوبیه و از همه مهمتر مادر خیلی خیلی خوب و خانمی داره ولی نمیدونم به واسطه ی شهر محل زندگیشه یا عمق بدیه بعضی حرفا رو نمیدونه که گاهی حرفای خیلی خیلی تلخی میزنه. حالا میگم براتون. وقتی اومد برام دو شاخه گل و یه جعبه شکلات گرفته بود و خیلی خیلی خوشحالم کرد. اومد تو و لباساش رو دراورد و نشست و اومد آشپزخونه و گفت وای اینجا چطوری زندگی میکنی انقدر کوچیکهنگران و من لبخند زدم. واقعاااا اصلا حرف بقیه واسم مهم نیست :)))) یعنی من اینطور مواقع با خودم میگم خدایا معیارای من چیه و معیارای اینا چیه :))) یا من خیلی ساده ام یا اینا خیلی از مرحله پرتن :))))) موقع شستن ظرفای شام میگه وای هیلاااا تو وقتی مهمون داری چیکار میکنی تو این آشپزخونه خیلی یییییی کوچیکهسبز منم یه لبخند پت و پهن و معنی دار زدم و گفتم عزیزم دلت گنده باشه!! گفت خب باشه ظرفا رو میشوری میذاری رو دلت؟ گفتم نه عزیزم هرکسی قلق خونه خودش رو بلده شمام بیا برو بشین نمیخواد ظرف بشوری. یا مثلا کیفم رو گفت بیار ببینم بالاخره چی خریدی؟ رفتم آوردم واسش و خب دید که خیلی خیلی ساده اس برگشته میگه واه واه چشم بازار رو کور کردی با این خریدت که!!!!!! بعدم گیر داد قیمتش رو بگو و من نگفتم! بعد میگه ولی هشتاد اینا بیشتر نمیارزه :)))))))))) گفتم باشهنیشخند آره زدی تو خال همین قیمت خریدم :)))) یا مثلا شب پتویی رو که واسش گذاشته بودم رفته با یکی دیگه که واسه خودم گذاشته بودم عوض کرده بعد اونی که برداشت حاشیه کنارش شکافته شده بود و صبح که بیدار شد هی میگفت وای پتوت حاشیه اش پاره بود و خیلی اذیت شدم تو خواب و من اصلا جوابش رو ندادم و دایورتش کردم به آنجای رخش رستمنیشخندصبحانه رو دادم بهشون و دیگه خواهرم بردش تا من یه نفس بکشمنیشخند من کلا مهمونی که اینطوری صحبت کنه رو نمیتونم تحمل کنم. شایدم نوع تربیتمون و اندیشه امون فرق داره نمیدونم. ولی آشپزخونه من چون کانتر نداره و جلوش کاملا بازه از مال مادر شوهرم و هردوتا جاری هام بزرگتره و کار توش خیلی خیلی راحته ولی هربار که من خونه جاری 1 رفتم و اون هی گفته خوش به حالت آشپزخونه ات از من بزرگتره من مدام گفتم عزیزم دلت بزرگ باشه چه اهمیتی داره سایز خونه و اشپزخونه و واقعا هم تفکرم همینه. من بی اندازه خونمون رو دوست دارم و الانم به اصرار شووری هست که میگه پاشیم ازینجامتفکر  پنجج شنبه ام دیگه یکم به تمیز کاری خونه و جابجا کردن ظرف و ظروف گذشت و شبش هم قرار بود همین دختره و مامانش برن خونه مامانم و ما هم که طبق معمول پنج شنبه ها اونجا باید میرفتیم.

بگم براتون که اونایی که از قدیم تر با من هستن میدونن که من و شووری داشتیم ازینجا میرفتیم و برای همین ممن یه سری چیزها رو تو جهیزیه نخریدم که راحت دلم بیاد ول کنم و برم . اما خب حالا که فعلا تا کم ِ کم سه چهارسال دیگه هستیم ان شاالله و بالاخره باید چیزای مورد نیازم رو تهیه کنم و فعلا که از فر بی نیاز شدم و برای خودم شلنگ تخته میندازم تو خونهنیشخند اما پنج شنبه شب با مامانم اینا رفتم یه لوازم خونگی نزدیک خونشون و پلوپز آرام پز برداشتم و دیدم گوشت کوب برقیشم تو جشنواره داره میفروشه و قیمتش خوبه و اونم خریدم و یه ظرف غذا هم برای سر کار خودم و شووری خریدم و دوتا کاسه خیلییییییییییی بامزه هم خریدم که خیلی دوسشون دارم و فلفل سابم هم شکسته بود و یه فلفل ساب هم خریدم و رفتیم خونه مامانم و شووری ام که نبود و هی گفتم الان میاد میگه تو آرام پز میخواستی چیکارنیشخند آخه من همینطوریش رو دور تند هستم واقعا هم آرام پز چه صیغه ایه :)))))))) ولی حالا میگم براتون تو مغز پوکم چی میگذشتنیشخند

اول یه چیزی بگم این آقاهه جی پاس هم داشت ولی گفت از بانه میاد و گارانتی نداره . حالا من نمیدونم منظورش از گارانتی نداره چی بود؟! یعنی ممکنه بترکه؟! متفکر برای همین ترسیدم و گفتم دست نگهدارم چون زودپز جی پاس رو دویست میداد ولی زودپز فِلِر رو هشتصد تومنهیپنوتیزم من از خیلی وقت پیش تصمیم گرفتم یه زود پز بگیرم برای مواقعی که رو دور تند هستم مثل اکثر روزهای معمولی و آرام پز بگیرم برای وقتایی که شب ها غذا رو بندازم توش و صبح رفتنی سر کار خاموش کنم و برگشتم فقط روشن کنم گرم شه و دیگه شاممون دیر حاضر نشه. حالا نمیدونم جی پاس رو بخرم یا نه. آشتی کمکنیشخند

جمعه ام که من خونه بودم و شووری سر کار طبق معمول و یکم به کارام رسیدم و شووری شب اومد دنبالم و رفتیم یکم پیاده روی کردیم و برگشتیم. شنبه رو هم از قبل تصمیم گرفته بودم نرم سر کار و مرخصی بگیرم اگر گفتید چرا. چون حدس میزدم امروز اکثرا نیان و من بیام و خب گفتم بذار در عوض شنبه رو بمونم خونه و به خودم رسیدگی کنمنیشخند البته که نشد رسیدگی کنم و پدر شوهر خواهر شوهرم فوت کردن و رفتیم مراسم ایشون و عیادت عمه ام هم رفتیم بیمارستان چون عمل کرده بود. خلاصه که استراحت نکردیم و همش تو بدو بدو بودیم. بعدم رفتم خونه مامانم اینا و یهو خواهرم اینا و داداشم اینا هم اومدن و بابام گیر داده بود چی شده و نکنه تو حامله ای و منم میگفتم من غلط کردمنیشخند حالا من جمعه پریود شده بودم و دیگه انقدر گیر دادن داشتن من رو مجاب میکردن  بکشم پایین نشون بدم هااا لااله الا اللهنیشخند هیچی خلاصه یکشنبه رو هم صبح زود اومدم سر کار و ظهر ساعت دو مامانم اینا اومدن دنبالم رفتیم نهار و بعدش من رفتم آرایشگاه یه سری خورده کاری داشتم انجام دادم و بعدش رفتم خونه مامانم این ها دوباره و شووری ام اومد دنبالم و برگشتیم خونه. تاسوعا و عاشورا هم به پیاده روی های طولانی و نذری خوردن و بازی با نی نی داداشم گذشت و دیشب هم خونه مامانم اینا رفتم که البته دایییم هم بود. اونم زنگ زد به دخترش که بیا و دخترش نیومد و پس داییم هم رفت.

بعد یک ساعت دختر داییم زنگ زد به مامانم که میشه ما بیایم؟بابام اومد خونه گفت هیلا هم بوده و منم دلم تنگ شده ما پشیمون شدیم و میایمنیشخند هیچی خلاصه اومدن و منم کیک پخته بودم خونه مامانم این ها چون با زنداداشم تردمیل زده بودیم و خب کالری سوزونده بودیم و حیف بود جایگزین نشهنیشخند دیگه کیک رو خوردیم و ساعت یازده اینا شووری اومد دنبالم و من و زد زیربغلش و بردنیشخند ساعت یازده و نیمم خسبیدیم و امروز سرحال و قبراق از خونه زدم بیرون. البته که هیچ کسی نیومده سر کار و خودمم و رئیسم  و شما نیشخند چنین خودشیرینی ام من بههههله وقتی کسی نیست من اومدم هه هههنیشخند صبح دیدم خیلی سرده از زیر شلوارم شلوار پوشیدم و زیر مانتومم بافت پوشیدم بعد یه ایده توپ زدم اگر گفتید چی :)))))))))) کیسه آب گرم برقیم رو آوردم و زدم به برق و چسبوندم به خودم و چایی با بیسکوییت زنجبیلی میخورم و صدای مرتضی پاشایی هم تو اتاقم میاد و حال میکنم و البته به کار مورد علاقه ام وبلاگ نویسی هم میپردازم.

خدایااااا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

دیگه همینا. مواظب خودتون باشید و من به زودی ان شالله با عکس ها بر میگردم.

.::دوستتون دارم::.

 

/ 80 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مگهان

من امروزم هی خوب بود و هی بد...قاطی بودم کلا... :) ایشالا امشبتون عااالی باشه:-* خوش به حالت که خونه تمیز می کردی من کلی کار دارم : ((((( نه درس خوندم نه اتاقمو مرتب کردم

یه دوست

سلام هیلا جان خوبین؟ خانوم مهندس خوش به حالت این قدر از کارت راضی هستی .ساعت خروجتون از اداره کی هست؟ نهارم میدن از اداره بهت؟ میخوای کجا برین؟؟؟ خوش به حالت این قدر شادی برات ارزوی شادی همیشه دارم اما حلالم کن خیلی بهت حسودیم شد.اسمم از روی ایدیم بخون میشناسی عزیز

نيوش

[تعجب]هيلي جان من ايرانيشو ميگمااااا.مامان ايرانيشو داره!زن عموم چند وقت پيش ميگفت دور و بر ١٣٠،١٤٠ تومنه!!پونصد تومن؟!!!!!!!جنگه مگه؟![نیشخند]تو قابلمه بپز عزيزم.حرفمو پس ميگيرم.[نیشخند]

نيوش

هيلا چاخانيان پينوكيوييان بدقوليان[نیشخند]عكس بذار ديگه دلمونو اب كردي.[نیشخند][ماچ][گل]

نيوش

ساندويچ ميكر ٤٣٠ تومن؟!!!!!!!پس من خيلي از مرحله پرتم![خنثی]

نارسی

هیلا تموم شد [نیشخند] حالا زود بیا آپ کن که منم مثه بقیه عین آدم کامنت بذارم [قهقهه]

ونی

دقیقا الهی شکر[نیشخند]

امیررضا

ممنون بابت جوابت اینو جدی میگم همیشه از نوشته هات و جوابات انرژی مثبت گرفتم همیشه یاد گرفتم خونسرد و مهربون باشم ( البته در حال سعی کردنم) منم ساعت ۵ میام از اداره بیرون ولی واسه ما فعلا نهار میدن [لبخند] ایشاالله همیشه پیروز و موفق و پرانزی سالهای سال با شووریت [نیشخند]زندکی کنین برات ارزوی بهترین ها رو دارم شمام واسم این دعا رو بکن راستی شووریتونم ۴ میان از اداره؟

یه دوست

سلءم هیلا جان ببخش تو اکانت قبلیم یادم رفت اسممو عوض کنم دوس نداشتی تاییدش نکنین هیلا میشه یه پست در مورد طرز اشنایی با شووریتون بذاری خیلی در مورد زندگیت کنجکاو شدم از ته دلم ارزو میکنم خدا شریک زندگی منم مثل شما بکنه مهربون و خوشاخلاق و .....

یه دوست

سلءم هیلا جان ببخش تو اکانت قبلیم یادم رفت اسممو عوض کنم دوس نداشتی تاییدش نکنین هیلا میشه یه پست در مورد طرز اشنایی با شووریتون بذاری خیلی در مورد زندگیت کنجکاو شدم از ته دلم ارزو میکنم خدا شریک زندگی منم مثل شما بکنه مهربون و خوشاخلاق و .....