عروسی دختر داییم :)

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین عزیزای دل؟ 

خب بریم سر تعریف کردنی هام.اول اینکه یه عکس از لباسم تو تنم براتون میذارم البته خیلی چاق شدم و این و وقتی لباسم به زور بالا رفت فهمیدم و از امشب رژیمم 

 

خب بگم از اینکه دیروز صبح از خونه شووری اینا اومدم دانشگاه و واقعا اشکم درومد بس که از دانشگاه دوره. رفتیم سر کلاس نشستیم و استاد اومد حضور غیاب کنه .با همین استادی که صبح 4 شنبه کلاس دارم یه سِکشن هم عصر 3:30 روز  4شنبه دارم. از طرفی چون میخواستم برم عروسی طبیعتا نباید کلاس عصر رو میرفتم و ایشون هم که همیشه حضور غیاب میکنه! تا اسم من رو اومد تیک بزنه من: استاد ببخشید؟

استاد: جونم؟

من: میشه لطفا عصر حضور غیاب نکنین؟

استاد:تعجبمیخوای بری؟

من: با اجازه اتون البته.

در کمال ناباوری و بهت همگان و چشمان ِ از حدقه درومده ی بچه ها استاد قبول کرد و گفت برو عزیزم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (استادم زن هستش)

و من حاااالش و بردم.ظهر گوله اومدم خونه و مامانم رو راهی مراسم عقد کردیم و خودمون رفتیم آرایشگاه.

تو آرایشگاه بودم که یادم اومد شوهرم گفته بود که میخواد به شوهر گریزلا زنگ بزنه و فوت بابابزرگش رو تسلیت بگه!من یهو یادم اومد که واسه فوت عموی من داداش های  شوهرم حتی تسلیت خشک و خالی هم بهم نگفتن وقتی دیدنم و بعد آرایشگاه زود دوئیدم رفتم پیش شوهری و بهش گفتم زنگ نزنی ها و یه جر و بحث کوچیک البته با خنده بینمون شکل گرفت که من تاکید میکردم زنگ نزنی هاااااااا و اونم با خنده میگفت اااااااِ پس اینجوریه؟ و کلی حرص من رو دراورد و وقتی اومد خونه گفت خودش میدونه که نباید بهشون زنگ بزنه و اینا ... بگذریم.

خب حق دارم دیگه ندارم؟مقابله به مثل باید کرد.منم امروز زنگ زدم 20 ثانیه ای و بهش تسلیت گفتم. همین کافی بود براش.از ته دل میگم ایشالا خدا بهشون صبر بده.

بگذریم.

خلاصه از آرایشگاه اومدم و داشتم لباسم رو پرو میکردم که فهمیدم هی وای ِ من چقدررررر چاق شدم.به زور رفت بالا

بعدم که رفتیم پیش به سوی عروسی.خیلی رقصیدیم و خوش گذروندیم آخرش گودبای پارتی داشتن و کلی خوش گذشت دی جی اومده بود و بارون شدیدی هم شکل گرفت.خیلی رویایی بود. یه عالمه ام فیلم و عکس گرفتیم و یه آدم احمقی ام زد زیر دستم به شوخی و دوربین گرون قیمت ام سوت شد و 20 تا ملق زد واقعا اشکم داشت در میومد خیلیییییی من دوربینم رو دوست دارم تا آخر مهمونی اصلا دختره رو تحویل نگرفتم.

کلیییییی کادو دادن به عروس داماد.نزدیک 10 یا 11 میلیونی جمع شد.خدا بده برکت به ما رسیدنی همه 10 تومنی میذارن تو پاکت میدن

کل مهمونا شاید 120 نفر هم نبودن ولی خب قاطی بودنی کیف میده دیگه آدم پیش شوهرشه.

چون میدونم شوهرم دوست نداره ازم فیلم برداری بشه سعی کردم تا میتونستم جلو دوربین نباشم.

 

شب هم شوهرم وقتی اومدیم خونه تحویلم نمیگرفت و خیلی دلم رو شیکوند ولی خب منم گفتم اشکال نداره بذار بگذره تا عصبانیتش بخوابه و بعد باهاش حرف میزنم.خودمم نفهمیدم برای چی اینطور میکنه.

امشب هم خونه دوست شووری دعوت داریم برای عیش و نوش

دوباره دوره دارن و میرن تو کار ِ عرق و ورق و منم احتمالا فقط دود نصیبم میشه و خاله زنکی ِ  خانوماشون.البته باهاشون بهم خوش میگذره چون برای یه شب هم که شده آدم همه چی رو فراموش میکنه.

به هر حال.

از هفته دیگه میان ترم هام شروع میشه و منم که اصلا تو باغ نیستم و باید یکم بیشتر رو درسام تمرکز کنم.

مواظب خودتون باشین.عکس رو تو پست بعدی میذارم و رمزش هم جدیده و هر کی خواست زود اقدام کنه.

 

/ 0 نظر / 3 بازدید