سلام بر گل گلی هااااا

والا این مدت اتفاق خب زیاد افتاده راستش هفته پیش درست دوروز بعد از گذاشتن پستم میخواستم بنویسم ولی خب نشد بنابراین میریم سراغ تعریفی جات تا ببینیم به کجا میرسیم نیشخند

خب اون هفته اگر یادتون باشه آخراش و یللی تللی کردمنیشخند و اصلا ویولن تمرین نکردم و تمرین هامم زیاد و سخت بود. شنبه بعد از کار که رفتم خونه بازی بارسا هم بود و شام رو یادم نیست چی درست کردم فقط یادمه که خیلی استرس کلاسم رو داشتم دست آخر تصمیم گرفتم صبح زودتر بیدار شم و برم شرکت و اونجا در خلوتی باز تمرین کنم اما شب به علت مشاهده ی بازینیشخند دیر خوابیدیم و صبح ساعت دو دقیقه مونده به ده بیدار شدم بله هر دو خواب مونده بودیم هم من هم شووریتعجبنیشخند حدس میزنید در این مواقع هیلا چیکار میکنه؟؟؟؟

بعله زدم زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه کن که من نه تنهاااااا خواب موندم از سر کار رفتنم بلکه به کلاس ویولنم هم که ساعت ده و نیم بود نمیرسیدم یعنی حتی موشک دربستی هم میگرفتم باز نمیرسیدم اون ساعت سرکلاس. 

شووری گفت پاشو آژانس بگیر برو بعد من گفتم من تمرین نکردم درست حسابی و به زور دارم میرم این جلسه رو حالا پول آژانسم بدم؟ شووری ام گفت هیلا نرو اعصاب خودت رو خورد نکن. نشست بالا سرم گوشیم رو هم داد دستم و گفت یالا زنگ بزن بگو نمیری . منم با تردید گوشیم رو برداشتم که زنگ بزنم تا باز کردم قفلش رو دیدم سه تا مسیج دارم اونم از کی از استاد ویولنم که گفته بود به دلایلی امروز نمیاد آموزشگاهههههه و بنده به شدددددددت هورااااااااااا شدم از شدت ذوق داشتم بال بال میزدممممممممممممخندهنیشخند هیچی دیگه خوابمونم که کرده بودیم نهارممم برداشتم و اومدم شرکت و دروغ گفتم که کلاسم به جا ده و نیم نه و نیم تشکیل شدهدروغگوساکت

دیگه دوشنبه رو یادم نیست چه کردم اما یادمه که سه شنبه سرکار شووری گفت هیلا امشب بریم خونه خواهرت این ها چون تا مدت ها ممکنه نتونیم بریم منم یکم اما و اگر دراوردم و هی میخواستم بندازم برای چهارشنبه اما شووری گفت همین سه شنبه خوبه. خلاصه سه شنبه ساعت هفت اینطورا بود داشتم حاضر میشدم برم خونشون که خواهرم زنگ زد یه خبری رو بهم داد قرار بود برای یک امری بیمارستان بستری بشه و بنابراین ماهم رفتیم بیمارستان پیشش و اون شب رو هم ساعت حوالی 3 صبح خوابیدیم. لذا هیلا تنبلیان چهارشنبه رو مرخصی رد کرد. چهارشنبه تا لنگ ظهر خوابیدم و با سردرد وحشتناکی بیدار شدم دوئیدم رفتم پیش خواهرم اینا و ازونچا هم همگی رفتیم خونه مامانم این ها. داداشم اینام اومدن و چهارشنبه رو دور هم بودیم. شب دوباره پاشدم رفتم خونمون و پنج شنبه و جمعه هم باز همگی خونه مامانم این ها بودیم به علاوه ی این که کلییییییییی هم مهمون می امدند دیدن خواهرم و میرفتند و در کل دور همی های خیلی خیلییییییی خوبی بود.

تو این فاصله جمعه صبح هم البته بیدار شدمو کل خونه رو تمیز کاری کردم و عصر هم با شووری رفتیم فردوسی و براش کفش خریدیم.

شنبه رو هم از قبل مرخصی رد کرده بودم اما تصمیم داشتم به خاطر مرخصی ناگهانی چهارشنبه ، شنبه رو برم اما جمعه شب به طرز ناگهانی ای قلبم درد وحشتناکی گرفت و مجبور شدیم بریم بیمارستان قلب و تا نوار قلب بگیریم و دکتر ببینه و نظر بده و برگردیم خونه ساعت 3و نیم شد. منم تو تمام این مدت اصلا استراحت نکرده بودم یعنی تمام روزهام به مهمون داری و بشور و بساب گذشته بود و واقعااا خسته بودم البته که قلبم هم میتونست از استرس باشه و هم خستگی.

بنابراین شنبه رو موندم خونه و ظهر طرفای یازده رفتم خونه مامانم این ها و دوباره کمکشون کردم ساعت نزدیک هفت بود خواستم برگردم خونمون که شووری گفت بمون میام اونجا و شب برمیگردیم. منم دیدم فرداش باید برم سرکار و تا برگردیم خونه عمرا از خستگی رو پام بند نخواهم بود که بخوام دوش بگریم، لذا رفتم یه سری لباس نو خریدم و بنابراین رفتم حموم و حالی به حولی و البته که بعدش حموم مامانم این ها رو هم شوشته کردم و اومدم بیرون و حوله پیچیدم دور سرم و ولو شدم. تازه چیزی از ولو شدنم نگذشته بود که وقت شام شد و شام و آوردیم و خوردیم و جمع کردیم و ظرفاشو دوباره شستم و بعد کشان کشان اومدیم خونه و خودم رو به رختخواب رسوندم و خسبیدم.

صبح به موقع بیدار شدم اومدم سرکار و یکم به کارام رسیدم و البته که ماجراهای شرکت واقعااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نفس گیر شده که حالا خواهم گفت.

یکشنبه عادی گذشت اما دوشنبه یکم دیر تر اومدم سرکار چون باید شیرینی میخریدم به یه مناسبتی و ازونجا که آسانسور شرکت یک ماهه خرابه و اینجا هم طبقه ی ششم هست، برای اینکه نرم دوباره پایین و برنگردم بالا وایسادم شیرینی  فروشی باز بشه و شیرینی و بخرم و بعد بیام شرکت. دیگه با شیرینی از همکارا پذیرایی نمودم و وقت نهار هم رفتم برای خودم یه عدد هایدا خریدم و خوردیم و بعد از نهار سر یه داستانی با زهرا حسابی گلاویز شدیم. حالا کامل که نمیشه تعریف کنم اما یه خلاصه ای میگم ازش.

بعد از کار هم بدو بدو رفتم خونه مامانم این ها چون کماکان همه اونجا جمعن و مامانم دیگه واقعا رو پاش نمیتونست وایسه از خستگی و یکم کمکش کردم و شامم از بیرون سفارش دادیم. منم نشستم یکم با اتوکد ور رفتم و کارام و کردم و ساعت ده و نیم پاشدیم اومدیم خونه. این اواخر شب ها حدود یک ساعت با شووری کندی کراش بازی میکنیم. فکر کنم تنها کسی در جهان هستم که کماکان این بازی رو با شدت و حدت انجام میدمنیشخند

قضیه ی من و زهرا رو که یادتون هست؟؟؟ سه شنبه سر ماجراهای مخفی کاری ها و زیر آبی های ایشون من تصمیمم رو گرفتم که دیگه سکوت نکنم و با رئیس صحبت کنم. با کیمیا مشورت کردم و اونم موافق بود با همسرم هم صحبت کردم اونم موافق بود. دیگه یکشنبه و دوشنبه اصلا تحویلش نگرفتم و تصمیم داشتم از یکشنبه عین خودش مخفی کاری کنم که درست سر دوروز ، یعنی دیروز بعد از نهار صداش درومد و منم دیگه سکوت نکردم و هرچی تو دلم بود تا ده درصدش رو گفتم و بقیه ش رو نگه داشتم برای رئیس.

دوباره دیروز کیمیا بهم گفت هیلا این میره صد تا میذاره رو حرفات و به رئیس میگه تو زودتر برو پیشش گفتم که قبلا از رئیس زمان ملاقات خواستم و صحبت خواهم کرد.

برای یک شرکت هلدینگ هم رزومه فرستادم و قرار مصاحبه دارم.

میخوام با رئیسم یک بار قاطعانه صحبت کنم یا شرایط رو درست میکنه و یا من حتی یک ثانیه بعد از صحبت هام نمیمونم... دلیلی نداره وجود حال بهم زن یه ادم دوروی پست رو صبح تا شب کنار خودم تحمل کنم و زجر بکشم.

معتقدم ما بیشتر عمرمون رو تو محل کارمون میگذرونیم و اینجا باید جای امنی باشه برای آرامش ما نه اذیت و آزار ما.

اینکه یکی صبح تا عصر اذیتت کنه و تو صدات در نیاد خانومی نیست، عین حماقته.

زهرا حتی به کوچکترین حقوق من که رعایت نظافت شخصیش هست احترام نمیذاره چه برسه مسائل دیگه. خلاصه که خیلی خیلی دلخورم.

از رئیس تایم ملاقات خواستم. نمیدونم کی بهم وقت بده اما لیست تمام مسائل رو ریز به ریز نوشتم تا چیزی از قلم نیافته و وقتی که ببینمش همه چیز و بهش میگم.

نه فقط صدای من که صدای تک تک بچه ها درومده. به رئیسم میگم یک هفته من رو با یکی دیگه جابجا کن ببین کسی حاضره بیاد بشینه جای من؟؟؟ اگر کسی حاضر بود بیاد بشینه شما درست میگی.... به هرحال میخوام این بار از این دور باطل بیام بیرون. توکل به خدا.

دیگه همینااااا.

من برم باید آزمایش پرولاکتین بدم.

دوستتون دارم.

بابای