سلام به عزیزان دلم از بس هیچ کسی نمینویسه کلا دنیای وبلاگ نویسی بی مزه شده اصلا حس نمیده آدم بیاد بنویسهنیشخند

اما خب میخوام بنویسم این بار رو هم تا ببینیم دفعات بعدی چی میشهمتفکر

خب اون روز یکشنبه که مطالب رو نوشتم یه سری کار و ناهماهنگی تو شرکت ایجاد شد که باعث شد با زهرا که البته تو شرکت نبود جر و بحثم بشه اما دایورتش کردم و جواب زنگش رو هم ندادم.

همون یکشنبه شب سعید گفت هیلا تولدت رو جمعه بگیریم؟ گفتم نه بابا جمعه رو فرداش باید بریم سر کار و خیلی سخته گفت پس کی بگیریم گفتم چهارشنبه شب بگیریم که فرداش من تعطیل باشم و بتونم استراحت کنم و خونه رو تمیز کنم.

خلاصه قرارمون شد برای چهارشنبه و زنگ زدم همه رو دعوت کردم.

دوشنبه و سه شنبه سمینار داشتیم و در حال انجام کارای اون و بدو بدوهاش بودم و بنابراین اصلا نشد که حتی سر به وایبری چیزی بزنم! دوشنبه شب قرار شد بریم خونه مادر شوهرم. رفتم خونه و دوش گرفتم و حاضر شدم شووری امد دنبالم و یه سری وسیله هم بود برداشتم و رفتیم اون ور.

جاری دو و شوهرش هم اومدن و خب طبیعتا یکم رابطه امون نسبت به قبل بهتر بود اما کلا من و شووری فاز این دو نفر رو نمیتونیم بگیریم خیلیییییییییییییی باهم دیگه متفاوتیم.

مثلا نمونه اش ما داریم همش درباره کتاب خوندن و فیلم دیدن و ... صحبت میکنیم و اینکه تفریحمون چی باشه مثلا اونا فقط دارن راجع به خونه زندگی فلانی و طرف ماشینش کروکه و خونه ش کاخه و ... صحبت میکنن! من اصولا شاید یک در هزار پیش بیاد که در مورد زندگی دیگران حرف بزنم بیشتر دارم در مورد اینکه چکار کنم فکر میکنم. حالا بگذریم... خلاصه که فازشون اصلا به ما نمیخوره و برای من واقعا دغدغه هاشون خنده داره و احتمالا بالعکس هم هست!

سه شنبه هم به همون منوال دوشنبه گذشت و شب اومدم خونه گلاب به روتون اصلا یادم نیست چی پختمنیشخند آهان ماهی شکم پر پختم اونم تو ماهیتابه جدید واییییییییی انقدرررررررر راحت بود خدا میدونه هی میگم ایکاش این ماهیتابه رو زودتر میخریدم بس که توش ماهی پختن راحته قلب

چهارشنبه چون تفلد بود نرفتم سر کار پس چییییییییی نیشخند با شووری موندیم خونه و صبح بیدار شدم سوسیس و تخم مرغ درست کردم با خیار شور و گوجه و نون تافتون زدیم بر بدنخوشمزه یه چایی دبش هم روش خوردیم و شووری رفت سرکار. دیدم تنهام و خونه ام مرتبه و کار خاصی ندارم زنگ زدم دوستم بیاد خونمون. پاشدم یواش یواش ژله ها رو هم اماده کردم میخواستم ژله خورده شیشه درست کنم دوستم اومد و دیگه نشستیم باهم دیگه به صحبت و عشق و حال. اون نشست پای کاراش و من رفتم حموم. اومدم موهام و بافت و داشت موهام و اتو میکرد که شووری رسید دیگه دوستم حاضر شد بره هرچی اصرار کردیم بمون گوش نداد. از طرفی سالاد اینا مونده بود درست کنم که شووری تازه وسایلش رو اورده بود. میخواستم سالاد فصل درست کنم و سالاد ماکارونی شام و هم از نشاط گرفته بود. هیچی دیگه من پریدم اشپزخونه سالاد ها رو درست کنم و دوستمم اومد برام خیار شور خورد کرد و رفت.

کم کم مهمونام اومدن و کادوی شووری هم یه جعبه گنننننده بود. دل تو دلم نبود ببینم توش چیه. 

خلاصه شام و اوردیم خوردیم و وسایل تولد و اوردیم و هورا هورا کنان کادوهام رو باز کردم وااااااااااااییییییییییییییییی که از شدت ذوق مردم وقتی کادوی شووری رو باز کردم هی جعبه تو جعبه بود و در نهایت یه کادوی خیلی خوشگل که همیشه دوست داشتم داشته باشمزبان کیکم هم شکلاتی بی بی بود و با اشتهای هرچه تمام تر برای اولین بار تو زندگیم یه برش کیک تولد و کامل خوردم خوشمزه بعد از رفتن مهمونا من رسما بیهووووووووووووش شدم. پنج شنبه بیدار شدیم و یکم کیک و چایی خوردیم و شووری رفت سرکار و من دوباره خونه رو کاملا مرتب کردم و ویولن تمرین کردم و رفتم خونه مامانم این ها. پنج شنبه و جمعه به همین منوال گذشت و جمعه البته من یک سر خونه برادرم رفتم و خیلی دیروقت برگشتم خونه اما چون سعید هم دیر میومد خیالم راحت بود.

شنبه اما روز اصلی تولدم بود یه تیپ کاملا جدید طبق روال هر ساله ی تولدم زدم و رفتم سرکار کادوی تولدمم البته دستم بود نیشخند دیگه کلی تبریک تولد گرفتم اون روز و برای خودم سرخوش بودم. وسطای روز بود زهرا پاشد بره بیرون یه مرتبه از دهنم در رفت کجا میری؟ اصولا من نمیپرسم ازین سوالا. اونم با یه حالتی گفت میرم بیرون کار دارم.

هیچی اونقدر حرصم درومد که تصمیم گرفتم وقتی اومد محلش نذارم نیشخند اقا برگشت و یکی از همکارا اومد گفت بیا زهرا کارت داره تو دلم گفتم هرکی کار داره خودش بیاد اما پاشدم رفتمنیشخند تا رفتم تو اتاق دیدم یه عالمه شمع و کیک و ادم وایسادن و یوهوهووووو هپی برث دی خوندن و دست زدن و من در شوک تمام فقط نگاه میکردم و به قضاوت ناعادلانه ی خودم فکر میکردم و خجول بودم نیشخند خلاصه که سورپرایز شدم در حد لالیگا.

بعد از کار هم رفتم خونمون و انقدر خسته بودم که دراز به دراز بیهوش شدم بعد بلند شدم بادمجون و کدو سرخ کردم و یه آبگوشت حسابی هم بار گذاشتم برای فرداشنیشخند

اخه شنبه بچه ها ازم قول گرفتن یکشنبه آبگوشت درست کنم توی شرکتخنده منم آبگوشت و درست کردم شب توی خونه و بادمجون و ... هم سرخ کردم و یادم نیست البته همون شب شام چی خوردیمنیشخند بعد هم جمع و جور کردم و خوابیدیم فرداش که میشد یکشنبه آب گوشت و کشیدم تو ظرف و ویولنم رو هم برداشتم و زنگیدم آژانس و اومدم سرکار.

سپرده بودم زهرا قابلمه بیاره برای گرم کردن ولی یادش رفته بود. فرستادمش دنبال قابلمه و وقتی اورد  ابگوشت و ریختم توش و گذاشتم حسابی جا بیافته بادمجون های نگینی و کشک رو هم جدا اورده بودم گوشت کوب و نعناع برای نعناع داغو همه چی ام اورده بودم اصلا یه وضعینیشخند

ابگوشت و گذاشتم رو گاز و وااااااااااااااویلا یه بوووووویی پیچید تو شرکن خفنننن دل همه داشت قیلی ویلی میرفت ولی من باید میرفتم کلاس به دوستم سپردم که هر وقت وقتش شد زنگ میزنم بادمجوناش و بریزی تا من بیام. دیگه اصلا شرکت شده بود یه وضعی ها اونقدر اون روز خندیدیم خدا میدونه از طرفی تولد یه همکار دیگمون هم بود. اون روز یه جلسه فوق مهم هم تو شرکت بود که با بوی دنبه ی آبگوشت چیز قشنگی شده بود خنده کلی استرس داشتیم که الان رئیس اینا سرویسمون میکنن. از طرفی شب قبلش وقتی داشتم آب گوشت و میذاشتم و هم میزدم گفتم خدایا این که گوشتش زیاد نیست خودت یه برکتی بهش بده که هرکسی دوست داشت ازش بخوره.

هیچی برگشتم و آبگوشت و کشیدم و خوردیم و از اشپزخونه درومدنی یه دفعه دیدم رئیسم زیر گوشم یه چیزی گفت خواستم بشاشم تو خودم که پرسیدم جان؟ گفت میگم ویولن ایرانی میزنی یا کلاسیک و خلاصه سر این موضوع کلی باهم حرف زدیم و خطر رفع شد هه هه نیشخند

بعدش هم سورپرایزی برای اون همکارمون تفلد گرفتیم و اومدیم خونه.

از آبگوشته باید بگم که نه نفر سیییر خوردن و اندازه دو نفرم موند تو یخچالم واقعا داشتم به این فکر میکردم ای کاش هرباری میخوایم غذا بپزیم گرد برکت بپاشیم روش قلب ضمنا طعمش هم فوق العاده شده بود و هممممه دستورش و ازم خواستن قلب از سرکار رفتم آرایشگاه و ابرو اینا رو صفا دادم و پیاده قدم زنان با خواهرم رفتیم سمت خونه هامون. بادمجون و کدو سرخ شده از دیشبش داشتم و بنابراین کشک کدو درست کردم و یکمم بادمجون ریختم و سیر فراوون و عاااااااااااااااالی شده بود. دوشنبه هم باز سرکار شلوغ گذشت و قرار بود ساعت چهار و نیم دوستم به مناسبت تولدم بیاد خونمون. ساعت چهار و نیم قرار داشتیم و رفتم پیشش و یه پکیج کادویی دستش بود و یه کیلو هم ناپلئونی خرید و یه شاخه گل لیلیوم قلب اومدیم خونمون و چایی دم کردم و کادوم رو داد واااااااااااااییییییییییییییییی یه رادیوی خوشگل و سه تا جعبه فلزی گل گلی خوووشگل انقدر خوشم اومد خدا میدونه اخه مدت ها بود میگفتم میخوام رادیو بخرمبغل نشستیم چایی شیرینی خوردیم و خلاصه ساعت نزدیکای نه اینا رفت و منم قبلش وسایل الویه گذاشته بودم الویه درست کردم و ساعت نزدیکای دوازده شبتعجب شووری اومد شام و خوردیم و خسبیدیم نیشخندهیپنوتیزم

سه شنبه هم که اخرین روز کاری اون هفته بود و با دمبم گردو میشکستم نیشخند نهارم اندازه دو نفر اورده بودم و زهرا نهار نداشت باهم خوردیم و البته اون روز یکم اعصابم خورد بود. از چه بابت؟ الان میگم.

اصولا خانواده هایی که زن خانه کارمنده برای تعطیلاتشون برنامه دارن اما خواهر شوهر عزیزم بدون توجه به این موضوع و بدون هماهنگی با بنده دختر گرام رو فرستاده بود تهران که بیاد اشکلاتش رو شوهر من رفع کنه هفته دیگه کنکور داره اخه. من مشکلی با کمک کردنش نداشتم و خودم هم مدام میگفتم بگو خواهرت بفرسته بیاد اما توقع داشتم قبل فرستادن با زن کارمند خانه هماهنگی شه که نشد و به خوبی های خواهر شوهرم گذشت کردم و اعصاب خوردی درست نکردمابرو بنابراین قرار بود سه شنبه بریم منزل مادر شوهر ظهر سه شنبه رفتیم من پایه نت و یه سری خرت و پرت خریدم و شووری رفت خونه مامانش و من رفتم شرکت و بعد از شرکت رفتم خونه. قرار بود برای خونمون مشتری بیاد چشمخنثی دوستم هم زنگ زد که من یه سر میام پیشت کارت دارم که از خدا خواسته قبول کردم. هیچی خلاصه مشتری اومد و رفت و دوستمم اومد و رفت و من خواستم اژانس بگیرم به سمت منزل مادر شوهر که هیییییییییییچ آژانسی ماشین نداد و هی میگفتن ندارن اما بعد از یک ساعت و نیم انتظار هم میگفتن ماشین ندارن و شصتم خبردار شد که برای ترافیک شب نیمه شعبان هست که ماشین نمیدن.

هیچی خلاصه پاشدم سوار مترو شدم و یورتمه زنان رفتم سمت مادر شوهر اینا که شووری اومد دنبالم و تو راه یه مانتو و یه شال خریدم نیشخند رفتیم اونجا من در جوار پدرشوهر مادر شوهر به چای خوردن و حرف زدن گذروندم و شووری و دختر خواهر شوهر هم به درس. شب هم همونجا به پیشنهاد من خسبیدیم.

فرداش که میشد چهارنشبه قرار بود شبش خونه خواهرم باشیم.

ساعت سه زدیم بیرون و من رفتم خونمون و اول حسابی تمیز کاری کردم و دوش گرفتم یه کیک درست و حسابی ام پختم و خامه کشی کردم که ببرم خونه خواهرم که دست خالی نرم.

دیگه مامانم اینا اومدن دنبالم و رفتیم اونجا و شام هم اونجا بودیم و ساعت دو اینا خوابیدیم. پنج شنبه بیدار شدم و مثل اسفند رو آتیش بودم دوست داشتم برم خونمون اما نذاشتن و تا ساعت هفت موندم خونشون و دست آخر خودشونم بلند کردم و باهم برگشتیم خونه ما. از طرفی موقع نهار داشتیم نهار میخوردیم که زنگ خونه خواهرم و زدن و آژانس یه بسته برام اورد از طرف شووری نیشخند قشنگ ناراحتیم از اومدن دختر خواهر شوهر برطرف شد هه هه نیشخند اومدیم خونه ما و شووری ام رفته بود گوشت و مرغ خریده بود. از آذر گوشت و مرغ نخریده بودیمنیشخند بس که مصرف انرژیمون کمه کلا برچسب مصرف انرژی مون A هست عینک شستیم و بسته زدیم و حینش هم برای تمام آقایون دعا کردیم که همیشه جیبشون پر پول باشه و بتونن چیزای خوب و خوشمزه و مورد نیاز زن و بچشون رو بخرن. از اون ور هم شوهر خواهرم جوجه مارینه کرد و برداشتیم رفتیم اول پردیسان که جا پارک نبود بعد رفتیم نهج البلاغه که اصلا راه و بسته بودن و بعد رفتیم پارک جوانمردان و نشستیم و شام و زدیم و یکم از هوا لذت بردیم و برگشتیم خونه ما. چیز میزا رو شستم و تا ساعت پنج صبح نشستم یه کار مهم* کردم و بعد خسبیدم .

جمعه لنگ ظهر ساعت دو بیدار شدیم نگرانمنتظر و برای نهار چی خورده باشیم خوبه نیشخند تخم شتر مرغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغخنده بعدم جمع و جور کردیم و یکم با خواهرم جر و بحثم شد نیشخند بعد تصمیم گرفتیم بریم سینما و خواهرم رفت دوش بگیره و شووری و دامادمون هم رفتن آرایشگاه و منم مواد لوبیا پلو رو حاضر کردم که برای شام فقط دم بذاریم و رفتم حاضر شدم و رفتیم سینما. 

از پله های کوروش رفتیم بالا و من زرتی قبل بلیت پریدم پاپ کورن خریدم و رفتیم بلیت بخریم که نداشت خنده هیچی دیگه پاپ کورن ها رو خوردیم و رفتیم اریکه که اونم ترافیک محض بود بنابراین برگشتیم خونه لوبیا پلو رو دم گذاشت خواهرم و منم پریدم دوش گرفتم و البته سشوآرم هم خراب شده و موهام رو پریشون کردم خشک شه و شام و اوردم خوردیم و هندونه م قاچ کردم خوردیم و خواهرم اینا رفتن و من و شووری ام تا ساعت دو بیدار بودیم چون لنگ ظهر بیدار شده بودیم و بعد بیهووووووووش شدیم البته خیلی ام دیشب گرم بود. با اینکه کولر رو تند بود نه تنها جواب نمیداد بلکه سوالم میکرد نیشخندنیشخند

صبح هم زود بیدار شدم و کلوچه خوردیم و زود از خونه زدیم بیرون و تو راه شیرکاکائو و کیک برای خودم خریدم و ساعت هفت و نیم کارت زدم. امروز کلا تو خودم بودم نمیدونم چرا. ظهر هم رفتم بیرون برای نهار و برای خودم یه بسته قطاب خریدم و که بعد از ظهرا دوباره با نسکافه بزنم بر بدننیشخند لپ تامم ویندوزش خراب شده و حالش بده حسابی باید نرم افزارام رو درست کنم و ران های مورد نظرم رو بگیرم و شروع کنم به نوشتن مقاله دوم نگران

*یکی دوتا کار مهم که مثل بار رو دوشم بود رو این هفته انجام دادم: تمام ایمیل هام ومرتب کردم و از دستشون خلاص شدم هر بار ایمیلم رو باز میکردم نوشته 5679 ایمیل که حسابی رو مخم بود و الان این باکسم مرتب و دسته بندی شده است و کار دوم هم مرتب کردن و خالی کردن درایو های لپ تاپ بیچاره ام . قشنگ حس میکنم داره نفس میکشه و الان همه چی منظم و مرتبه توش.... قبلا تو آشفتگی های اینطوری راحت زندگی میکردم اما نمیدونم یکی دوسالی هست که این آشفتگی ها بد جوری میره روی مخم و خب خیلی از ایمیل ها حتی از ابتدای لیسانس مونده بود خنثی که خب الان انجام شد و خلاص لبخند

راجع به کارهایی که شروع کردم هم اجازه بدید دفعه دیگه بنویسم چون این پستم خیلی طولانی شد و گردنم داره میشکنه از درد.

ببخشید که عکس نداریم این سری چون کابل گوشیم و نیاوردم ....

همین دیگه

دوستتون دارم...