سلام به عزیزااااان دل خوبید خوشید سلامتید؟؟؟؟ چقدر این اردی بهشت زود تموم شد ماه زیبا و دل انگیز و خفن خرداد آغاز شدنیشخند هه هه اصلا وقتی خرداد نزدیک میشه یه شور و شعی در من پدیدار میشه ههههههه ههههههنیشخند

خب تا دوشنبه دو هفته پیش رو گفتم براتون.

سه شنبه صبح زود بیدار شدم رفتم شرکت و قرار بود یکی از همکارا هم بیاد و باهم بریم سمت نمایشگاه کتاب که یه سری کارا رو سرو سامون بدم. این همکاره کلا یکم بد قوله و ازین لحاظ رو مخ منهنیشخند هیچی دیگه ساعت نه قرار بود شرکت باشه ساعت یه ربع ده تشریف فرما شدمنتظر دیگه جمع و جور کردیم و یه آژانس گرفتیم و پیش به سوی نمایشگاه تو نمایشگاه دوباره یکم اعصاب خوردی درست شد که البته مقصر چون من نبودم دایورت کردم به نواحی مذکور نیشخند و به اقاهه گفتم تو وایسا غرفه من میرم نمایشگاه گردی و رفتم غرفه کودک و نوجوان و برای بچه های خواهر و برادر نیشخند کتاب خریدم. حالا تو این وسط زنگ زدم به داداشم ببینم کتاب خاصی مد نظرش هست برای پسر بزرگه یا نه که من برای تولدش که نزدیکه بخرم که گفت یه کتابی هست حالا من اون موقع دم یه انتشارات بودم دقیقا سر سالن کودک و نوجوان. بعد داداشم گفت انتشاراتش یادش نیست و گفت همون اوایل بود بپرس ازشون فلان کتاب و داری؟ اقا منم شروع کردم از غرفه ی دوم !!! آخه غرفه اولیه اصلا بهش نمیخورد اون تیپ کتاب داشته باشه. شروع کردم همینطوری پرسیدم و رفتم تا اخر اما نبود که نبود زنگ زدم داداشم که پیدا نمیکنم گفت بذار تو نت پیدا کنم بگم. هیچی دیگه رفت تو نت پیدا کرد همون انتشارات اولیه بود خندهقهقهه هیلا ظاهر بین.

خلاصه اون کتاب و خریدم و اومدم برم سمت غرفه که دیدم بیلبور کتاب شووری رفته بالا تعجب واییییییییییییییییییییییییییییی انقدررررررررررر ذوق کردم دوان دوان رفتم دم انتشاراتش و گفتم میشه کتاب و بدید ببینم؟ دادن بهم و درررجا خریدمش و عکسش رو گرفتم و تو وایبر برای همه مخابره کردم. البته همونجا دم غرفه اشکم درومد چون وقتی بازش کردم دیدم به من تقدیمش کرده نیشخندبغل قشنگ یکم گریه کردم و رفتم یه چایی و دو تا ویفر برای خودم خریدمو نشستم یه جا تو سایه و شروع کردم عکس ارسال کردم به در و همساده زبان خود شووری هم کلی خوشحال شد و دیگه خلاصه یکم که حالم جا اومد پاشدم برگردم شرکت. رفتم الویه و نون خریدم و اومدم از در شرکت بیام تو که دیدم مدیر مالی اومد بیرون و گفت خانم هیلائیان میشه وقتتون رو بگیرم؟ گفتم بفرمایید و شروع کرد از عدم رضایت شغلیش گفتن و گفت حقوقای جدید و ابلاغ کردن همه جا حقوقا داره زیاد میشه اینجا حقوق ها رو کم کردن و این چه وضعیه و ما راضی نیستیم و حقوق شما هم فلان قدر شده تو راضی هستی؟ گفتم خب معلومه نه و این چه مسخره بازی ای هست هر ماه یه قانون سخت تر میذارن و در عوض هی از حقوق و مزایا کم میکنن عصبانی گفت من و چند نفر دیگه تصمیم گرفتیم قرارداد امضا نکنیم شما چی امضا میکنی؟ گفتم کیمیا و زهرا چی میگن؟ که گفت اون دوتا هم امضا نمیکنن. گفتم پس اگر الکی نگید و واقعا امضا نکنید منم امضا نمیکنم دیگه حرف زدنمون راجع به کار یه ساعتی طول کشید. برگشتم بالا و با زهرا و کیمیا صحبت کردیم و دیدم نه تصمیم ها جدی هست و پس قرار شد امضا نکنیم. ساعت نزدیک پنج پاشدم برگشتم خونه و یکم استراحت کردم و آرایشگاه زیبا رو دیدم و دیگه پاشدم کم کم حاضر شدم با سعید میدون فاطمی قرار داشتم قرار بود کنسرت محمدرضا هدایتی رو بریمعینک پاشدم چیتان پیتان کردم و آرایش کردم و لباس پوشیدم و رفتم میدون فاطمی . شووری هم امد و باهم رفتیم تو . چیپس و بادوم زمینی خریدیم و رفتیم تو سالن. من عاشق چیپسای پرینگلس هستم و حتما قبل از تمام کنسرت هایکی میخورم شرطی شدم  خنده رفتیم داخل و کنسرت یکم با تاخیر طبق معمول شروع شد اول کامران تفتی اومد رو سن که خب افتضاح میخوند طفلک ولی از بس هی خودش میگفت میدونم افتضاح میخونم بیشتر خنده ات میگرفت تا حرصت در بیاد . بعدش یکی به اسم کیارش حسن زاده اومد که اصلا و ابدا تا حالا اسمشو نشنیده بودم که اینم اصلا خوب نبوووود و مهمتر از همه اینکه ول نمیکرد بره پااااییییین دیگه حرص همه درومده بود بابا افتضاح یمخونی و مردم هم هی داد میزنن هدایتی هدایتی خب ول کن برو دیگه باور کنید آخرش هم به زور رفت. ازین تیکه ش من خیلیییییییییی بدم اومد. بعدش محمد رضا هدایتی اومد وااااااااااااااااااای معررررررررررررررکه بووووووووووود هرچی مخمون ترکیده بود قبلش این اومد درست شد و حسابی کیفوووور شدیم . فقط حیف که مدت اجراش خیلی کمتر از اون دوتا بود. ولی در مجموع شب خوبی بود. بعد از کنسرت اومدیم بیرون یه سری گل های خوشگل دیدم که درجا یکی خریدم و خیلی خیلی دوسش داشتم قلب

 

بعد بدو بدو برگشتیم خونه چون بازی بارسا بود و نمیشد از دستش داد. اومدیم خونه نشستیم اونو تا دیروقت دیدیم و خوابیدیم. صبح چهارشنبه بیدار شدم حسسسسابی خوابم میومد و تا تونستم کج خلقی کردم خنثی خیلییییییییییی غر غر کردم خداییشنیشخند دیگه تا سر کار پیاده رفتیم دوتایی و هرکی رفت سر کار خودش.

چهارشنبه ساعت نزدیکای 3 بود برق شرکت رفت منم پاشدم اومدم خونه دوش گرفتم و حاضر شدم و منتظر سعید شدم که بیاد اونم حاضر شه و باهم بریم نمایشگاه کتاب. دیگه کم کم شووری ام رسید و حاضر شد و آژانس گرفتیم و رفتیم نمایشگاه یه سری تقدیر و تشکر ازش شد و از قبلش هم برادر شوشو2 زنگ زده بود بهم که میخواد گل بفرسته برای شووری توی نمایشگاه و خواسته بود به سعید نگم. خیلی جالب بود خنده

صبح چهارشنبه پیامش رو دیدم به این مضمون: سلام برنامه نمایشگاه چطوریه من میخوام گل بفرستم نمایشگاه و خواهشا ازین موضوع به سعید چیزی نگو. بعد نه که صبح اعصابم داغون بود و اولین بارم بود برادر شوشو 2 پیام میداد قبل از اینکه بخونم چی نوشته بلند بلند به سعید گفتم ببین داداشت پیام داده بعد همزمان باز کردم و بلند بلند از روش خوندم اخرش فهمیدم نباید میگفتم خنده هیچی خلاصه ساعت نزدیک هفت گل رو اورد پیک و وای یه گلدون گنننننندهههههه و وحشتناک سنگین. در این حد که برای بردنش تا دم در نمایشگاه 35 تومن کرایه میخواستن ازمون خندهنیشخند سعید میگفت داداشم اومد محبت کنه ضرر مالی زد که هه هههه نیشخند

خلاصههههه بعد از نمایشگاه رفتیم خونه مامان من شام خوردیم و شیرینی هم خریده بودیم. کلی تبریک گفتن و شووری دوتا کتابش و امضا کرد داد مامانم این ها بعد که خواستیم بریم خونمون به شووری گفتم بیا بریم خونه خواهرم این ها. زنگ زدم بهشون بیدار بودن پس رفتیم خونه ی اونا و یکم نشستیم و دوباره فوتبال داشت دیدیم و بیهوووووووووووش شدیم.

پنج شنبه با زنگ تلفنم و کلی اسمس بیدار شدم اونی که گذاشته بودیم تو غرفه وایسه یه گندی زده بود در نوع خود بی نظیر. دیگه با بدبختی و کلی تلفن بازی کارش رو راه انداختم ولی حساااااابی حرصم از دست بی نظمیش درومد. شرکت هم تعطیل بود و کاری نمیشد کرد. واقعا مسخره بود.بعد خواهرم اومد از سر کار و شروع کردیم باهم کمداش و مرتب کردن که صابخونه مون زنگ زد که میخواد کولرا رو وصل کنه و خونه باشید. پاشدم برگشتم خونه و برای شام یه الویه مشتتتتتتتتتتی و  یه حلیم درست و حسابی درست کردم که خواهرم اینا اگر خواستن بیان شام داشته باشیم.

بعد دیدم الویه ههه خوشمزه شده یادم افتاد زهرا گفته بود این الویه های من رو خیلی دوست داره زنگ زدم که اگر خونس ببرم براش که گفت نه و تشکر کرد . با دوستاش رفته بود بیرون.

شووری اومد و شام و خوردیم و یکم به کارامون رسیدیم. دایی جارو 1 هم به رحمت خدا رفته بود و من قرار بود از طرف خودم و شووری برم کرج برای ختمش.

پدر شووری ساعت یازده شب زنگ زد باهام هماهنگ کرد که یازده صبح میان دنبالم باهم بریم.

نمیدونم یادتون هست یا نه ولی وقتی عموی من سال 90 فوت کرد جاری یک نه تنها نیومد مراسم عموم بلکه برادر شوشو 1 و دو هیچ کدوم حتی وقتی دیدنم هم تسلیت نگفتن!!!!!!!!!!!!!! واقعا رفتارشون شرم آور بود خنثی اما من تصمیم داشتم برم مراسم داییش رو. دلم نمیخواست رفتارشون رو اینجا تلافی کنم. بنابراین صبح جمعه ساعت نه بیدار شدم و یکم خونه رو مرتب کردم و صبحانه رو خوردیم شووری رفت سر کار و من دوش گرفتم و حاضر شدم. پدرشووری اینا اومدن دنبالم رفتیم کرج. توی راه خیلی حرفا شد که گفتنش اصلا از حوصله ی وبلاگ من خارجه. اصلا حوصله نوشتنشون رو ندارم. خنده دیگه رفتیم مراسم و جاری اومد نشست پیش من . دقت کنید برای ختم دایی جارو یک 12 رسیدیم کرج مسجد از دو شروع میشد تا چهار تا چهار که نشستند هیچ مادر شووری میگفت سر خاکم بریمهیپنوتیزم دیگه اعصابم بهم ریخت وحشتنااااااااااااک و گفتم من و بذارید سرجاده برگردم. گفت نه بیا سر خاک یه سر و زود برمیگردیم گفتم مامان اصلا و به هییییییییییییچ وجه یک لحظه دیگه نمیمونم اینجا دارم از خستگی میمیرم و سرخاک دیگه چه خبره که من برم و احترام گذاشتم تا مسجد اومدم دیگه دلیل نمیشه که تا اونجام بیام خیلییییییییییییییییییییییی عصبانی بودم عصبانی خلاصه که گفتم بهشون شما میخواید برید من برمیگردم تهران و اصلا هم از موضعم کوتاه نیومدم خنثی خلاصه برگشتیم تهران و ازشون خواستم من و بذارن خونه مامانم اینا. رفتم اونجا یکم نشستم که خواهرم اسمس داد شب میان خونمون. بابام گفت حاضر شو من ببرمت خونتون که مامانم هم لباس پوشید گفت منم میام. خلاصه سه تایی پاشدیم اومدیم سمت خونمون که بعد از کلی خواهش مامانم این ها هم گفتن میان بالا. اومدم زودی بالا و تصمیم گرفتم ماکارونی درست کنم الویه هم که داشتم. سریع موادش رو اماده کردم و کارام و یکم انجام دادم و چایی دم کردم و ساعت هشت اینا خواهرم اینا و شوهرم هم اومدن. ماست و خیارم اماده کردم و دیگه سفره رو انداختم و شام و خوردیم. بعدم دوباره ازون بستنی کیلویی ها لای نون درست کردم و خوردن و مامانم اینا رفتن ولی خواهرم اینا موندن. یکم حرف زدیم و کارامون رو کردیم و خسبیدیم. صبح ساعت ده بیدار شدیم شووری رفته بود سرکار . برای خواهرم اینا حلیم گرم کردم صبحانه خوردن. شووری بهم زنگید نذارخواهرت اینا برن که بیام کباب درست کنم.

ساعت نزدیکای سه بود که شووری اومد خریدا رو گذاشت رو میز دیدم یه چیزی روزنامه ژیچه باز کردم دیدم تخم شترمرررررغههههقهقهه وای از ترسم ولش کردم در رفتم. الانم تو یخچال یه گوشه مونده میترسم بهش دست بزنم از توش بچه دایناسور در بیادنیشخند خلاصه یه کباب کوبیده مععععععرکه درست کرد خوردیم و من گفتم پاشید بریم برج میلاد نیشخند اخه بلیطاش و عید خریده بودیم ولی شلوغ بود نرفته بودیم. بدو بدو حاضر شدیم و رفتیم سمت برج. یکم صف وایسادیم و رفتیم بالا . خیلی منظره اش قشنگ بود ولی خودمونیم 9500 تومن نمی ارزیدنیشخند علی الخصوص که اون بالا واقعا سر گردنه اس . نفری یه کیک و یه چایی خواستیم بگیریم میشد 50 تومنتعجبهیپنوتیزم هر برش کیک رو ده تومن حساب کرد با چایی میشد پنجاه تعجب

خلاصه یکم بالا موندیم و عکس گرفتیم و برگشتیم پایین. خیلی وقت بود به شووری گفته بودم بیا بریم آتلیه سنتی برج و عکس سنتی بگیریم دیگه از جلوش اومدیم رد شیم سریع تا تنور داغ بود نون رو چسبوندیم. خیلی جالبه چون آتلیه ش جلوش بازه و مردم رد بشن میبینن با اون لباسای قجری ژست گرفته بودیم مردم جمع شده بودن نگاه میکردن و خلاصه کلی مشتری اومد برای آقاههنیشخند ولی خیلییییییییییییییی قشنگ شد کلی عکسه رو دوسش دارم مامانم میگه وای هیلا چقدر لباس قجری بهت میاد بیا برو سریال بازی کن نیشخند خلاصه بعد از برج برگشتیم خونه ما چون کلییییییی غذا تو یخچال بود شام و خوردیم و ساعت دوازده خوابیدیم.

صبح بیدار شدم رفتیم سر کار و عکسم رو سریع به همه همکارا نشون دادم نیشخند همه خیلی خوششون اومد و ازم آدرس خواستن زبان 

یکشنبه از سر کار رفتم خونه ی دوستم عیادتش میگفت حالش خوب نیست کلی خوراکی خریدم و رفتم خونشون نشستیم یکم گپ و گفت کردیم. مامانش یک مرتبه یه لیوان آورد برام گفت هیلا یادته اینو ده یازده سالت بود دادی به من و گفتی نمیخوایش؟ من برات نگهش داشتم این همه سال و الان بهت میدم به شرطی که دور نندازی و بدی بچت واااااااااااااای من و میگیییییییییییییییی لیوانم رو دیدم یاد خاطراتم  افتادم انقر مزههههه داد. ازین بشقاب و کاسه و لیوان و اینا هست برای سیسمونی؟ ازونام بود ولی لیوانش بود. بشقابش اینا شکست همون وقتا فکر کنم. دیگه کلی یاد خاطرات کودکی افتادم و مامانش برام دلمه هم داد و پاشدم برگشتم خونه.

لیوانم:

زود تند سریع کله جوش درست کردم بزنیم بر بدن و دلمه رو هم گذاشتم برای فردای شووری. خلاصه شام و خوردیم و یکم تی وی نگاه کردیم و خوابیدیم. دوشنبه روز پرکاری بود تو شرکت . بعد از شرکت رفتم خونه مامانم این ها و یه لیست خریدم اماده کرده بودم برم یکم خرید کنم. رفتم نشستیم یکم و بعد با مامانم و بچه داداشم رفتیم خرید. راستش قوری چای سازم شکسته بود و قوری های چای ساز هم اصلا به دلم نمینشستن همشون انگار پلاستیک دورش پیزوری بود بالاخره رفتم یه مغازه پیدا کردم قوری داشت خریدم و بعدم یکم سبزی آش دوغ و سبزی کوکو و جعفری خورد شده برای ماهی شکم پر خریدم و برگشتم سمت خونمون.

اینم قوری:

اینم پودر ماشین لباسشویی جدیدم :

اما دیدم اصلا نمیتونم برای آشپزی سربا وایسم زنگ زدم شووری اومدنی تن ماهی بخره و سبزی پلو هم دم گذاشتم و رفتم نشستم. شووری اومد شام و اماده کردم خوردیم و خوابیدیم. سه شنبه صبح هم رفتم سرکار اما چه سرکار رفتنی!!!! اون روز آخرین فرصت سونو گرافی رفتنم بود که دکتر نوشته بودم و با سهل انگاری و تنبلی گذاشته بودم بمونه. از قضا تو نمایشگاه نفت و گاز هم کتاب ثبت نام کرده بودم اخرین روز گرفتن اون هم بود!!!! سه شنبه صبح ساعت هشت رسیدم شرکت! همون لحظه مامانم زنگ زد بیا بریم سونو خانومه گفته الان بیایدمنتظر رفتم اونجا و ساعت نه رسیده بودم!! خانومه دفترچه رو گرفت گفت پنج بعد از ظهر نوبتتون میشه بذارم؟تعجب گفتم نخیرررر بعد مامانم اومد گفت بذار پنج باهم میایم. هیچی دیگه وقت گرفتیم یه سونو بدون دفترچه 135 هزارتومن با دفترچه 85 هزار تومنخنثی اعصابم خورد شد کلی و تو راه برگشت بودم دوستم زنگ زد فیش کتابتو بردار بریم شرکت نفت کتابامون رو بگیریم. نگاه کردم کیفمو دیدم فیش رو خونه جا گذاشتم . راهم رو کج کردم سمت خونه و فیش رو برداشتم و دوباره برگشتم شرکت . ساعت یازده بود رسیدم که دوستم زنگ زد الان بیا فاطمی خنثی تازه یه چایی ریخته بودم برای خودم که ریختم دور و رفتم سر فاطمیخنثی بعد رفتیم شرکت نفت و کتابامون رو گرفتیم و من سه تا کتاب معععععرکههههه هم برای خودم و شووری خریدم که حالا بعدا ازش براتون میگمقلب عاشقشونم حتی دلم نمیاد بذارمشون تو کمد و همینطوری روی میز مبل هستن و از کار که میرم خونه کلی نگاهشون میکنم و حس خوب میگیرمقلب پیاده برگشتیم تا شرکت و گفتیم قبلش که بریم تو بریم نهار بخوریم بیرون و پس رفتیم ساندویچ گرفتیم و خوردیم و حال کردیمنیشخند ساعت یک بود رسیده بودم شرکت که از سونو گرافی زنگ زدن که بیا وقتت شده منتظرعصبانی دوباره گفتم تنبلی نکنم پاشم برم سونو امروز کار به من نیومده که رسیده بودم اونجا و یکم نشسته بودم و تازه نوبتم شده بود که قبل از اینکه برم تو مدیر مالی زنگ زد که بدو برگرد شرکت جلسه اضطراریه کلافه که گفتم عمراااااااااااااااااااااا بر نمیگردم مردم انقدر هی رفتم اومدم من میرم خونهههههمنتظر بعد از سونو داداشم زنگ زد که صندلی خورده تو سرش و سرش شکسته ناراحت رفتم بستنی خریدم و بیخیال خونه رفتن شدم و رفتم خونشون بهش سر بزنم. ساعت نزدیکای شش بود که دوستم زنگ زد میام خونتون اگر هستی که گفتم بیا اما نزدیک خونه بودم که شووری زنگ زد دم در خونس نیشخند به دوستم گفتم و اونم گفت نمیاد پس. برگشتم خونه و پاهام و یکم دراز کردم و شووری رفت خوابید. منم پاشدم بساط آش دوغ رو مهیا کردم و یه آش دوغ فرد اعلا درست کردم. وسطای آش دوغ درست کردن یادم افتاد کیمیا گفته بود آش دوغ دوست داره و خونشون هم اون ور خیابون ماس. با شووری براش کشیدم بردیم براش خوردن. مهمون داشتن و حسابی مشتری شدن از خود راضی برگشتنی هم ویتامینه خوردیم و برگشتیم خونه آش دوغ آوردم خوردیم و رفتیم خسبیدیم.

چهارشنبه هم رفتیم سر کار و عصر من رفتم خونه مامانم این ها بابام سرما خورده بود و میخواستم ببینمش. از طرفی یکی از فامیلامون عروسش اومده بود خونشون و زنگ زد بهم که بیا عروسم میخواد ببینتت که تا من برم عرووسش رفته بود ابله دیگه تا برسم خونه ساعت هشت و نیم شده بود. تو راه قالب کاپ کیک خریده بودم و وقتی رسیدم خونه دیدم اگر بشینم دیگهههههه پا نمیشم. پس ننشسته پریدم تو آشپزخونه و کاپ کیک درست کردم نیشخند ساعت نه شووری اومد و کاپ کیک و چایی خوردیم و شام هم باز کباب درست کرد شووری چون من رو پام بند نبودم. شام و خوردیم و دیگه نفهمیدم کی خوابم برد.

پنج شنبه لنگ ظهر تعجب از خواب بیدار شدم و یک عالمه هم کار داشتم. کارای مقاله جدیدم رو شروع کردم و باید گزارش میدادم و از طرفی ام باید کلی اسلاید برای این هفته آماده میکردم که ارائه بدم و ویولن هم باید تمرین میکردم. از اون ور خواهرم زنگ زد بیا داریم میریم مولودی. از اون طرف تر تر باید خونه رو تمیز میکردم. پس پاشدم خونه رو تمیز کردم و ویولن تمرین کردم و حاضر شدم رفتم خونه مامانم این ها و ازونجا رفتیم مولودی زبان بعدش به خواهرم گفتم پاشو بریم تره بار خرید که رفتم چرخ خرید مامانم رو برداشتم و رفتیم تره بارنیشخند خریدا رو برداشتم گذاشتم رو کانتر آقاهه حساب کنه گفت 98 هزار تومن تعجب به غلط کردن افتاده بودم ولی راه برگشتی نداشتم چرا که همون لحظه دوست قدیمیم رسید و خیلی ضایع بود خریدا رو برگردونم خنثی واقعا قیمت میوه افتضااااااح شده مجموع خریدام بدون هندونه ده کیلو بودخنثیکه کلیشم پیاز و سیب زمینی بودمنتظر هیچی خلاصه کارت و کشید و گوشت تنم ریختنیشخند اومدیم برگردیم خونه که چرخ خرید شکست خنده زنگ زدیم آژانس آژانسیه اومد از میان بر بره که انداخت از کوچه پس کوچه تو یکی از کوچه ها ازین داربست های فلزی زده بودن نتونست رد شه و گیر کرد بین داربست و جدول و یکم رفت جلو یکم رفت عقب و خلاصه ماشینش دااااغون شد خط خطی شد و آینه اش شکست و هیچ کاری ام نمیتونست بکنهخنثی طفلکی پیرمرد هم بود و استرس گرفته بود و هیچی دیگه راهی نداشت. همش هم تقصیر شهرداری بود که وقتی راه رو حتی برای یه ماشین هم نذاشته یه تابلو نمیزنه که مسیر مسدوده . اینم انگار ناشی بود و ابعاد ماشینش دستش نبود رفت و گیر کرد!!!!!! خیلی دلم براش سوخت ولی خب چاره ای نبود پیاده شدیم و کرایه اش رو دادم و شوهر خواهرم اومد دنبالمون و کمکمون کرد و برگشتیم خونه. شام و خوردیم و خواستیم برگردیم خونمون که به خواهرم اینام گفتم بیان. اومدن یکم نشستیم و من هم تا ساعت پنج کتاب خوندم نیشخند بعدش بیهوش شدم. ساعت دوازده بیدار شدم و سریع چایی گذاشتم با شیرینی خوردیم و یکم با خواهرم عکس اینا گرفتیم که مامانم و بابام اومدن خونمون بغل یکم نشستیم و چایی خوردیم و وقتی رفتن شوهر خواهرم رفت مرغ بریون خرید و صبر کردیم شووری اومد و نهار رو خوردیم. سعید گفت من یکم میخوابم بیدارم کنید بریم سینما.

ساعت 6 و ربع بیدارش کردم و حاضر شدیم رفتیم سینما کوروش یکم تو هایپرش گشتیم که اصصصصصلا به درد نمیخورد. یکم هم تو مغازه هاش گشتیم که بازم اصلا چیز به درد بخوری به چشمم نخورد حتی ایکیاش هم به نظرم هیچی نداشت. البته ما یکی دو طبقه بیشتر نگشتیم. حالا باید سر فرصت برم. 

هایپرش هم هایپر نبود در حد یک دهم فروشگاهای معمولی زنجیره ای بود به نظرم.

خلاصه خوراکی و آب میوه و ... خریدیم و رفتیم بلیط سینما خریدیم و رفتیم فیلم قصه ها رو ببینیم. که البته توی راه علی قربان زاده رو دیدیم که اصلا ازش خوشم نمیومد و محلش نذاشتیم ولی از تو دستشویی کامران تفتی درومد خنده که باهاش عکس گرفتم نیشخند  رفتیم فیلم و دیدیم جامون ردیف اول بود تو شکم پرده سینما ولی صندلی هاش خیلی راحت بود و گردنم درد نگرفت. فیلمش به نظرم خیلی حرفی برای زدن نداشت ولی اون قسمت هاییش که میفهمیدم شخصیت هاش شخصیت های فیلم های قبلیشن خیلی ذوق میکردممممم مثلا اون جا که داشت میگفت محبوب و معصوم و من یهو یاد زیر پوست شهر افتادم گفتم اِ اِ اِ اینکه دختر فراریه تو زیر پوست شهرهههه یا اونجا که شوهر نوبر داشت میگفت رفتی صیغه فلانی شدی من یهو یادم افتاد اینکه روسری آبیههههه خلاصه کلی برام ایناش هیجان داشت. 

در کل می ارزید یک بار دیدنش ولی فیلمش یک مشت حرف تکراری داشت به نظرم نیشخند

بعد از فیلم هم پاشدیم برگشتیم خونمون و ساعت نزدیک دو خوابیدیم اون روز هم اولین روز پریودم بود و کیسه آب گرم و بغل کردم و خسبیدم و صبح ساعت یه ربع نه بیدار شدم تعجب اصلا نفهمیدم چطوری حاضر شدم و دوییدم اومدم سر کار . از روزایی که خواب میمونم خیلییییییییی بدم میاد. انقدر هم سرم شلوغ بود که اصلا نفهمیدم چطوری گذشت و یکم هم حرف پیش اومد تو محل کار که اصلا دیگه از حوصله وبلاگم خارجهمنتظر

بعد هم برگشتم خونه لباسم رو عوض کردم و رفتیم با شووری خرید. نمیدونم من سلیقه ام نم کشیده یا واقعا مانتو ها بیخودن چون به زور یکی پسندیدم و یه شلوارم خریدم و برگشتیم خونه. بازی بارسا رو دیدیدم و البته جشن خدافظی ژاوی ! من دوس داشتم بازیش و پس تا آخر جشن رو نگاه کردیم و ساعت نزدیکای دوازده دیگه دیدم دارم شات داون میشم اما خب نمیشد از یکی دو صفحه کتاب خوندن گذشت. مسواک زدم و رفتم دراز کشیدم همینطوری یک صفحه یک صفحه، ده صفحه خوندم و خوابم برد خنثی برای همین باز صبح خواب موندم گریه تا من باشم نصفه شب یادم نیافته کتاب بخونم. نصف این پستم پنج شنبه نوشته بودم که پابلیش کنم ولی پرشین نذاشت. پس بقیه اشو امروز نوشتم و عکساشم میزنم تنگش و پابلیشش میکنم.

ببخشید اگر خیلی طولانی شد . برای دیدن عکس خوردنی ها تشریف ببرید ادامه مطلب....

من برم دیگه.

دوستتون دارم. برای ما دعا کنید مرسی.

بابایقلب


خب این مرغ هیلا پز:

این کال جوش:

این آش دوغ:

تن ماهی و سبزی پلو فوری:

ژله تو پوست پرتقال:

یک روز خسته کاری:

حلوایی که همسایه مون آورد ولی من هنوز ظرفش رو پس ندادم فوبیای همسایه دارم ههههه:

کاپ کیک هیلا پز: