سلام به عزیزان خودم. خوبید خوشید؟ با هوای بهاری چه میکنید؟ تهرانی های عزیز نوش جانتون و گوارای وجودتون این نعمت الهیقلب این چند روزه که نم نم بارون میاد من فقط دوست دارم برم تو خیابون و قل بخورم این ور و اون ور... پیاده میرم و میام و نفسسس میکشم که معلوم نیست حالا حالا ها کی دوباره گیرمون بیاد. تو همین چند روز کلیییی تعریف کردنی دارم پس پیش به سوی تعریفی جاتقلب

چهارشنبه که براتون پست گذاشتم عکسا وقتم رو گرفت یادم رفت بگم که من چند روز قبلش به مادر شووری اینا پیشنهاد دادم بریم خونه جارو 1 عیددیدنی. همونطور که گفتم فعلا عیددیدنی از خونه جارو2 تو برناممون نیست سر رفتار پارسالش وقتی عیددیدنی رفتیم خونش که حالا میگم براتون فکرم چیه.

چهارشنبه رفتم ظرفارو بشورم بقیه شو و تازه دستکش دستم کرده بودم که برادرشوشو 1 زنگید به موبایل من و دعوتمون کرد برای فردا شبش شام و البته برای خواب موندن. گفت که جارو 2 اینا و مادر شووری اینا و سه تا از پسردایی ها و زن و بچه هاشون رو هم دعوت کرده.

خلاصهههه پنج شنبه ظهر تعجبنیشخند بیدار شدم و دوئیدم تو آشپزخونه و دیدم کلیییی چیز میز تو یخچال خراب و کهنه شدهمنتظر اونقدررررررررررررررر من از این اتفاق بدم میاد و ازش انرژی منفی میگیرم که خدا میدوووونه. خلاصه با هزار و یک حال بد و انرژی منفی شروع کردم پاک کردن یخچال و دور ریختن دور ریختنی ها. فقط دوبار آشغال بردم گذاشتم دم درمنتظر یه بطری شیر نو تو یخچال پیدا کردم که درش حتی باز نشده بود ولی شبیه ماست شده بودتعجبسبز همش هم میدونید نتیجه چیه ؟ یادتون میاد تو خونه قبلی وقتی تازه استخدام شده بودم یه برنامه نظافت نوشته بودم و زده بودم روی یخچال؟ توی این اسباب کشی اون کاغده گم شد و خب نهایتا شنبه ها که روز تمیز کردن یخچال بود به رو خودم نمیاوردم و به کل یادم رفته بود. نه اینکه نظافت یادم بره ولی اون برنامه وقتی جلو چشمم بود انگار اهرم فشاری بالا سرم بود ولی خب بعد از اسباب کشی انگار تو این زمینه شل شدم بنابراین دوباره مجبور به نوشتن و زدن به در یخچال شدمچشم باشد که وفادار باشیم بهش. خلاصه پنج شنبه حسسسسابی یخچال و ... رو تر و تمیز کردم و نون های بیاتی که بود رو دور ریختم و خلاصه که کلی حرص خوردم تک و تنها. حالا داشتم از گشنگی میمردم و مامانم بهم میرزاقاسمی داده بود شب قبلش. گذاشتم گرم شه و برای خودم سالاد هم درست کردم و نون هم گذاشتم بیرون و دلم رو صابون زدم برای خوردنشخوشمزه از مایکروفر که دراوردمش زارت از دستم افتاد کف آشپزخونه و همه جارو به گند کشیدگریه اگر هیلای پارسال بودم قطعا و یقینا اول گریه میکردم یه دل سیر و بعد زنگ میزدم واسه شووری ام گریه و جیغ جیغ میکردم و بعد میرفتم تمیز میکردم اما یه نفس عمیق کشیدم و گفتم هیلا شاید نباید میخوردیش و مثلا بهت نمیساخته . پس بدو بدو رفتم تمیز کردم و تمام کابینت های بیچاره رو هم دستمال کشیدم و بعدش اتاق خواب و سالن رو هم جاروبرقی کشیدم و حسابی تر تمیزی کردم و دوش گرفتم و موهام رو خشک کردم و ساعت هفت شووری اومد و دیگه آرایش کردم و حاضر شدم و شووری ام رفت ریشش رو بزنه اومدم نشستم روی مبل که یهو دیدم یه عدد قاب زیبا روی مبله جیغ زنان و هوارکشان نیشخند رفتم دم دستشویی و در را کوفتم و گفتم این چیست و چرا اینهمه باز خرج کردی و گفتم این رو اشتباهی گذاشتی اینجا یا گذاشتی من ببینم و گفت نه گذاشته بودم ببینی و روزت مبارک. البته که شاید از نظر خیلی از شماها کادوی گرونی نبوده باشه اما برای من خیلییییییییییییی گرون و البته ارزشمند بود و به شووری گفتم اصلا و ابدا توقع نداشتم خرج کنی با این شرایط زیر بار قسط و قرض بودنمون سر داستان خونه. اما خب تشکر کردم و بسیار خوشحال و خرسند انداختمش و رفتیم مهمونی.چشمک هشت زدیم بیرون و رفتیم سر کوچه و ماشین گرفتیم برای کرج. ساعت نه و نیم رسیدیم خونه جارو 1 و وااااای که چقدررررررررر شلوغ بود از جمعیت. دیگه یکم سلام علیک کردیم و خیلی با پسردایی ها و خانم هاشون فازم یکی نبود. و میشه گفت حرفی برای زدن باهم نداشتیم ولی خب بالاخره زوری زوری با یکی از خانم هاشون نقطه اشتراکی پیدا کردیم و نشستیم به گپ زدن. دیگه شام و همگی با کمک همدیگه اوردیم و بعدم جمع کردیم و ظرفا و قاشق ها رو خانم ها در آشپزخونه و قابلمه ها و لیوان ها رو هم آقایون در حمام شستن و جمع و جور کردیم و نشستیم. آقا حالا هی ما منتظریم تا پسردایی ها برن مگر میرن. هی منتظر بودیم جع خودمونی تر شه و بتونیم یکم راحت تر باشیم ولی نشون به اون نشون که تا 4 و نیم صبح نشستنخنثی دیگه آخر سر من گفتم شووری پاشو بریم تا کی میخواید بشینید که پسرداییش گفت نه الان میریم و پاشدن تا برن شد 5 و ربع منتظرخنثی بعد هم برادر شوشو 1 و 2 رفتن داروخونه شبانه روزی برای جاری 2 قرص بخرن چون آلرژیش عود کرده بودنیشخند ایشالا که همینطوری بود و فقط رفتن قرص بخرن هه هههنیشخند به شووری گفتم پاشو بریم با مترو برگردیم که شووری گفت باشه و جارو دو سریع گفت اگر شما میرید ماهم میریم و ما چون شما موندید موندیمتعجبجل الخالق. گفتم نه ما میریم چون شووری جمعه رو باید بره سر کار. دیدم جارو یک ناراحت داره میشه که داریم میریم و دیگه به شووری گفتم بخواب هشت صبح پاشیم. شووری درجا خوابید ولی من تا شش و نیم خوابم نبرد چون از یکی از اتاق ها سرو صدای ناجور میومد حالا کدوم یکی ها بودن نمیدونم خنده ولی خیلی ضایع بود قشنگ همه چی و شنیدم هه ههنیشخند میخواستم در و بزنم خوراکی ای چیزی بدم تو ولی خب گفتم ولش کن :)))))) هیچی تا بخوابن و بذارن مام بخوابیم ساعت شش و نیم شد و هشت با زووووووووور بیدار شدیم و جارو یک صبحانه اماده کرده بود و با پدر شووری و مادر شووری صبحانه رو خوردیم. جارو دو هم بیدار بود ولی نیومد بیرون. مادر شووری رفت از اتاق مانتوی من و بیاره که اومد بیرون و گفت اینا جدا خوابیدن هروقت خواستید برید تو خندهنیشخند ولی الحححححق و والانصاف که خوش گذشت خونشون و یه خسته نباشید اساسی باید بگم به جارو یک. 

دیشبش هم من کادو روز مادر به مادر شووری یه تی شرت ترک دادم که قبلا خوشش امده بود.

ما پاشدیم ساعت هشت و نیم برگشتیم سمت تهران و بقیه ولی موندن. من رفتم خونه و شووری رفت سر کار. دیگه خوابم پریده بود و بنابراین نشستم کلی لوبیا خورد کردم و شستم و نیم پز کردم که فریز کنم. دو سری لباس شستم و پهن کردم و کلی لباس اتو زدم و خلاصه که تا ساعت شش و نیم کارای عقب افتاده رو انجام دادم. ساعت شش و نیم رفتم یه عدد گل خریدم و رفتم روزت مبارکی مامانم. کادومون رو دادیم و شووری ام امد و یکم نشست و من در حال بیهوش شدن بودم. قبل از اینکه برم خونه مامانم البته مواد کباب کوبیده رو اماده کردم ولی موقع برگشت دیگه انقدر بیحال بودیم که مامانم شام و داد و اومدیم خونه خوردیم و خسبیدیم و کباب و گذاشتیم برای فردا شبش.

و امااااااااااااااا یه کار مهم دیگه که این مدت کرده بودم اما بهتون نگفته بودم تا اجرایی شه بعد، این بود که رفتم کلاس ویولن ثبت نام کردم تا ادامه بدم. گفته بودم به کلاس که آماتور هستم و واقعا هم میترسیدم ویولنم رو دست بگیرم چون مطمئن بودم چیزی یادم نمیاد. صبح شنبه واقعااااااااااااا داغوووون بیدار شدم و انقدر له و لورده بودم و کم خواب که تنبلی داشت بهم مستولی میشد که کلاس رو کنسل کنمو بذارم از ترم بعدش برم اما بوی هوای بارون خورده که بهم خورد فول آف انرژی شدم و ویولنم رو زدم زیر بغلم و قدم زنان رفتم سر کار.

دوباره همکار هم اتاقیم (زهرا) معلوم نیست چشه که از دیروز و امروز حساااابی رفتارش بده و دوباره اون روش اومده بالا. منم محلش نذاشتم.

البته دیروز کلاسم ساعت دوازده و نیم ظهر بود و حوالی بخارست. لذا بدو بدو رفتم کلاس و وااااااااااای باورم نمیشد که به محض اینکه گفت سازت رو دست بگیر و من با کلی ترس و لرز سازم رو برداشتم و نواختم انگار همه چیز یادم اومد و معلمم گفت تو که آماتور نیستیقلب فقط باید یکم تمرین کنی تا یادت بیاد همه چیز و خلاصه کلی مشق دارم برای شنبه هفته بعد هم نوشتنی هم تمرین کردنی.

بعد از کلاسم تو هوای بارونی ظهر برگشتم شرکت و نشستم تا ساعت 5 کارای عقب افتادم رو انجام دادم و بعدم پیاده برگشتم خونه و یه چایی خوردم و یکم مستند نگاه کردم و خسبیدممممم تا هشت شب. شوووری امد بیدارم کرد و گفت هیلی پاشو یه چایی بخور شب خوابت نمیبره هاااا.

منم پاشدم و یه آبی دست و روم زدم و چایی گذاشتم و شووری ام رفت مشغول اماده کردن شام شد. برنجم دم دادم و نشستیم حاشی...ه رو دیدیم و شام و خوردیم و فوتبال بارسا رو دیدیم و من نشستم به تمرین کردن سازمنیشخند البته که ساز شووری رو هم که میترسید دست بگیره و ببینه همش یادش رفته دراوردم و دادم دستش و یکم هم نوازی کردیم و از بس شیک میزدیم ابله کلی خندیدیم و ساعت یک و ربع خوابیدیم. دوباره صبح با سختی بیدار شدم و خوابالود بودم اساسیییی ولی زود حاضر شدم و رفتم تو هوای بارونی و دوباره کلی انرژی گرفتمو رسیدم شرکت. کلی کار و بارم رو انجام دادم و دوباره قیافه عبوس زهرا رو تحمل کردم و یکمم با دوستان صحبت کردیم و تایم نهار شد. تایم نهار نشسته بودیم دور هم که داشتم میگفتم تو بخش خودم میخوام به همه مشتری ها حسابی تخفیف بدم. یهو زهرا به کنایه گفت با کدوم پول اون وقت؟؟؟ گفتم با حقوق خودمو کیمیا. و روم و کردم به کیمیا و گفتم مگه نه؟ اونم گفت آرهههه حقوق من کلا مال تو. گفتم بععععله کیمیا مثل کوه پشتمه و هار هار خندیدمنیشخند و زهرا دیگه سایلنت شد. اصلا نمیفهمم این ادم های مودی رو. یک مرتبه انگار یک چیزی گازشون میگیره و پر و پاچه همه رو چنگ میزنن انشالله خدا همه رو به راه راست هدایت کنه ههه ههههنیشخند

بعد از کار با کیمیا و یه همکار دیگه با ماشین اومدیم سمت خونه و من پیاده شدم وسط راه و اونا رفتن. اومدم بالا یه چایی و دمنوش اماده کردم و گفتم تا ننشستم شام و هم مهیا کنم و زود یه بسته بادمجون سرخ شده که جمعه سرخ کرده بودم گذاشتم بیرون و کدو هم سرخ کردم و گوجه فرنگی هم سرخ کردم. اینا رو ریختم رو هم و سس هم درست کردم ریختم روش و غوره شور هم داشتم و ریختم روش و گذاشتم جا بیافته. ساعت شش و نیم دیگه شامم آماده بود. همون موقع شووری زنگ زد که هیلا گوشت چرخ شده بذار بیرون اومدم ایران برگر درست کنیمنیشخند منم سریعا با اینکه شامم آماده بود صداش رو در نیاوردم و تا تنور داغ بود نون و چسبوندم عینک و منتظرم شووری بیاد و ایران برگر درست کنهنیشخند دیگه ساعت شش و نیم نشستم به تمرین کردن مشقام و البته که کلی نوشتن پستم طول کشید و الان ساعت هشت هست و مشغول دیدن زی زی گولو هستم.زباننیشخند

خب بریم دو تا عکسم بذارم براتون و رفع زحمت کنم:

این مشقام :

اینم غذای امروز که درست کردم که البته قیافش قشنگ نیست نیشخندولی طعمش معرککککه شده توصیه میکنم اگرررر بادمجون و کدو دوست دارید حتما این غذای ساده رو امتحان کنیدقلب

خب مورد بعدی که میخوام بگم اینه که تصمیم دارم عید دیدنی خونه جارو دو در حد نیم ساعت البته در جوار مادر شووری برم. حس میکنم بعضی روابط بهتره تا زمانی که میشه تحمل کرد باید کاملا کات نشه. دلیلی نداره خیلی صمیمی شم باهاش یا تنهایی بریم خونشون یا احیانا شام بمونیم ولی مبتونم در حد نیم ساعت یه ساعت بشینم خونش و به خاطر مادر شووری اینا گذشت کنم. همین.لبخند

امروز یکی از دوستام زنگ زد بهم و گفت که بارداره. خبر بارداری از هر کسی که باشه دوست یا دشمن یا هرکیییی من رو خیلیییییییی خوشحالم میکنه. البته که من و شووری حالا حالا ها نی نی نمیخوایم و برنامه ریزیمون برای بچه بلند مدته فعلا ولی واقعا وقتی خبر نی نی دار شدنش رو داد بدجوری دلم خواستنیشخند ولی خب فعلا با شووری قرار گذاشتیم حالا تمرکزمون روی کار و پیشرفتمون باشه و البته علایقمون.نیشخند مگر اینکه نظرمون عوض شه که بعید میدونمابله ان شاالله خدا به هرکسی که میخواد نی نی سالم و صالح بده.

این مدت اخیر هم ریزش موهام به طرز وحشتناکییییی زیاد شده بود که خودم حدسم بالا رفتن مجدد پرولاکتین بود که با آمدن شیر دوباره حدسم به یقین تبدیل شدخنثی و دوباره باید بیافتم تو پروسه حال به هم زن هی قرص و هی آزمایش پرولاکتین. به هرحال هرچی خدا بخواد...

چهارشنبه جواب دکتری تخصصی میاد نیشخند به نظرتون ممکنه معجزه شه؟ هه ههههه نیشخند هیچی دیگه برای من و شووری دعا کنید. ممنووووووووووووونم

.::دوستتون دارم::.