سلاااااام بر عزیزان دل و مهربانان همراهقلب عرض کرده بودم خدمتتون که من میزم طوری هست که اصلا نمیتونم تو شرکت چیزی بنویسم مگر اینکه همکار بغل دستی نباشه که خب به حول و قوه ی الهی کل این هفته رو بودچشمک البته که دختر خوبی شده فعلا هه هه.

خبببب شنبه که براتون یه بچه پستی گذاشتم تقریبا کسی نیومده بود شرکت و البته که روسا اومدن من باب تبریک عید و لباسا عیدشون رو هم پوشیده بودن ههههههنیشخند شنبه ساعت 3 رفتم خونمون و البته که قبلش حدود یک ساعت قبل تو وایبر یه سری از خانوما فامیل رو دعوت کردم خونمون و یکی دو نفرم خودشون گفتن میان و مامانم این ها رو هم گفتم و به این ترتیب اولین مهمانی زنانه فامیل در منزل بنده به این شکل ترتیب داده شد. منم زود تند سریع اومدم خونه و یه چایی گذاشتمو یه دستی سر و روی خونه کشیدمو کم کم مهمونام اومدن و نشستن و خیلیییییییییییییییی خوش گذشت. شوهر دختر خالم بنا بود بیاد دنبالشون و یه سری هم خودشون برن که البته شوهر دختر خالم مثل همه ی کارهاش انقدر لفتش داد که دیگه ساعت شد 8:45 و گفتن میشینیم پس این و ببینیم و بعد بریم. من اصلا مشکلی نداشتم با موندنشون کما اینکه خیلی ام خوشحال میشدم اما خب یه سری چیزا که برای شام لازم میشد نداشتم و از طرفی شووری ام بنابود اون شب دیر بیاد و از همه بدتر اینکه شوهر دختر خاله پیغام داد که برای شام میاد. اگر روز دیگه ای بود من مشکلی نداشتم اما خب اونقدر یهویی کسی بیاد که باهاش رودربایستی داری و اولین باره بعد عروسی میاد خونت زیاد جالب نیست. تنها چیزی ام که داشتم و میشد زود بپزم یه چیزی با گوشت چرخ کرده بود که تصمیمم شد استانبولی پلو بپزم که شد شفته پلوابله اگر فکر کردید یک لحظه ناراحت شدم بابتش اشتباه کردید. شووری که اومد اوضاع رو اونطوری دید هی گفت وای هیلا چرا پس سفره خلوته چرا غذا اینطوری شده و ... گفتم شووری جان وقتی کسی بدون هماهنگی و یهویی و به این شکل شام میمونه حتما بامن احساس راحتی میکنه و منم تمام تلاشم و کردم و بهتر از این نمیشدنیشخند و دایورت کردم به ناکجا آباد و البته که همه از طعمش خوششون اومد ایشالا حالا یه روز دیگه و تو یه فرصت بهتر براشون جبران میکنم. ولی خب واقعا تو چهل دقیقه ازین بهتر نمیشد . والااااااا باور بفرمائیدابله

بعد از رفتن مهمونا من بیهوووووووووووش شدم. فرداش هم رفتم سرکار و دیگه تا چهار موندمو بعدش قرار بود دوستم بیاد خونمون که سوغاتیم رو از چین بیارهعینک قدم زنان داشتم برمیگشتم خونه که زنگ زدم کجایی و خیلی دور بود بنابراین راهم رو کج کردم سمت تره بار که  خرید کنم اما تو تره بار زنگ زد رسیده بنابراین دست از پا درازتر بدو بدو رفتم سمت خونه و اومدم بالا دیدم رو پله ها نشسته و کلی بغل و بوس و اینا مهمون کردیم همدیگه رو. بعدشم اومد تو و تا هشت موند و منم حین حرف زدن وسایل الویه رو گذاشته بودم بپزه که الویه درست کنم. دیگه تا حاش.یه شروع شه شام و مهیا کردم و شووری اومد و شام و خوردیم و خسبیدیم.

دوشنبه هم خیلی سرکار شلوغ پلوغ بودیم و بعد از کار من رفتم خونه بابام این ها چرا که قرار بود زنداداشم این ها بعد از بیست روز بیان و ببینیمشون. دیگه بچه ها رو دیدم و وای که چقدر تو مدت کم بچه ها بزرگ میشن. بچه بزرگه داداشم دوتا دندون بالاش افتاده بود و قبلش تو وایبر بهم گفته بود جایزه میخواد و پس منم کلیییی براش خوراکی خریدمو بردم براش و کلییییییییییییییییییی باهم دیگه بازی کردیم چون تا میگفتم بازی نمیکنم دندوناش رو نشون میداد و میگفت عمههههه لطفاااااا. و خلاصه با همین ترفند ها تا ساعت هفت باهام بازی کرد هه ههههه. بعدش بدو بدو اومدم خونه و طبق اخلاق های وسواسی هیلایی دوباره تصمیم گرفتم برای فریزر خرید نکنم تا کامل تموم شه بعد. گشتم اون ته مه ها دو بسته فیله پیدا کردم و زود یه غذا هول هولی درست کردم و شووری اومد شام و خوردیم و ظرفا رو شستم و لالااااا. سه شنبه قرار بود جلسه سالیانه شروع سال باشه و من اون روز دو تا جلسه دیگه م داشتم و حسابی روز خسته کننده ای بود. از طرفی تولد داداشمم بود و وقت ارایشگاهم داشتم. تاااازه باید یک سر بیمارستان پارسم میرفتم جواب ازمایش یکی از فامیلا رو بگیرم که خودش تهران نبود و از من خواسته بود. ساعت چهار دوئیدم ارایشگاه و ابرو هام و صفا دادم و از دم در ارایشگاه ماشین سوار شدم سمت بیمارستان و ازمایش و گرفتم و بدو بدو برگشتم خونه. یه کوه لباس اتو کردنی بود و قلقلکم اومده بود که حتما اتو کنم بعد برم تولد . دوئیدم سریع دوش گرفتم که تا اب موهام خشک میشه بتونم لباسارو اتو کنم و از وقتم نهایت استفاده رو ببرمنیشخند دیگه لباسا که تموم شددد زود لباس پوشیدم و ساعت هشت رسیدم خونه مامانم این ها که قرار بود تولد اونجا باشه. زن داداشم کیک تولد و خودش پختونده بودنیشخند ولی برا ابنکه داداشم نبینه با خودش نیاورده بود. دیگه با زنداداشم دوئیدیم رفتیم قنادی و جعبه ی کیک خریدیم و رفتیم خونه کیکش رو رویه خامه کشید و من براش نوشتم و آژانس گرفتیم و نه رسیدیم خونه بابام اینا و بالاخره بعد از یک روز سخت کاری ماتحتم و زدم زمیننیشخند خنده شام و خوردیم و تولد تولد کردیم و کادوها رو دادیم و من دیگه داشتم شات داون میشدم که به شووری گفتم پاشو بریم و رسیدیم خونه و شووری دوش گرفت و ساعت یک خسبیدیم. امروز هم پاشدم رفتم سرکار و باز کلیییی کار داشتیم و هماهنگی و کلی زنگ و کارای مزخرف داشتیم که باید دوباره خودمون رو برسونیم به نمایشگاهابله بعد از کار رفتم خونه بابام اینا و یکم نشستم و رفتم یه سر هم به یکی از فامیلا زدم و کلی چایی خوردم اونجا و پاشدم رفتم تره بار و کلییییییی خرید کردم و برگشتم خونه و دیدم اگر بشینم دیگه کنده نمیشم از زمینخمیازه بنابراین پریدم تو آشپزخونه بعد از دعا برای همه مردا که ایشالا بتونن هررررچی دوست دارن برای خونشون بخرن شروع کردم همه رو شستم و گذاشتم خشک شن و تو همین فاصله ماهیچه رو گذاشتم یخش باز شه و پیاز و تفت دادم و همه رو ریختم تو زودپز و برنجم شستم و کته کردم. حالا یه چیز جالب بگم. من تو تمام آشپزی هام از اول عروسی تا حالا فقط توی مهمونی ها سیب زمینی سرخ کرده درست کردم و در بقیه موارد از چیپس خلالی برای خودمون استفاده کردمنیشخند گشاد هم خودتونید نیشخند یک روزی از روزها توی خونه قبلی دیدم شووری سیب زمینی نیمه آماده خریده تو خریداش و داد دستم و البته هیچی نگفت اما من فهمیدم که داره بهم میرسونه که دلش سیب زمینی سرخ شده میخواد نه چیپس خلالی. بنابراین بعد از مدت هاااااااا من بالاخره تنبلی رو کنار گذاشتم و نصف سیب زمینی ها رو سرخ کردم و شام امشب ما برای اولین بار مزین شد به سیب زمینی سرخ شده واقعیییی هه هههههه و دیدن برق رضایت تو چشمای شووری موقع خوردن شام خستگی رو کاملا از تنم در کرد . باشد که زین پس سیب زمینی سرخ کنم هه ههههههنیشخندزبان بعد از آماده شدن شام هم یه اسپرسو برای خودم دم کردم و نشستم پای تبلتم و نتش رو راه انداختم که براتون بنویسم اما خب تا همین الان که ساعت یازده هست هنوز پستم کامل نشده . اما شام و اوردمو جمع کردم و نصف ظرفا رو شستم و مونده نصف دیگه ش که بعد از انتشار پستم میرم سروقتش.

خببببببببببب حالا نوبتی هم باشه نوبت دیدن عکس هاست.

اولین غذایی که تو این خونمون خوردیم وقتی هنوز پکیج و اینا وصل نبود:

سومین سفره هفت سین ما:

ماهی شکم پر شب عید:

چایی من و شووری روز اول عید روی پشت بام:

مامان لنگ درازنیشخند

شیرینی پاپاتیا ساخت من که البته چیزی حدود سه یا چهار ساعت وقتم رو گرفت و چون سینی سولاردومم هم کوچیکه و تعداد شیرینی هایی که هر بار میرفت توی فر کم بود و به همون نسبت بیشتر طول میکشید، امااااا دیدن برق رضایت مهمونا و شووری و همکارام وقتی براشون بردم بهم ثابت کرد که تمام این زحمت ها میارزه به اینکه وقت بذاری و شیرینی عیدت رو خودت درست کنیقلب پسردایی شووری که اصلا اهل شیرینی نیست داوطلبانه چند تا خورد و گفت مدال بهترین عروس خانواده شووریانی تقدیم میشه به هیلاااااو البته که پدر شوور و مادر شوور هم کلی تعریف کردن و بنده رو شرمنده نمودن اما خب دروغ چرا چسبییییییییدنیشخندچشمک

همچین رنگ بازی با خمیرای رنگی رنگی هم بهم مزه داد کلی.

شیرینی کشمشی هیلا پز:

جوجه کباب برای هیلای مریض توی عید:

اینم گلی که تو مریضی گرفتم و البته خداروشکر بعد این همه مدت هنوز به همین طراوت روی میز نهارخوری هستقلب

اینم سالاد هیلا ساز برای جمعه شب که عکسش رو به تقلید از لی لی عزیز گرفتم که البته اصلا به زیبایی عکسای ایشون نیست.

اینم خریدای امروز که گفتم بهتون:

اینم شام امشب ما با سیب زمینی هه هههههه:

خببببب دیگه فکر کنم پستای بدون عکس قبلی رو جبران کرده باشممممم امیدوارم خوشتون اومده باشهههه و باور کنید گذاشتم اینهمه عکس با نت تبلتی که به لپ تاپ وصل شده خیلی سخته هه هههههه. آهان یه چیز دیگم بگمممم چقدر خوبه که اینترنت ای دی اس ال نداریمممممم اونقدر تو خونه میتونم کارای مفید کنم که حد ندارهههههه. هروقتم که خواستم خب میتونم اینطوری براتون پست بذارم. فکرنکنم دیگه برای خونه نت بخریم هه هههه. 

همین دیگه. ظرفای تو سینک مرا میخوانند هه هه برم دیگههه.

یادتون نره که دوستتون دارم.

فعلاااااااااا.